هدایت شده از _ بـٰاتلاق🪿.
آدمابالاخره یک روزی،یک جایی،دریک لحظه تموم میشن . نه که بم*یرن؛ نه،جوهر احساسشون تموم میشه.
هدایت شده از گسترده⁴ساعتهآهـــ℘ــو⋆̟✨
#رد_قلم
ـ «من دیگه باهات حرف نمیزنم!»
ـ «چه خوب... بیمارستان امروز بالاخره یه نفس راحت میکشه.»
ـ «حامیم!»
ـ «جانم؟»
ـ «اعصابمو خورد نکن!»
ـ «من؟! تو پنج دقیقهست داری سر یه خودکار با من دعوا میکنی!»
ـ «چون خودکار منو برداشتی!»
ـ «خب میخواستم ببینم واسه یه خودکار هم همینقدر وحشی میشی یا فقط واسه من.»
ـ «تو واقعاً غیرقابل تحملی.»
ـ «ولی هنوز داری باهام حرف میزنی.»
ـ «چون مجبورم!»
ـ «نه خانوم دکتر...
چون دلت نمیاد ساکت بمونی.»
ـ «خیلی مطمئنی.»
ـ «آره.»
ـ «به چه جرأتی؟»
حامیم یه لحظه مکث کرد و گفت:
ـ «به جرأت کسی که قراره فردا با بابات حرف بزنه.»
ـ «چی؟!»
ـ «گفتم فردا میام خواستگاریت.»
ـ «تو؟! با این قیافه و این اخلاق؟!»
ـ «قیافهم که مشکلی نداره...
اخلاقمم بعداً درستش میکنم.»
ـ «اگه بابام ردت کنه چی؟»
ـ «دوباره میام.»
ـ «اگه دوباره ردت کنه؟»
ـ «باز میام.»
ـ «اگه ده بار ردت کنه؟»
حامیم با خونسردی گفت:
ـ «اون موقع دیگه با خود بابات ازدواج میکنم که حداقل هر روز ببینمت.»
https://eitaa.com/joinchat/2359952890C58631f2ed5
هدایت شده از گسترده⁴ساعتهآهـــ℘ــو⋆̟✨
#رد_قلم
عشقی که با دعوا شروع شده بود،
با کلکل ادامه پیدا کرد...
و آخرش رسید به عجیبترین خواستگاری ممکن!
https://eitaa.com/joinchat/2359952890C58631f2ed5
عشقی بین دوتا دکتر😭❌👆
. . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . .
ساعت ۱۳ پاک کنید