#دلنوشته رستایی های غرب تهران
سلام 🌼🦋
سلامی از بچه های غرب تهران؛
بچه هایی که هیچوقت میکروفن بهشون نمیرسید ولی با این حال هر دفعه تلاش میکردن، تا اینکه یکبار میکروفن بهشون رسید،😁 بچه هایی که با دیدن لهجه های بقیه استان ها عاشق لهجه های شیرینشون شده بودن.راستش اولاش آنچنان دلمون با این اردو نبود! قوانینش طوری بود که چقدر شبیهه پادگانه، تازه خیلی بدتر از پادگان، اما همین که رسیدیم جلوی جامعه الزهرا انگار یادمون رفت و محو تماشای اونجا شدیم که چقدر بزرگ و سرسبز و تمیزه انگار بهمون چسبید.😁
سلام از بچه هایی که عشق رجز خوندن برای دشمن رو داشتند، سلام از اونهایی که تو سالن غذاخوری بازی میکردن. اونایی که شب آخر نخوابیدن و دلشون نیومد دل بکنن از این فضا و بیدار موندن تا نماز، اونایی که کل سفر بهشون خیلی چسبیده بود.
گاه و بی گاه غر غر میکردیم اما تا گفتن اگر نمیخواید برید بخوابید، هممون به رگ غیرتمون برخورد😎 ، خسته بودیم، اما انگار هنوز میخواستیم همراه شیم و جا نزنیم دقیقا مثل بچه تخسا.😌
ما اونایی بودیم که همرو دوست داشتیم و باهمه رفیق میشدیم.✌🏿در مزارشهدا پا صحبت های حاج آقا رفتیم کربلا، ماهایی که نرفته بودیم دلمون پرکشید سمت کربلا، قول گرفتیم برسد روزی که پا در صحن کربلا بزاریم.
انقدر بهمون چسبیده بود که نمیخواستیم دل بکنیم از مزار شهدا، خاطره قشنگی شد برامون. ✨و به قول حاج آقا انگار ائمه و شهدا اومده بودن تو جمعمون دست میکشیدن رو سرامون، آرامشش وصف نشدنی بود.🌸
حالا که دارم مینویسم میگم کاش دوباره اونجا بودم.
کاش دوباره بدو بدو می کردم.
کاش باز غر غر می کردم.
کاش همش دیر و زود می کردم.
کاش دوباره با بچه ها صحبت می کردم.
کاش همچنان حاج آقا زینعلیان بهمون می گفت کم نیارید.
کاش دوباره میشنیدیم که آقا چقدر به ما دهه هشتادی ها ایمان داره.
کاش همچنان استاد هادی خودش رو معرفی می کرد.
کاش و کاش و کاش....
اما به پایان آمد این دفتر حکایت همچنان باقیست.
ما قول دادیم و عهد بستیم تو این راه سربلند باشیم.
ان شاءالله که بتونیم سربلند بیرون بیاییم از مسئولیتی که در این راه به گردنمون هست.✌🏿🍃🌸
#دلنوشته رستایی های قزوینی
سلام به دوستان گلمون در استان های کشور عزیزمون ایران😃
دیدیم بحث دلنوشته داغه گفتیم مگه میشه دیار رجایی عقب بمونه😁😌
از همین تریبون از طرف استان زیبای قزوین پایتخت خوشنویسی و دیار شهدای گرانقدر اعلام میکنم به عنوان نماینده هایی که از این استان از بودن در کنار شما دوستای خونگرم استان ها و عزیزان مهمان نواز استان قم بسیار بسیار بسیار خرسندیم و باعث افتخارمونه که کنار شما این تجربه زیبا رو به دست آوردیم🤩💖
از صمیم قلب لحظه شماری میکنیم دوباره کنار شما دوستای قشنگمون بتونیم تجربه های بیشتری رو کسب کنیم🥳
توی این دوره نه تنها ما بلکه مطمئنیم همه بچه ها اون روحیه جهادی خودشون رو پیدا کردن هر چند میدونیم این راهی که در پیش داریم پر از پیج و خم های زیاده اما با یاری صاحب عصر (عج) که مطمئنیم همیشه پشتمون هستن ایشون قطعا از پس هر مانع و سختی بر میایم و شعار ما اینه...
اخلاص،اخلاص،اخلاص🤝
راستی یه چیزی بخدا مزار شهید رجایی تهرانه اینجا دیار شهید رجاییه زادگاه شهید گرانقدرمونه😂😃
ببخشید سرتونو درد آوردیم به امید دیدار دوباره شما عزیزان
امضاء:
دخترانی از دیار رجایی😉
#دلنوشته رستایی های سمنانی
بسم الله الرحمن الرحیم
الحمدلله...
این سفر هم گذشت..
با همه ی شادی ها،غم ها،خستگی ها،بیدار موندن ها تاصبح که مبادا نماز صبح قضا بشه..بیدار موندن ها تو جلسات که مبادا یک کلمه جا بمونه..بیدار موندنی که مبادا جا بمونی از حرم بانو جانمون...
همه اینا گذشت و تمام شد
گذشت اما چیزی موند برامون که هرلحظه فکر کردن بهش آرامشی زیبا رو به دل آدم سرازیر میکنه
خاطره...
خاطره اطلاعات مفیدی که کسب کردیم
خاطره همون بیدار بودن ها
خاطره همون اشک ریختن ها..صحبت اشک ریختن شد..چقدر خوبه یادی هم کنیم از روضه های قشنگی که برامون میخوندن
چقدر زیباس که یادی کنیم از صدا گریه ها ی رفقامون از سراسر کشور،یه جورایی انگار یک کشور عزاداری میکنه...
چقدر قشنگ بود وقتی میدیدیم کسی آروم گوشه ای نجوا گرانه برای خودش گریه میکنه..
در جستجوی این خاطرات لحظه های ناب کم نیست
خاطره ی غبار روبی حرم...
خاطره ی مزار شهدا...وقتی که حاج آقا میگفت شما دعوت شده این و رفقا اشک میریختن
وقتی که حاج آقا میگفت شهدا هم دارن گریه میکنن و رفقا اشک میریختن
وقتی که وصیت نامه شهید خوندن و رفقا اشک میریختن
خاطره تالار بیداری...به قولی به تالار خواب هم معروف شده بود
خاطره جمکران...
چقدر دلنشین شد اون شب وقتی یکی برگشت گفت اینجا بوی امام زمان(عج)رو میده (:
چفیه هایی که عربی میبستیم...
این سفر ۴ روز بود
اما به اندازه ۴ هفته برای ما زمان برد
به اندازه ۴ ماه برای ما رفیق یاب بود
و به اندازه ۴ سال برای ما علم داشت
و حرف آخر....
اگر خوبی ای بوده،از خودتون بوده
و اگر بدی ای هم بوده به بزرگواری خودتون ببخشید...
انشاءالله در مسیری که قدم گذاشتیم بتونیم موثر و پایدار بمونیم..
ومن الله توفیق 🌸🌱
دلنوشته ایی از بچههای سمنان❤️
#دلنوشته رستایی های اردبیلی ❤️
بسم الله الرحمن الرحیم
نئلریازمیش اوقرآندا حجابه خاطیر ای انسان
اوخی ، یاز، منتشیر ایله ئوزی مینلرکتاب اولسون
اسم اردبیل اومد....
شاید واسه خیلی ها خاطرات زیادی زنده شد
خاطراتی که هیچ وقت نه از یاد شما میره نه از یاد ما ...
یادتونه بهتون ترکی یاد میدادیم؟؟😂
ما که هیچ وقت هیچ کدوم از بچه هارو یادمون نمیره
بالاخره هرچی باشه ارادت خاصی نسبت بهتون داریم...😁
از شوخی گذشته میخوایم دو سه کلمه ای راجب بچه های کادر و مسئولان عزیز حرف بزنیم ...
بیاین صادق باشیم وقتی که اونجا بودیم همه از دستشون عاصی بودیم و حتی کار به جایی رسیده بود که بعضیامون باهاشون بحث و دعوا میکردیم ولی خدا وکیلی الان که بخواییم منطقی و با انصاف فکر کنیم اونایی که اذیت میشدن ما نبودیم...بلکه مسئولای عزیزمون بودن
شاید ما فقط گرما و زود بلند شدن و تایم کلاسا اذیتمون کرد ولی اون عزیزان رو علاوه بر گرما و بی خوابی هماهنگی کارا، مواظبت از بچه ها،
نگرانی اینکه کسی از محوطه خارج نشه کسی مشکل خواب و غذا نداشته باشه و صد جور مشکلات دیگه اذیت میکرد
هیچ وقت و هیییچ وقت گریه های اون عزیز برا پراکنده شدن بچه هاتو جمکران یادم نمیره اون دختر با اون سن کمش خودشو مسئول میدونست و برای وظیفش نگران بود ...
کاش از این لحظه به بعد برای مسئولیتامون مثل اون خواهرمون ارزش قائل بشیم مثل استاد نور محمدی تااااا وقتی که از امنیت کوچه پس کوچه های شهر و کشورمون مطمئن نشدیم خواب راحت نداشته باشیم ....
این وظیفه ماست ....
و بااااید نسبت به این وظیفه مسئول باشیم و گرنه اردویی بود و خوش گذشت و رفت و... انگیزه مسئولان نبود این اردو جرقه ای بود برای شروع یک انفجاااار در استان هامون و عامل این انفجاره با حجابی در سطح شهر و کشورمون باید ما و شما باشیم
به امید روزی که هیچ کسی از امینتش داخل کشورمون گله مند نباشه
#حلالمون_کنین
از همه اونایی که زحمت کشیدن و مارو تحمل کردن به عشق اقا صاحب الزمان، تشکر میکنیم انشاالله چشمتون به جمال اقا روشن بشه و مزد زحماتتون و از خودشون بگیرین
یاعلی✋
#دلنوشته رستایی های آذربایجان
بسم رب الشهدا و الصدیقین
سلام سلام😅
اومدیم یه چند کلمهای حرف بزنیم و بگیم با اینکه ما اذربایجانیا رو کسی نمیدید یا خیلی جاها حتی اسممونو هم فراموش میکردن ولی مام بودیم اومده بودیم که باشیم و همیشه هم هستیم😎
مظلوم ترین و بی حاشیه ترین گروه بودیم کاری به کار کسی نداشتیم
با اینکه مسئولین لطف کرده بودن و ما رو دقیقا در آخرین ردیف جایگذاری کرده بودن و ما کلا قیافه استادا رو نمیدیدیم ولی خب از صداشون نهایت استفاده رو میکردیم همه چی رو نکته به نکته یادداشت میکردیم😇♥️
بعضی جاها مام مثل تمام گروهای دیگه چرت میزدیم ولی این اصلا به این معنی نیست که ما از مطلب اون قسمت بی بهره بودیم چرتامون با برنامه ریزی بود😁
پرسشگر ترین ذهن رو داشتیم و بیشترین و مهم ترین سوال هارو میپرسیدیم😊👌🏻
درسته غر میزدیم از اینکه خسته ایم و دیره و خوابمون میاد و ....ولی هیچوقت هم از هیچ برنامه ای عقب نمیموندیم با تموم خستگیا و ناراحتیا بازم تو تمام میدان ها حاضر بودیم🥰
شوخی که نیست ما از دیار باکری ها اومده بودیم اسوه ی حسنه مون شهید حمید بود نمیشد که تنبلی کنیم😅♥️
در آخر یه تقدیر تشکر جانانه داریم از عوامل و مسئولین مخصوصا خادمین و دوستای خوبی که از هیچی دریغ نکردن تا ما بهترین استفاده رو داشته باشیم شماها بهترینید❤️
ما بچه های آذربایجان همینجا عهد میبندیم که تا خون در رگ هایمان جاری است میراث مادرمان زهرا {س}را ارج نهیم و به بهترین نحو زیبایی های حجاب رو توی دنیا به سکو بنشونیم✍🏻🧕🏻
چند سطر کلام دلی از طرف دختران رستایی آذربایجان غربی ۱۴۰۱/۴/۲۸♥️
سلام سلام
رستایی های عزیز🙋🏻♀
چطورین؟
خستگیتون در رفت؟
اصلا مگه خسته شده بودین؟😜
چی شد؟ چی کار کردین؟
گروههاتون در چه حالن؟ تشکیل دادین، یا هنوز دارین فکر میکنید؟🤔
بچهها!
میخوایم برای اربعین یه کار شاخص انجام بدیم.
نظرتونچیه؟
چی کار کنیم؟
@SadatMiryounesi
#دلنوشته رستایی های خراسان شمالی
سلام به همگی
محدودیت ،کلمه ای آشنا بود برامون البته قبل از دوره رستا
بعد از اون باور هامون تغییر کرد،ما محدود به زمان نیستیم ،محدود به مکان خاصی نیستیم ما فراتر از افکارمون میتونیم تو هر مکانی در هر کاری برای اعتقاداتمون تلاش کنیم
ما به این باور رسیدیم که هر کدوم از ما اگر بخوایم، اگر تلاش کنیم میتونیم در قدمی بزرگ برای رسیدن به اهدف اسلام سهیم باشیم
بله این دوره در کنار همه ی خوشی ها همه ی خستگی ها همه ی لذت هاش و همه ی غمی که از کم کاری ها تو دلمون بود درس ها و تجربه های بزرگی به ما داد
ما یاد گرفتیم اگر میخوایم در بعد های مختلف رشد کنیم باید بهاش رو بدیم و اون هم گذشتن از ساعات خوابمون ما یاد گرفتیم ثانیه به ثانیه عمرمون با ارزش و اگر بیهوده استفاده کنیم در حق خودمون ظلم کردیم
ما بچه های خراسان شمالی خداروشاکریم که تو دوره رستا شرکت کردیم و بهترین روز های عمرمون رو گذروندیم و انشاءلله امیدواریم بتونیم برای ظهور آقامون در راه شهدا با یاد خدا قدم های موثری برداریم
به قول آقای نور محمدی ما هیچ کاره ایم شهدا خودشون کمک میکنند.
به امید برگزاری دوره های آموزشی بیشتر...
#دلنوشته یک رستایی عزیز
درود .
دیدم بحث دلنوشته و تقدیر و تجلیل گرمه گفتم منم جا نمونم.
این دلنوشته از طرف هیچ استانی نیست، از طرف هیچ گروهی ام نیست، از طرف منه.
راستش این اردو تو یه گوشه از خاطرات مغزم موندگار شد، با تمام سختی هاش، کم خوابیامون، کم خوابیاتون، خستگیامون،خستگیاتون، بدقلقیامون، برنامه ریزی مزخرفتون، کادر مهربونتون، استادای خوشفکرتون، خوابگاهِ قشنگِ شبیه به زندانتون ، قوانین غیر قابل تحملتون، هوای مزخرف و به شدت گرمِ شهرتون، غذاهای بیمزهتون، کلاسای یهویی و نصفه شبیتون، دیر خوابیدنامون، زود بیدار شدنامون، گشت گذارامون تو خوابگاه، عظمتِ خوابگاهتون، فشار اوردناتون، جنگ جنگ گفتناتون، بدونِ گوشی موندنامون، گریه های از سر دلتنگیمون ، گریه های از سرِ بیخوابیمون، مولودی خوانِ پر انرژیتون، استنداپ کمدینِ بانمکتون، خانوم شکوریان و نظراتِ قشنگشون ، اقای نورمحمدی و پشتکارشون، اقای زینعلیان و انرژی دادناشون، و قشنگ ترین بخش که کادر خوش اخلاق و مسئولیت پذیرتون بودن که الگویِ همه ما شدن :))))))
همه چی تو دورتون خوب بود، همه چی محیا بود، فقط گویا یادتون رفته بود که جنگ نرمه و بچه ها باید استراحت کافی داشته باشن تا بازدهی افت نکنه، تا خوب فکر کنن،تا خوب یاد بگیرن، ولی خب، هرطوری که بود جزو بهترین خاطرات زندگی هرکدوم از ما 313 نفر ثبت شد :))))
یا حق
#دلنوشته رستایی های میزبان (کلهزردا)
بسم الله الرحمن الرحیم
دیدیم کم کم استان ها میان وسط و یه دلنوشته میدن بیرون ...
گفتیم حیفه ما کله زردا چیزی نگیم
یه خورده هم از پشت صحنه ماجرا با خبر بشید ..
خوشحالیم که راضی بودین از برنامه ها
همه ما هم مثل شما دلتنگ این روزا شدیم
دلتنگ همه سختی ها و بی خوابی ها و همه رستایی هایی که میزبان شون بودیم
دلتنگ روزایی که قبل همایش دور هم جمع میشدیم و کار های دکور رو میکردیم
دلتنگ ظهر ها و شبایی که با بدبختی و پیاده روی و هر سختی میرفتیم بیرون برای خرید ریسه و مقوا و چسب و کاغذ و مقوا و خیلی چیزای دیگه 😅
دلتنگ وقتایی که داشتیم گل ها و پروانه هارو درست میکردیم و همه مون حداقل یکبار با چسب تفنگی دست خودمون رو سوزوندیم و حتی برا بعضی ها تاول هم زد!
دلتنگ اون لحظه ای که وقتی از بیرون میومدیم میدیدم همه دارن ناهار میخورن 😂
دلتنگ زمانی که میفهمیدیم درست شمارش نشده و برا یه نفرمون غذا نگرفتن و مجبور بودیم باهم یه غذا بخوریم 😃
دلتنگ زمانی که میفهمیدیم بقیه چقدر شکمو هستن
دلتنگ روضه ای که بعد از کلی خستگی میگرفتیم و توسل میکردیم به اهل بیت 😌
دلتنگ صبح اولی که یکیمون دیر اومد و سه چهار بار قتل عامش کردن تا رسید
دلتنگ روز اولی که داشتیم خودمون رو دلداری میدادیم میگفتیم روزای دیگه عادت میکنیم
دلتنگ راهی که از تالار بیداری اسلامی تا خوابگاه میرفتیم
دلتنگ وقتی که دعوا میکردیم کی رو کدوم تخت بخوابه 😁
دلتنگ اون زمانی که ساعت سه و ربع بیدار شدیم که بیایم استان هارو بیدار کنیم و بریم غبار روبی حرم بی بی جانمون
دلتنگ صبحانه و ناهار و شامی که هی تعریف میکردیم که چقدر خوشمزه اس
دلتنگ وقتی که یه نفرمون میرفت تو صف غذا و برای هفت هشت نفر غذا و چایی میگرفت 😂
دلتنگ شب اولی که همه رفتن استخر و چند نفرمون رفتیم حموم و موقع برگشت ماه رو دیدیم
دلتنگ گلزار شهدا و روایتگری و گریه های نجوا گونه بچه ها و کله زردا، اینکه وسط اون گریه ها حواسمون باشه دستمال تموم نشه 🤧💔
دلتنگ سختی هایی که تو سالن بیداری اسلامی بود
دلتنگ خستگی هایی که تو تالار بیداری داشتیم و همدیگه رو بیدار نگه میداشتیم
دلتنگ اوقاتی که بعضی کله زردا خواب میرفتن و بقیه شون دنبال این بودن ازشون عکس بگیرن و از هم دیگه سم جمع کنن 😉
دلتنگ وقتی که فهمیدم بابای یکی از بچه ها برامون خوراکی اورده و من نتونستم بخورم
دلتنگ وقتی که صحیفه میرفت پیج میکرد که ما روسری هامون چه رنگی که مارو بشناسید
دلتنگ داد زدن های سر صبح و نوای خواهرا جا نمونید خواهرا اتوبوس رفت 😄
دلتنگ اون آسانسور خراب و پله ها رو هن هن کنان بریم تا اتاق ها رو چک کنیم
دلتنگ اون نصف شبی که قبل از اومدن شما تا خوده اذان تزیین میکردیم و یکی از بچه ها چون نتونست سوار آسانسور بشه تمام راه رو تا اطلاعات ترسید 😂
دلتنگ بادکنک هایی که تا باد میکردیم و تق میترکید
دلتنگ اون قایم شدن ها پشت ستون که تا بقیه کادر میآمدند بالا تو اون تاریک الظلمات بترسونیمشون 😁😁
دلتنگ بی خوابی و دیر غذا خوردنا
دلتنگ سم هامون 😂
خیلی از این دلتنگی ها وجود داره
خیلی ریز ریز گفتم چون فک کردم دوست داشتید از پشت صحنه هم بدونید
ببخشید که سرتون رو بدرد اوردم
زیادی از دلتنگی هامون گفتم
ولی خب بماند به یادگار
مشتاق دیدار دوباره شماها هستیم
اگر گاهی تند حرف زدیم یا هر حرفی زدیم که باعث ناراحتی شما شد ما کله زردا رو حلال کنید
امضا:
کله زرد ها 😅 + اون دوتا استثنا مشکی ها 😂
رستا
سلام سلام رستایی های عزیز🙋🏻♀ چطورین؟ خستگیتون در رفت؟ اصلا مگه خسته شده بودین؟😜 چی شد؟ چی کار کر
سلااام مجدد خدمت رستایی های گل😍✋
چطورین دخترا؟
میگم ایده ها چرا کم بود؟
از ذهن پویای شما رستایی های توانا انقده زیاد توقع داریم که نگوووو😉
پس زود تند سریع، در یک حرکت انقلابی ایده های جالب و قشنگتون رو برامون بفرستین😁😊
راستی...
میگم حواستون باشه ایده هایی که میفرستین از لحاظ اقتصادی هم یه فکر بکری داشته باشه!😉👌