یک روز خوشمزه با طعم پاستیل 😋
روزهای سرد پاییزی یکییکی از راه میرسیدند و میگذشتند 🍁 بخشی از زنگهای اول را به حرف زدن دربارهی خوراکیها میگذرانیدیم؛ اینکه هرکداممان چه خوراکیهایی را دوست داریم، این خوراکیها چطور درست میشوند و چه فایدهها یا ضررهایی دارند. گاهی فیلم میدیدیم، گاهی از تجربههای خودمان میگفتیم...
یکی از آن روزها، زنگ اول:
ـ امیرعلی: خانم، ما این همه فیلم دیدیم و حرف زدیم، ولی خب اینطوری که نمیشه! همشون ضرر داره، بدون چیپس و پفک و پاستیل حال نمیده که! 🥴
ـ من: راستشو بخوای امیرعلی، منم خیلی این خوراکیهایی که گفتی رو دوست دارم... ولی بیاید با هم فکر کنیم ببینیم چیکار میتونیم بکنیم. 🫠
ـ سام: خانم، کمتر بخوریم؟ 😐
ـ نیکان: خب به جاش از این هویجپفکیا بخورید! 😎
ـ هاتف: هویج پفکی؟! 🤨
ـ ـ اره، من خوردم!
ـ عماد: نه بابا، مزهی اونا رو نمیده، الکیه. 🫤
ـ پارسا: نمیمیرید که! خب نخورید، اینطوری سالم بزرگ میشیم. 😎
ـ سامیار: خب اگه دلمون بخواد چی؟ دل دیگه چیکارش کنم؟ 😟
ـ سام: میتونی خودت نخری، یکی که میاره از اون بخوری. منم نمیخرم ولی وقتی دوستام میگن، یه کم برمیدارم میخورم، دیگه دلم نمیخواد. 🤭
ـ سامیار: چی میگی؟ من با یه کم سیر نمیشم! یکی برمیدارم، بازم دلم میخواد. 😐
ـ یزدان: خانم، فیلم درستکردن چیپس که گذاشتید باعث شد دیگه چیپس نخورم! حالم بد میشه... ولی خب خودتون گفتید عاشق چیپسید 😌 تو خونه درست میکنید، سالمتره. منم به مامانم گفتم، اونم برام درست میکنه. حالا میشه خوراکیهای دیگه رو هم خودمون درست کنیم؟
ـ فکر خیلی خوبیه! حالا نظرتون چیه رأیگیری کنیم؟ هر خوراکیای که بیشتر رأی بیاره، دربارهش تحقیق کنیم و ببینیم چطور درست میشه؟
ـ اررررره!
ـ بلللللله خانم!
ـ هوووووراااااااااااا!
ـ رأیگیری، رأیگیریرررررررررر!
اسم خوراکیها یکییکی از گوشه و کنار کلاس بلند میشد... و در نهایت پاستیل بیشترین رأی را آورد! 😋
با هم جستوجو کردیم، فیلم دیدیم، مواد اولیه را روی تخته نوشتیم.
ـ عرشیا: خانم، میشه اینجا درستش کنیم؟ 🙂
ـ اررره اررره خانم تروووووخدااااااااااااااا...
ـ چرا که نه؟ فقط باید یه برنامهریزی خوب بکنیم تا ببینیم چه روزی میتونیم و چطور وسایل رو تقسیم کنیم.
بچهها وسایل موردنیاز رو بین خودشون تقسیم کردند. فارسی و ریاضی اون روز با ما همراه شدند. برای تقسیم کردن از ریاضی کمک گرفتیم، با واژههای جدید آشنا شدیم و از همه مهمتر، یه کار گروهی فوقالعاده رو تجربه کردیم. تمام مراحل درستکردن پاستیل رو خودمون انجام دادیم. 🤠
بعد از اون، خیلیهامون عاشق آشپزی شدیم! توی زنگهای اول، هرچی یاد میگرفتیم و با مامانهامون درست میکردیم، به دوستامون هم یاد میدادیم. 😍
شما رو دعوت میکنیم به دیدن فیلم پاستیلیمون! 🥰
دوستِ همیشه کنجکاوَم
سلام
من هم مثل خودت کلاس دومی هستم!
همین دیروز در کتاب فارسی، دربارهی شغلهای مختلف خواندیم.
حتما میدانی کدام درس!!☺️
بعد هِی گفتیم و گفتیم و گفتیم!
انقدر زیاد که زنگ خورد و دیگر مجبور بودیم از هم خداحافظی کنیم و به خانههایمان برویم.
اما سوالهای من یکی که هنوز تمام نشده بود...دلم میخواست بیشتر بدام پس تصمیم گرفتم خودم دست به کار شَوَم.
فکر کردم و فکر کردم و فکر کردم!
آخرش چه؟
آهان!🤔
میتوانم مصاحبه کنم...مصاحبه که شنیدهای یعنی چه؟!
خب کارِ سختی نبود! به یک عده آدمِ شغل دار نیاز داشتم!
از کجا پیدایشان کردم؟
خانهی خودمان و خانهی خاله جانم!
مامان و بابای خوبم
خاله مهری جانم و همسرش عمو حمید
و بعد به چی نیاز داشتم؟
به تعدادی سوال!!! خب این یکی همیشه آمادهاست...همیشه به اندازهی تمام مغزم پُر از سوالم🤭🤤
و آخر از همه! یک دفتر یادداشت و مداد و پاک کن برای نوشتن!🗒✏️
فردا که به مدرسه رفتم همهی بچه ها عاشق گزارشهایم شدند...آخر در راهروهای مدرسهی ما تخته شاسیهای هست که میتوانیم رویشان برگههای مان را بچسبانیم...من مصاحبههایم را آنجا گذاشتم تا همه بخوانند.
راستی! تو میدانی مصاحبه کردن خودش یک جورایی شغل حساب میشود!
اگر گفتی اسم این شغل چیست؟
بله...بله!
اگر خواستی حالا تو هم میتوانی مصاحبه تهیه کنی.
حتی در مدرسه!
خوب آنجا هم پر از آدمهایی ست که شغل های مختلف دارند...فقط یادت باشد حتما دربارهی زیباییها و سختیهای شغل هایشان بپرسی و یادداشت کنی...
خب دیگر وقت خداحافظی رسیده 👋
امیدوارم روزی دوباره برایت نامه بنویسم یا تو برای من نامه بنویسی.💌
دوستِ کلاس دومی تو
از مدرسهی راهیانِ دور
دیوارهایی از جنس رهایی 🌱
ماه مهر و دوستی
زنگ دوم
قرار شد بچهها با خلاقیت خودشان کلاس را تزیین کنند.
از برنامهی کلاسی شروع کردیم و بچهها طرح ماشین را انتخاب کردند. با هیجان شروع به ساختن ماشینها شدند.
زنگ سوم
لیوان چایم را برداشتم و به طرف کلاس رفتم. ☕
وقتی رسیدم، دیدم چندتا از وروجکهایم داخل کلاس هستند! 🙂
– من: بچهها، هنوز زنگ تفریح تموم نشده! ☺️
– بچهها: آره خانم، اومدیم ماشینهامون رو درست کنیم، آخه خیلی ذوق داریم زودتر تمومشون کنیم! 🤩
– یکیشان گفت: شما بیا اینجا بشین، چاییتو بخور، خسته میشی! 🤪
زنگ خورد. بچهها یکییکی به کلاس آمدند.
چشمانشان از شوق برق میزد ✨ و سریع دستبهکار شدند.
کار یکی از گروهها تمام شد. ☺️
– مهدی: خانم، کجا بچسبونیم ماشینهامون رو؟
– من: خودتون انتخاب کنید. دوست دارید کجا باشه؟
– فرحان: اینجا خوبه بچهها؟ 🤔
– اهورا: نه، بیا تو این خط سبزها بچسبون، ما هم الان ماشینهامونو کنار شما پارک میکنیم. 🤭
– امیرعلی: خانم، این خط سبزا چیه دور تا دور کلاس؟ شاگرد قبلیاتون کشیدن؟ 🤔
و من...
چشمانم منتظر بود این خطها بالاخره نظرشان را جلب کند 😍
– فرحان: نه، ما پارسال که کلاس اول بودیم، توی همین خطها نقاشی میکشیدیم! 🥰
– امیرعلی (با تعجب): خاااااانم... آخه... روی دیــــــوار؟ 😵💫
– من: بله! میتونید بین این دو خط سبز هر چی دلتون میخواد بکشید و رنگآمیزی کنید. 😃
– امین: خانم، با هر چی دلمون خواست میشه؟! من گواش دارم...
– من: بله، میشه! 🌈
ماشینها را رها کردند 😄
و شروع کردند به کشیدن هر چه در ذهن کوچک اما پر از خیالشان نقش بسته بود.
دستهایم را زیر چانهام زدم.
خیره شدم به وروجکهای کوچکم که از ته دل میخندیدند.
نگاهم به چشمهای براقشان گره میخورد 🥹
صدای هاتف (خوانندهی کلاس)، فضای کلاس را پر کرده بود:
🎶 رها رهاااااااا... من، رهاااااااااااااااااااا من... 🎶
و من...
غرق شدم در خیالی شیرین؛ خیال روزهایی نهچندان دور...
وقتی ابرها داستان می شوند☁️
یکی از آن روزها 😊 دربارهی بازیهای اینترنتی با بچهها صحبت میکردیم. بحث خیلی جدی و جنجالی شده بود.
وسط صحبتها امیرعلی پرسید:
ـ خانم! شما بچه بودید چه بازیهایی انجام میدادید؟
لبخندی از روی خاطرات روی لبانم نشست☺️
ـ بچهها، خب بازیهای زیادی انجام میدادم، ولی یه بازی توی بچگیهام داشتم که هنوزم بعضی وقتها انجامش میدم.
هاتف با تعجب گفت:
ـ خانم، هنوزم؟ مگه میشه؟ 🫤
سامیار پرسید:
ـ حالا بازیش چی بود؟ 🙂
گفتم:
ـ بچه که بودم همیشه به آسمون خیره میشدم. از توی ابرا شکلهایی پیدا میکردم. مثلاً میگفتم این ابر شبیه گربهست. بعد شروع میکردم به کشیدن اون شکل توی دفترم. یا وقتایی که میرفتم حموم، با کف روی کاشیها نقاشی میکشیدم. به خاطر همین همیشه حمومم طول میکشید😁.
یا طرحهایی که روی کاشیهای خونه بود، توی ذهنم تبدیلشون میکردم به شکلهای مختلف. حتی یه زمانی روی کاشیها با ماژیک شکلهایی رو که توی ذهنم میاومد، دورگیری میکردم😆. بعد هم باهاشون داستان میساختم 🙂. البته با اسکاج پاکشون میکردیم و خوشبختانه پاک میشدن😂.
هنوزم بعضی وقتا به آسمون خیره میشم و از دل ابرا شکلهای مختلف درمیارم ☺️.
عماد گفت:
ـ خانم! میشه بریم حیاط و به ابرا خیره بشیم؟ 🥹
بچهها یکصدا گفتند:
ـ خانم، بریم دیگه! بریم!
گفتم:
ـ دوست دارید دفتراتونم بیارید و هر چی دیدید بکشید؟
ـ بله خانم! بله! 😍
ـ باشه. مهدی جان، برو به خانم مهدی (معاون) بگو ما میخوایم بریم حیاط.
ـ چشم خانم.
آن روز به حیاط رفتیم. بچهها با ذوق، هر چیزی را که از دل ابرها بیرون میآوردند، با صدای بلند میگفتند:
ـ خانم! بیا ببین! این ابر شبیه دایناسوره!
ـ این ابر شبیه موتوره!
یکی از بچهها هم گفت:
ـ این ابر شبیه حاجبابامه! 🙃
بچهها هر آنچه دیدند را کشیدند. فعالیت آن روزشان این شد که دربارهی نقاشیهایشان داستان بنویسند🥰.
از آن روز به بعد، نگاه بچهها به همهچیز تغییر کرد؛ نه فقط به ابرها. از تنهی درخت توت، از میز و صندلی، از دیوارهای آبی مدرسهی ما، شکلهای مختلف بیرون آمد. حتی بعضی بچهها این بازی را در خانه هم انجام میدادند و داستانهایشان را برایم تعریف میکردند☺️.
آن روز بازی ما هم دیدن داشت و هم شنیدن؛ هم کشیدن داشت و هم نوشتن؛ و پر بود از شوق 🍓🥰.
عکسها مربوط به همان روز است؛ لطفاً با ذوق تماشا کنید🙏♥️☺️