هدایت شده از حفظ قرآن کودک ونوجوان🇵🇸🇮🇷
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
🛑🎥 احکام به زبان ساده
"خمس"
https://eitaa.com/joinchat/257884517C2778875262
35.13M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🎥 عجب نماهنگ زیبایی😍
https://eitaa.com/joinchat/257884517C2778875262
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
🎬اگر به چیزی که خواستی نرسیدی، حتما گوش کن
🎙استاد #شجاعی
https://eitaa.com/joinchat/257884517C2778875262
کانال مذهبی راه بهشت🇵🇸🇮🇷
💎 #نگین_آفرینش۱۰💎 فصل دوم: کلیات #امامت 🍀🌸 رهبری و اداره امور جامعه 🌸🍀 بدیهی است که هیچ گاه
💎 #نگین_آفرینش۱۱💎
فصل دوم: کلیات #امامت
🍀🌸 امام الگوی کامل و مربی مردم🌸🍀
《امام》 به عنوان انسان کامل، الگوی جامعی در همه ابعاد انسانی است. بشر به چنین نمونهای نیاز جدی دارد تا با دستگیری و هدایت او -آنگونه که در خور کمال نفسانی است- تربیت شود و در پرتو راهنماییهای این مربی آسمانی ، از انحرافها و دامهای نفس سرکش خود و شیطانهای بیرونی، محفوظ بماند. از مطالب بالا روشن شد که نیاز مردم به امام، یک نیاز حیاتی است. برخی از وظایف امام به شرح زیر است:
🟢تفسیر صحیح قرآن و معارف دین و بیان احکام؛
🟡رهبری و اداره امور جامعه(تشکیل حکومت)؛
🔵حفظ دین از تحریف؛
⚪️تزکیه نفوس و هدایت معنوی مردم.
https://eitaa.com/joinchat/257884517C2778875262
کانال مذهبی راه بهشت🇵🇸🇮🇷
☘🌸☘تا #جمعه ظهور☘🌸☘ ۲)تولد #امام_زمان(عج)کی و کجا بوده است؟ او تنها فرزند امام یازدهم،امام حسن عسک
☘🌸☘تا #جمعه ظهور☘🌸☘
۳)پدر #امام_زمان(عج) کیست؟
پدر امام زمان(عج) امام حسن عسکری(ع) است و ایشان تنها فرزند پدرش میباشد.
نام پدر امام زمان(عج) حسن و لقبشان، عسکری است. در روزگار ایشان، خلیفه ظالمی بر مسلمانان حکمرانی میکرده است.
❇️آیا میدانیدچرا به او عسکری میگفتند؟!
چون ایشان مردم را از ظلم و ستم حاکمان باخبر میکرد، برای همین آنها دوست نداشتند امام در بین مردم باشد. از طرفی همه میدانستند قرار است فرزندی از ایشان به دنیا بیاید که ظلم را نابود میکند.از این رو خلیفه ظالم،او را در یک پادگان نظامی(که در عربی به آن عسکریه میگویند)در شهر سامراء زندانی کرد. ایشان بیشتر عمر خود را در آن پادگان،زندانی بود و به همین دلیل به او (عسکری)میگفتند.
📚کتاب پرسش و پاسخ مهدوی
https://eitaa.com/joinchat/257884517C2778875262
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
#استوری | #استاد_شجاعی
چرا نمیشه خدا رو دید؟
بزرگترین مانع برای لمس و فهم خدا، در وجود ما چیه؟
https://eitaa.com/joinchat/257884517C2778875262
این روزها همه به فکر زمین خوردن مادرند😭
اما کسی به فکر زمین خوردن «حرف» مادر نیست 😔
« #حجاب و #حیا مقابل نامحرم» حرف مادرم زهراسلام الله علیها ست♥️
پشت درآتش گرفت اما چادرش راحفظ کرد
https://eitaa.com/joinchat/257884517C2778875262
7.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
#کلیپ | #استاد_شجاعی
• جنس خدا از چیه؟
• خدا چطوری لمس و فهم میشه؟
• خدا چطوری میتونه از خودم به من نزدیکتر باشه؟
https://eitaa.com/joinchat/257884517C2778875262
7.32M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
#کلیپ | #استاد_شجاعی
آسیبهایی که ضایع کردن همسر جلوی بچهها بدنبال داره!
https://eitaa.com/joinchat/257884517C2778875262
9.73M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🛑🎥 ماجرای هجوم به خانه حضرت زهرا (سلاماللهعلیها) و حوادث پس از آن از زبان رهبر انقلاب
https://eitaa.com/joinchat/257884517C2778875262
کانال مذهبی راه بهشت🇵🇸🇮🇷
#رمان_جدید #قسمت_نهم با چشم دنبال اعظم خان گشتم که ناگاه کله ی اعظم خانم از,زیر میز خیاطیش بیرون ا
#رمان_جدید
#قسمت_دهم
روز اول مدرسه است,اما هنوز از چادر تازهام خبری نشده,چندین بار طول وعرض حیاط را طی کردم,چند بار لی لی کردم چندتا گل سرخ چیدم و پرپر کردم اما خبری نشد که نشد دیگه حوصله ام سر رفت,کفشهام را برای چندمین بار از پام دراوردم واومدم توهال با ناراحتی گفتم:
_مامااان من با همون چادر قبلی میرم,ده بار هی رفتم در کوچه را باز کردم وبستم وقت داره میگذره ,خبری نشد
مامان از تواشپزخانه صدا زد:
_زری جان الان دوباره زنگ زدم,اعظم خانم گفت چادر را داده دست شوهرش اقا رضا بیاره,اگه دورت شده ,بگم بابات برسونتت...
یه اووفی کردم وگفتم:
_نه نه راهی که نیست ,با سمیه قرار گذاشتیم پیاده بریم,اخه روز اول مدرسه مزهاش به همین پیاده روی وخوردن هوای لطیف صبحش هست ,حتما الان سمیه بیچاره سرکوچه منتظر من است
و تو دلم گفتم,اشکال نداره بزار یه کم علاف بشه چون سمیه بیش از اینا حقشه , همینطور که داشتم حرف بلغور میکردم ,با صدای زنگ ,خداحافظی کردم وبه سرعت کولهام را برداشتم کفشام را پوشیدم,تا در را بازکردم ,قد بلند ودراز اقا رضا پشت در نمایان شد,...
با عجله ویه سلام هلکی ویه تشکر زورکی , چادر راقاپیدم,در رابستم وروحیاط چادر را انداختم سرم,به به عجب سبک بود,با حالتی محجبانه پادرون کوچه گذاشتم که همزمان قامت دراز اقارضا در پیچ سه کوچه گم شد,
چند قدم که برداشتم...اه این چادر چرا اینجوریاست؟؟ چقد بلند چیده شده...وای از دست اعظم خانم,انگار چادرمن را هم قد شوهرش چیده....
همینطور که چادر را زیر بغلم جمع میکردم به سرکوچه نزدیک شدم,جلو نانوایی یه مرد ایستاده بود که پشتش به من بود انگار میخواست نان بخره... وخبری از,سمیه هم نبود,همچنان سرم پایین بود ,
یه لحظه سرم را گرفتم بالا تا طبقه ی مورد نظرم را نگاه کنم ,که خدا روز بد نصیبتان نکند چادره از زیر بغلم ول شدم واومد تودست وپام و رفت زیر کفشم ....
و ناگهان...
ناگهان دراستانه ی سرنگون شدن بودم, دستام را گرفتم جلو چشمام تا لااقل چیزی تو چش وچارم نره که یکباره احساس کردم روی جایی گرم ونرم فرود امدم...
ویه بوی خوش واشنا تو دماغم پیچید,ارام ارامچشام را باز کردم,خدای من,من روی اون بنده خدایی که جلو نانوایی بود فرو افتاده بودم,
اون بنده خدا هم مثل اینکه یه شونه تخممرغ دستش بوده,افتاده بود رو میز,جلو نانوایی ومیز نانوایی باعث نجات هردومون شده بود...
خیلی دستپاچه بودم,تااینکه اون بنده خدا برگشت طرفم وای وای باورم نمیشد, اون مرد,خود خود یوزارسیف بود,با صورت اومده بود روتخم مرغا وکل صورت و ریش ولب ولوچه اش مملواز تخممرغ وپوسته تخم مرغ بود...
با دستپاچگی وازخجالت نمیدونستم چی بگم یهو از دهنم پرید:
_س سلام ببخشید به خدا تقصیر من نبود, تقصیر این چادره تازه خیاط بدستم رسونده بود,فک کنم اندازه نردبان خونه شان برای من چادر چیده...
از تصور نردبان واقا رضا خندم گرفت ,اما هول و ولای این صحنه هرخنده ای را از یادم برده بود...
واما یوزارسیف درحالیکه یه دستمال از,جیبش درمیاورد وصورتش را پاک میکرد گفت:
_اشکال نداره بانو...پیش میاد ,ان شاالله خیره...
که در همین حین سمیه از پشت سرم رسید.. وای نه...خدای من این دختر الان ابروم را میبره,سمیه تا چشمش به جمال تخم مرغی یوزارسیف افتاد,سلام تو دهنش خشکید وبا حالتی متعجبانه گفت:
_واه چی شده زری؟چرا چرا یوزار....
با سقلمهای که به پهلوش زدم,حرفش راخورد وروبه یوزارسیف گفت:
_ببخشید این دسته گل دوست ماست؟
یوزازسیف که دیگه باتوجه به اتفاق شب جمعهای ما دوتا راکاملا شناخته بود وگمانم دستش امده بود چی به چیه بازم تکرار کرد:
_اشکال نداره همشیره...پیش میاد
وبعدش روبه من کرد که حالا ازخجالتسرخ شده بودم,گفت:
_چادرتون خاکی,شده....
احساس کردم چیز دیگه ای میخواست بگه اما نشد یا نتونست...یکدفعه سمیه هم با پررویی برگشت وگفت:
_چادر که الان میتکونیمش درست میشه,اما شما فکر کنم زحمتتون بیشتره,چون کل صورت ولباستون نقاشی,شده...
یوزازسیف لبخندی زددرحالیکه نان سنگک خشخاشیش را برمیداشت گفت:
_خیره,ان شاالله خیره
وحرکت کرد طرف خانه اش...
https://eitaa.com/joinchat/257884517C2778875262