🍂-ناگفتههایی از ساعات شهادت
شب آخر همه کنار هم بودند. مثل هر سال، عید غدیر را در خانه پدری آقا مصطفی جشن میگرفتند. ریحانه با لباس نونوارش میدرخشید و روسری سبز فاطمهسادات، صورت معصومش را شیرینتر کرده بود. ناهار را که خوردند، تلفن مصطفی زنگ خورد؛ باید جایی میرفت. بچهها با شیطنت سر شوخی را باز کردند:«بابا نکنه قراره شما هم شهید بشی که احضارت کردن!» مصطفی لبخندی زد، و برای اینکه دلشان قرص شود، یک «نه» کشدار تحویلشان داد. اما وقت رفتن، رو کرد به فهیمهخانم و گفت: «بهتره امشب نرید خونهمون. یا همینجا بمونید یا برید خونه پدر و مادرت. من هم شب برمیگردم.»مصطفی که رفت، فهیمه و بچهها هم کمکم برای رفتن آماده شدند. قرار شد شب را بروند خانه پدر و مادر فهیمه. ریحانهسادات موقع خداحافظی خودش را به پدربزرگ چسباند و با شیرینزبانی همیشگیاش گفت:«بابا جون حالا که باب شهادت باز شده دعا میکنی من شهید بشم؟!»دل آقای ساداتی لرزید. نگاهش را از چشمهای ریحانه گرفت و گفت:«دعا میکنم اجر شهید رو بهت بدن دخترم!»اما چند ساعت بعد حوالی اذان صبح، خبر انفجار یک خانه در نارمک تیتر یک رسانهها شد. خانهای که همه اهالیاش شهید شدند. سید مصطفی، فهیمه، ریحانهسادات ۱۴ ساله، فاطمه سادات ۱۰ ساله، سیدعلی که تازه تولد ۴ سالگیاش را گرفته بود و مادر و پدر فهیمهخانم...
#شهیدانه
#علامهمجلسی:
[ فرمودند:
شب جمعه
مشغول مطالعه بودم،
که به این دعا رسیدم:
﴿بسم الله الرحمن الرحیم،
اَلْحَمْدُ لله مِنْ اَوَّلِ الدُّنْیا اِلے فَنائِها
وَ مِنَ الآخِرَه اِلے بَقائِها
اَلْحَمْدُاللهِ عَلے کُلِّ نِعْمَه
اَسْتَغْفِرُالله مِنْ کُلِّ ذَنْبٍ وَ اَتُوبُ اِلَیْه
وَ هُوَ اَرْحَمُ الرّاحِمینَ﴾
بعد یک هفته مجدد
خواستم آن را بخوانم در
حالت مکاشفه از
ملائکه ندایی شنیدم:
که ما هنوز از
نوشتن ثوابِ قرائت قبلی
فارغ نشده ایم!✨ ]
#اذکار📮
#شبجمعه
بین الحرمین یعنےچے!؟
ب: باز
ی: یڪ
ن: نداے عظیم
ا: از
ل: لبیڪ یآ
ح: حسین ؏
ر: رسید ولے
م: مهدے عج
ی: یاࢪ
ن:ندارد...💔🫴🏻