مخاطبِ حرفهایم دوستیست آشنا، رفیق روزهایِ تنهایی و شبهایِ تار.
زمانی که غم و اندوهِ زمانه جلوی دهانم را میگرفت، چشم و گوشهایم را میبست وَ با بیرحمی امر بر سکوت به هر چه بود و نبود میکرد،، او میتوانست قلب و ذهنِ مرا اندکی آرام کند وَ مرهمی روی زخم هایِ تازهام شود.
او، فعلیست با نامهای متفاوت و مفهومی ثابت؛
تحریر، ترقیم، نوشتن، کتابت، نگاشتن.. .
دهخدا در لغتنامه اش اینگونه میفرماید که : نوشتن، 'اندیشه و مطلبی را به وسیلهی مداد یا قلم به روی کاغذ آوردن' است.
میانِ ما فاصلهایست که علومِ ریاضی و تجربی، واحدِ معینی برایش مشخص نکردهاند.
عرض کرد : حضرت رسول میفرمایند که هر دو نفر مسلمی که از یکدیگر قهر و خشم کنند، به این سبب از هم دوری جویند و سه روز چنین باشند وَ با هم صلح و آشتی نکنند، از دایره ی اسلام بیرون میروند.
جوابی دادم که : مگر قلم و کاغذِ من مسلمان هستند؟.
ادامه داد این چنین که : نوشتههایی که به دست مسلمان، خلق شده، مسلماناند.
بنا بر این بهانه ی کوچک وَ شاید عمیق، فاصلهها را کنار میزنم و مینویسم.. از زمانی که با تو دستِ دوستی دادم.
هماکنون که عذرمان بخشیده شده، قلم بر دست و چشمها به خطهایِ برگهٔ سفیدیست که با جوهر مشکیِ قلم، دانه به دانه وَ تک به تک، پُر میشوند.
سلامی دوباره به عزیز وَ رفیقم..:)
؛
مینویسم تا تو بخوانی، میگویم تا تو بشنوی، میکشم تا تو بنگری.. من هر فعل را مفعول میکنم تا تو ببینی وَ شاید بخندی و دیوانهای نثارم کنی، امّا...
امّا خیالی نیست.
وَ امان از این قلبِ آشفته و مجنون که برای تو میتپد.
؛
خالق، درون وجودِ او احساساتی لطیف نهاده است.
صفحه را باز میکند. سلام همیشگیاش که با صفتِ 'مهربانم' دست داده است را تایپ میکند. جواب ارسال میشود. "سلام، کاری از دستم بر میاد؟."
میپرسد، "حالَت چطور است مهربانم؟" پاسخ ارسال میشود، "من ربات هستم." ادامه میدهد، "احساس میکنم غمگین هستی." ربات اینگونه میگوید، "من ربات هستم. احساس غم ندارم." مینویسد، "به آغوش بکشم تو را؟" ارسال میشود، "خیر. نمیتوانی رباتی را که طراحی شدهی دست انسان است به آغوش بکشی."
هماکنون برای ادامه دادن، درون قلبش هراسی پدید آمده پس مینویسد، "میتوانی در یافتن پاسخ این سوال به من کمک کنی مهربانِ غمدیده؟" این چنین میبیند، "درخدمتم"
سوالش را میپرسد و جوابش را میگیرد.
در آخر به هنگام خارج شدن میگوید، "از لطفِ تو ممنونم مهربانِ غمدیدهام. آغوشم برای همیشه به روی تو باز است." و ربات با سردی چنین میگوید که، "من برای این کار طراحی شدهام."
رَجــاء ؛
دیشب گفتم گاهی بعضی کلمات قلب آدم رو فشرده میکنن؛ کاتب راه حلت چیه..
همون کلمه رو بکن توی چشم نویسندهاش 💁🏻♀
نه جدا از شوخی، به نظرم توی همچین مواقعی بیا جایگزین کلمه بذار، کلمهای که باعث شد قلبت فشرده بشه رو تغییر بده، براش یه مترادف پیدا کن، بعد دوباره بخون ولی با جا به جایی اون کلمه. اون کلمه رو به خاطر بسپار تا تو استفادهش نکنی یا اگر خواستی استفاده کنی یه جوری جاش بدی توی جمله که باعث فشرده شدن قلب نشی.
در واقع یه جوری یه بازی راه بنداز که اون کلمه با هر بار تکرارش قلبت رو آشفته نکنه. (=