دیوارهایی از جنس رهایی 🌱
ماه مهر و دوستی
زنگ دوم
قرار شد بچهها با خلاقیت خودشان کلاس را تزیین کنند.
از برنامهی کلاسی شروع کردیم و بچهها طرح ماشین را انتخاب کردند. با هیجان شروع به ساختن ماشینها شدند.
زنگ سوم
لیوان چایم را برداشتم و به طرف کلاس رفتم. ☕
وقتی رسیدم، دیدم چندتا از وروجکهایم داخل کلاس هستند! 🙂
– من: بچهها، هنوز زنگ تفریح تموم نشده! ☺️
– بچهها: آره خانم، اومدیم ماشینهامون رو درست کنیم، آخه خیلی ذوق داریم زودتر تمومشون کنیم! 🤩
– یکیشان گفت: شما بیا اینجا بشین، چاییتو بخور، خسته میشی! 🤪
زنگ خورد. بچهها یکییکی به کلاس آمدند.
چشمانشان از شوق برق میزد ✨ و سریع دستبهکار شدند.
کار یکی از گروهها تمام شد. ☺️
– مهدی: خانم، کجا بچسبونیم ماشینهامون رو؟
– من: خودتون انتخاب کنید. دوست دارید کجا باشه؟
– فرحان: اینجا خوبه بچهها؟ 🤔
– اهورا: نه، بیا تو این خط سبزها بچسبون، ما هم الان ماشینهامونو کنار شما پارک میکنیم. 🤭
– امیرعلی: خانم، این خط سبزا چیه دور تا دور کلاس؟ شاگرد قبلیاتون کشیدن؟ 🤔
و من...
چشمانم منتظر بود این خطها بالاخره نظرشان را جلب کند 😍
– فرحان: نه، ما پارسال که کلاس اول بودیم، توی همین خطها نقاشی میکشیدیم! 🥰
– امیرعلی (با تعجب): خاااااانم... آخه... روی دیــــــوار؟ 😵💫
– من: بله! میتونید بین این دو خط سبز هر چی دلتون میخواد بکشید و رنگآمیزی کنید. 😃
– امین: خانم، با هر چی دلمون خواست میشه؟! من گواش دارم...
– من: بله، میشه! 🌈
ماشینها را رها کردند 😄
و شروع کردند به کشیدن هر چه در ذهن کوچک اما پر از خیالشان نقش بسته بود.
دستهایم را زیر چانهام زدم.
خیره شدم به وروجکهای کوچکم که از ته دل میخندیدند.
نگاهم به چشمهای براقشان گره میخورد 🥹
صدای هاتف (خوانندهی کلاس)، فضای کلاس را پر کرده بود:
🎶 رها رهاااااااا... من، رهاااااااااااااااااااا من... 🎶
و من...
غرق شدم در خیالی شیرین؛ خیال روزهایی نهچندان دور...
وقتی ابرها داستان می شوند☁️
یکی از آن روزها 😊 دربارهی بازیهای اینترنتی با بچهها صحبت میکردیم. بحث خیلی جدی و جنجالی شده بود.
وسط صحبتها امیرعلی پرسید:
ـ خانم! شما بچه بودید چه بازیهایی انجام میدادید؟
لبخندی از روی خاطرات روی لبانم نشست☺️
ـ بچهها، خب بازیهای زیادی انجام میدادم، ولی یه بازی توی بچگیهام داشتم که هنوزم بعضی وقتها انجامش میدم.
هاتف با تعجب گفت:
ـ خانم، هنوزم؟ مگه میشه؟ 🫤
سامیار پرسید:
ـ حالا بازیش چی بود؟ 🙂
گفتم:
ـ بچه که بودم همیشه به آسمون خیره میشدم. از توی ابرا شکلهایی پیدا میکردم. مثلاً میگفتم این ابر شبیه گربهست. بعد شروع میکردم به کشیدن اون شکل توی دفترم. یا وقتایی که میرفتم حموم، با کف روی کاشیها نقاشی میکشیدم. به خاطر همین همیشه حمومم طول میکشید😁.
یا طرحهایی که روی کاشیهای خونه بود، توی ذهنم تبدیلشون میکردم به شکلهای مختلف. حتی یه زمانی روی کاشیها با ماژیک شکلهایی رو که توی ذهنم میاومد، دورگیری میکردم😆. بعد هم باهاشون داستان میساختم 🙂. البته با اسکاج پاکشون میکردیم و خوشبختانه پاک میشدن😂.
هنوزم بعضی وقتا به آسمون خیره میشم و از دل ابرا شکلهای مختلف درمیارم ☺️.
عماد گفت:
ـ خانم! میشه بریم حیاط و به ابرا خیره بشیم؟ 🥹
بچهها یکصدا گفتند:
ـ خانم، بریم دیگه! بریم!
گفتم:
ـ دوست دارید دفتراتونم بیارید و هر چی دیدید بکشید؟
ـ بله خانم! بله! 😍
ـ باشه. مهدی جان، برو به خانم مهدی (معاون) بگو ما میخوایم بریم حیاط.
ـ چشم خانم.
آن روز به حیاط رفتیم. بچهها با ذوق، هر چیزی را که از دل ابرها بیرون میآوردند، با صدای بلند میگفتند:
ـ خانم! بیا ببین! این ابر شبیه دایناسوره!
ـ این ابر شبیه موتوره!
یکی از بچهها هم گفت:
ـ این ابر شبیه حاجبابامه! 🙃
بچهها هر آنچه دیدند را کشیدند. فعالیت آن روزشان این شد که دربارهی نقاشیهایشان داستان بنویسند🥰.
از آن روز به بعد، نگاه بچهها به همهچیز تغییر کرد؛ نه فقط به ابرها. از تنهی درخت توت، از میز و صندلی، از دیوارهای آبی مدرسهی ما، شکلهای مختلف بیرون آمد. حتی بعضی بچهها این بازی را در خانه هم انجام میدادند و داستانهایشان را برایم تعریف میکردند☺️.
آن روز بازی ما هم دیدن داشت و هم شنیدن؛ هم کشیدن داشت و هم نوشتن؛ و پر بود از شوق 🍓🥰.
عکسها مربوط به همان روز است؛ لطفاً با ذوق تماشا کنید🙏♥️☺️