eitaa logo
- راشِــــــد 𝐑𝐚𝐬𝐡𝐞𝐝 🇮🇷 -
1.2هزار دنبال‌کننده
9.4هزار عکس
9.3هزار ویدیو
48 فایل
بسم حق ؛ راشِــــد ؟ رَهنَمـــــٰا رَهنَمایمان ؟ صاحـِـــب الزَمــــان . * فوروارد ؟ به دنبال شهرت نیستیم ، فلذا کپی مشکلی نداره . ولی احوالـٰات نه .. [وَقف امام زَمـٰان عَج]
مشاهده در ایتا
دانلود
طبق حدیث امام‌صادق از شب پنج‌شنبه تا شب شنبه فرشتگانی با قلم‌هایی از طلا و لوح‌هایی از نقره از آسمان به زمین میان و فقط ثواب صلوات رو مینویسن🤩 پس صلوات بفرس💚
😉 بچه ها خوندن سوره ی جمعه یادتون نره ها....حدیث داریم اگه بخونید کفاره ی گناهان یک هفتتون میشه😍 وای عالیه....به نظرم همین الان برو بخونش..چون اگه بگی بعدا میخونم شیطونه فلان فلان شده یکاری میکنه یادت بره😅 همین الان بدو بخون...آفرین👊🏻
زیارت عشاق بخوانیم ..
شکستن توبه مثل پوشیدن لباس چرکات بعد از دوش گرفتنه..!
خدای خوبم تحمل سختی ها با من،قشنگی اخرش با تو🤍✨
باری تعالی! یکاری کن ماهم تهش بگیم "ما رأیت الا جمیلا"...
‌ به حدیث امام علی علیه السلام توجه کنین👇 پیروی از هوای نفس عقل را فاسد می‌کند عيون الحكم  جلد : 1  صفحه : 317 ‌
🌸بچه بیا پایین ! دژبانی جلوی تویوتا را گرفت و داخلشو نگاه کرد . یه نگاه به راننده ی تویوتا کرد ، یه نگاه هم به شیخ اکبر ،( که کنار راننده نشسته بود ) و گفت : " این بچه رو کجا می بری ؟ " تا راننده خواست چیزی بگه ، شیخ اکبر رو کشید بیرونو گفت : " بچه بردن ممنوع ! ". راننده گفت : " با با این فرمانده است " - بله ! چی گفتی ؟ و بعد گفت : کارتت ؟ شیخ اکبر کارتشو نشون داد . گفت : جرمت بیشتر شد . برای بچه کارت جعلی درست کردید ؟! چند قنداق تفنگ زد به شونه های شیخ اکبر و هلش داد داخل کیوسک . راننده و نگهبان با هم بگو مگو می کردند که فرمانده ی نگهبان رسید و پرسید : چی شده ؟ ماجرا رو که براش گفتند رفت ، و در کیوسک و باز کرد . شیخ اکبر رو که دید داد زد : " این که شیخ اکبر خودمونه ! فرمانده ی گردان بلدوزری ها " بعد رفتند تو بغل هم . نگهبان ، هاج و واج نگاشون می کرد و چیزی نمونده بود که دو تا شاخ رو سرش سبز بشه .
🌸عزائیل یک روز سید حسن حسینی از بچه های گردان رفته بود تَه دره ای برای ما یخ بیاورد.موقع برگشتن عراقی ها پیش پای او را با خمپاره هدف گرفتن.همه سراسیمه ازسنگر آمدیم بیرون خبری از سید نبود بغض گلوی مارا گرفت، بدون شک شهید شده بود. آماده می شدیم که برویم پایین که حسن بلند شد و لباسهایش را تکاند.😳 پرسیدیم :"حسن چه شد؟" گفت :"با عزرائیل آشنا در آمدیم.پسرخاله زن عموی باجناق خواهرزاده نانوای محلمان بود.خیلی شرمنده شد. فکرنمی کرد من باشم و اِلّا امکان نداشت بگذارد بیایم هرطوربود مرا نگه می داشت
از آیت‌الله‌بهجت(ره) پرسيدند: آيا‌آدم‌گناهڪارهم‌مےتونه‌امام‌زمانش‌رو ببينه!!! ایشون‌فرمودند: شمر" هم‌امام‌زمانش‌راديد! امانشناخت....! ....خدایا🤲 به‌ من‌ معرفتۍدِه‌ تا امام‌خویش‌رابشناسم‌وبصیرتۍده تا آنچه‌راباطل‌استــ درلباس‌حق،تشخیص دهم ‌و آنچه‌رادوست‌بدارم‌ڪه‌امامم‌دوست‌دارد...