میگهکه :
ولی،
غمگینترینجایِزندگی
اونجاستکهباکسی
خدافظیمیکنیکه
دلتمیخواست
تمومِزندگیتوباهاشبگذرونی.. :)
یه چیزایی رو نمیشه همیشه گفت؛
نمیشه گفت:
'دلم تنگ شده، باهام حرف می زنی؟'
نمیشه گفت:
'غمگینم، ناامیدم، آرومم می کنی؟'
نمیشه گفت:
'دلت تنگ میشه؟ بغلم می کنی؟ نیاز دارم بهم توجه کنی'
باور کن تکرار یه چیزایی باعث تخریب آدم میشه،یه چیزایی گفتنی نیست! واجبه، لازمه، باید طرفت خودش بفهمه.
نمیدونم منظورمو میفهمی یا نه ، ولی یه مودی هست که من بعضی وقتا توش گیر میکنم
نه غمگینم، نه عصبانی، نمیدونم بیاهمیت باشم یا اهمیت بدم، حتی بعضی وقتا نمیدونم چه ریاکشنی نشون بدم
پُر از حرفم ولی نمیدونم بگمشون یا سکوت کنم، واقعا نمیدونم، فقط میدونم هیچکدومشون اصلا خوب نیست..
ازاینکههیشکیدرکمنمیکنهرونمیتونمدرککنم
ازاینکهاَدایحالِ خوبارو درمیارم خودمم تعجب میکنم
که من چطور میتونم انقدرخوب نقش بازی کنم
آخه منی که اینقدر از درون داغونم
منی که بهم میگن چشم قشنگ درواقع نمیدونن
پشت این چشما چیا وجود داره یا چه دردایی کشیده و چه اشکایی ریخته
از اینکه هرشب هرگوشه اتاقم باوجود اشکام ؛سیل بارونه غمگینم...
ولی چرا هیشکی نمیاد بگه چته؟
چرا انقد پستات غمگینه
چرا پروفات دپه
چرا چشات قرمزه
چرا بالشت خیسه
چرا کم حرف شدی
چرا حالت بده
چرا نارحتی
چرا همش بی حوصله ای
چرا....؟
چرا کسی نیس...؟:)