هر داستان، آغازیست که پایان ندارد. با هر روایت، جان تازهای میگیرد و مسیری نو میسازد.
داستان مدرسه ما، راهیان نور، ۳۳ سال پیش آغاز شد؛ اما از آن روز تا امروز، با صدای هر دانشآموز، نگاه هر پدر و مادر و گامهای هر معلم، زندهتر و پررنگتر شده است.
در این کانال، میخواهیم از دل همین روایتها شما را با خود همراه کنیم؛
تا بشنوید و ببینید که ما چگونه میاندیشیم، چگونه میآموزیم و چگونه میسازیم.
داستانهای ما، تجربههای زیستهایست از زندگی در مدرسهای که یادگیری در آن معنا دارد.
با ما همراه شوید و حال خوب را تجربه کنید. 😊
با تشکر موسسه آموزشی راهیان نور
جایی در یافتآباد...
در کوچهپسکوچههای یافتآباد، جایی میان صدای دستفروشان و بوی نان تازه، پسربچهای قد میکشید که دلش برای مردم محلش میتپید، نامش حسن بود و از خانوادهی ریشهدار ظهرهوند. از همان سالهای کودکی، وقتی به مدرسه میرفت و از پنجرههای خاکخوردهی کلاس به بیرون نگاه میکرد، ذهنش پر از رؤیای ساختن مدرسهای متفاوت بود؛ جایی برای رشد، نه فقط آموزش.
سالها گذشت. جوان شد و آرزو در دلش ریشه دواند. در سال ۱۳۶۵، درست در بیستوپنجسالگی، تصمیمش را گرفت؛ میخواست مدرسهای راه بیندازد. اما قانون، به جوانی با این سن، اجازه نمیداد. ناامید نشد. راهش را ادامه داد، به دانشگاه رفت و مشاوره خواند. آنجا بود که با استادانی بزرگ روبهرو شد؛ از جمله دکتر شعارینژاد، مردی که تعلیم و تربیت را با جان و دل میشناخت. حسن جوان، رؤیاهایش را با او در میان گذاشت. دکتر شنید، تأیید کرد، و امید کاشت.
بالاخره در سال ۱۳۷۰، نخستین مدرسه راهاندازی شد. کوچک بود اما ریشهدار. نامش شد «راهیان نور». مدرسهای که هر سال با دانشآموزانش قد کشید، تجربه اندوخت و رشد کرد. سال ۱۴۰۱، مدرسه وارد فصل تازهای شد؛ پنجرهای نو رو به جهان یادگیری گشود. یک سال بعد، دومین مدرسه هم متولد شد. حالا دیگر «مؤسسهی آموزشی راهیان نور» جان گرفته بود.
برای حسن ظهرهوند، دانشآموز و پدر و مادرش نه فقط مخاطب، بلکه همسفرانی بودند در مسیر شکوفایی. خودش را معلمی نمیدید که فقط درس بدهد؛ بلکه همراهی میدانست که باید چراغ راه باشد، تسهیلگر باشد، امید بدهد.
و این داستان، هنوز ادامه دارد...
از اون روزها و لحظه ها که حیف است یادم برود!
تصویر اول: لبتاب ساخت معین
وقتی داشتیم شغل جدید می ساختیم، کارش که تمام شد، از من پرسید: چی می خوای برات تو لبتابم بیارم؟
گفتم: کارتون سیندرلای سه رو دانلود کن باهم ببینیم!
معین: نه خانم فقط نوشتنی میاره لبتابم 🐣
کمی بعد مشغول نوشتن چیزهایی شد و بعد دیدم یک کاغذ سفید که رویش چیزهایی نوشته، بر روی لبتابش چسبانده است.
معین: بخون!
داستان سیندرلا را نوشته بود🤭🌱
تصویر دوم: چت جی پی تی
امروز برای اولین بار با چت جی پی تی، تو کلاس جستجو کردیم...
نفری یک سوال پرسیدند..
از این که فحش بلدی؟!
تا این که شماره تلفن رونالدو را می توانی به من بدهی ...
و معین که روی چت جی پی تی لبتابش پرسیده بود:
ترس اگه آدم بود چه شکلی می شد؟
و خودش نقاشی ترس رو کشیده !💚
تصور کنید فردای ما با وجودشان چه شکلی می شود...
و منی که از صمیم قلب برای فرصت بودن کنارشان قدردانم.🥰
از آن لحظهها که حیف است یادم برود...
تصویر اول: ورود با ریاضی، توقف با داستان
دیروز، بعد از زنگ تفریح، قرار بود ادامهٔ درس ریاضی را شروع کنیم.
دفتر را برداشتم، وارد کلاس شدم. بچهها تقریباً سر جایشان بودند، با همان انرژی بعد از دویدن و خندیدن.
محمدحسین با ذوق گفت:
«خانم! یه چیزی بکشم روی تخته؟»
لبخند زدم و گفتم:
«حتماً، فقط سریع، بعدش میریم سراغ ریاضی.»
تصویر دوم: اسکروچ روی تختهٔ کلاس ما 🤩
چند دقیقه بعد، وقتی برگشتم سمت تخته، حیرت کردم.
نه یک نقاشی ساده، نه یک شکل تصادفی...
بلکه چارلز دیکنز! با تمام شخصیتهای «سرود کریسمس» — اسکروچ، ارواح، شادیها، و حتی خساست،
روی تخته جان گرفته بودند. 🎨
جز به جز.
با همان حس آشنایی که در داستان هست. 🎭
با همان نگاه تیز و دلِ سنگشدهای که در طول داستان آرامآرام نرم میشود...
تصویر سوم: ریاضی ماند، ولی فهم ماندگار شد
ریاضی؟ 🧮
بله، خواندیم.
ولی این تصویر، بیشتر از هر عدد و مسئلهای در ذهنم ماند.
آن لحظه که یک کودک، تختهی کلاس را تبدیل میکند به صحنهی یک رمان کلاسیک…
و من که فقط تماشا میکردم و دلم پر از شوق میشد. ☺️
3.12M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
از آن روزهایی که باران، فقط باران نبود...
تصویر اول: حیاطِ خیس، آسمانِ سخاوتمند 🌧
باران میبارید. نه آن بارانی که آدم را کلافه کند؛
بارانی از جنس نوازش.
آسمان، سخاوتمند بود.
زمین، بوی خاک نمخورده میداد و ما — من و چند نفر از همکارانم — در حیاط زیر باران لذت می بردیم،
دلسپرده به صدای باران و خندههای کودکان.
تصویر دوم: پلاستیک صورتی ⛱
در همین حالوهوا بود که دیدمش.
ایلیا.
با گام های بلند و به سرعت به سمتمان دوید؛🏃♂️
چیزی صورتی رنگ در دستش بود — شاید یک پلاستیک، شاید چتری بیدسته.
قبل از آنکه حتی بپرسم چه شده،
آمد،
دستش را بالا آورد،
و پلاستیک را آرام روی سرم گرفت.
چیزی نگفت.
منتظر تشکر هم نماند.
فقط برگشت،
و با همان شتاب کودکانه، به سمت کلاس دوید.
از شتابش معلوم بود که از خیسی باران خوشش نمی آید.
تصویر سوم: چترِ مهربانی 🌈
لبخند زدم.😍
زیر پلاستیکی که حالا مثل چتری کوچک بالای سرم بود.
چیزی در دلم گرم شد.❤️
باران هنوز میبارید.
ما هنوز میخندیدیم.
و من،
زیر باران،
داشت یادم میرفت که زمان در گذر است...
از آن لحظهها که حیف است یادم برود...
تصویر اول: کاشی و گوشها 🟪🟧🟥🟦🟩
حوالی ظهر بود. کلاس آرام نبود، ولی گرم بود—از جنس کاشیهای ریاضی که بچهها با آنها مشغول ساختن شکل و معنا بودند.
کنارشان نشستم. نیکان، با همان لبخند شیطنتآمیز همیشگیاش، سرش را بالا آورد و گفت:
«خانم! کاش گوشهامون یه جای دیگه بود. اینجا خیلی زشت دیده میشیم!» 👂
خندیدم. گفتم: «خب کجا بود قشنگتر میشدیم؟»
جواب داد: «پشت سر. ولی صبر کن... بذار بازم فکر کنم.»
تصویر دوم: دکمه به جای بینی 👃
محمدعلی که همیشه حرفهایش یکجور خاصی غافلگیرم میکرد، گفت:
«خانم، اگه به جای دماغ، دکمه داشتیم، میزدیم... خودش میرفت!»
پرسیدم: «خود چی میرفت؟»
جواب داد: «پاهامون!»
و کلاس، منفجر شد از خندهی کودکانهای که شبیه هیچچیز نیست. 😂
تصویر سوم: از ریاضی تا هیولا 👺
دیدم کمکم داریم از ریاضی دور میشویم. گفتم: «نظرتون چیه زنگ بعد، نقاشی این چیزهایی که گفتید رو بکشیم؟»
و یکباره، صدای «هوراااااااا!» بلند شد،
همان شور بکر و بیواسطهای که فقط بچهها بلدند.
زنگ بعد، همه مشغول شدند. خودم هم نشستم کنارشان، مثل یکی از آنها.
و کمکم تخته و کاغذها پر شد از نقاشیهایی با اسمهای عجیبی مثل:
شاسگول منشیان، اجقوجق، و هیولاهایی با دماغهای دکمهای و گوشهای پشت سر...
تصویر چهارم: شبیه خودمان، همین که هستیم ☺️
یکی گفت: «وای چقدر زشتم شد!»
یکی دیگر گفت: «شبیه هیولاست!»
اما بعد... آرامآرام گفتند:
«ولی همین که هستیم خوبه...»
و حرف به آفرینش خدا رسید، و به اینکه چرا همینجوری که هستیم، کاملایم. ✋
آن روز،
در دل کاشیهای ریاضی، گوشهای پشت سر، و دماغهای دکمهای،
لحظهای بود که معلم بودن، فقط یعنی کنارشان بودن. دلدل با دلشان. 🤩