eitaa logo
❣️فقط کلام شهید❣️
465 دنبال‌کننده
12.7هزار عکس
2.4هزار ویدیو
7 فایل
یا صاحب الزمان ادرکنی ✹﷽✹ #شهید_سید_مرتضی_آوینی🍂 ✫⇠شرط ورود در جمع شهدا اخلاص است و اگر این شرط را دارے، ✦⇠چہ تفاوتی مے ڪند ڪہ نامت چیست و شغلت•√ #اللهم_عجل_لولیڪ‌_الفرج #ما_ملت_شهادتیم مدیرکانال👇 @Khadim1370 آی دی کانال👇 Ravie_1370
مشاهده در ایتا
دانلود
*🔥چهـــارعامــل جهنمــی شــدن 🔥* *✨سـوره مدثــر آیات ۴۳تـا ۴۶*↙️ *🔥ازنمازگـزاران نبودیـــم* *🔥به فقــــــرا کمک نمیکردیـــم* *🔥بـااهــل بـاطل سخـن میگفتیــم* *🔥روز جــزا را تکـذیـب میکـردیــم*
و سلام بر او که می گفت(: «دنیا مثل شیشه ای می ماند که یکدفعه می بینی از دستت افتاد و شکست» | شهید مهدی باکری🕊!
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
🔅🔅🔅 🌷 بسم رب الشهدا 🌷 🔸قسمت دهم 🔸اینک شوکران 1(منوچهر مدق به روایت همسر شهید) فردا صبح رفت. تیپ حضرت رسول تشکیل شده بود. به عنوان آر پی جی زن و مسئول تدارکات گردان حبیب رفت. 🌹🌹🌹 دلواپس بود. چقدر شهید می آوردند. پشت سر هم مارش عملیات می زدند. به عکس قاب شده ی منوچهر روی طاقچه دست کشید. این عکس را خیلی دوست داشت. ریش های منوچهر را خودش آنکادر می کرد. آن روز، از روی شیطنت، یک طرف ریش هاش را با تیغ برده بود تا چانه، و بعد چون چاره ای نبود، همه را از ته زده بود. این عکس را با همه ی اوقات تلخی منوچهر ازش انداخته بود. منوچهر مجبور شد یک ماه مرخصی بگیرد و بماند پیش فرشته. رویش نمی شد با آن سر و وضع برود سپاه، بین بچه ها. اما دیگر نمی شد از این کلک ها سوار کرد. نمی توانست هیچ جوره او را نگه دارد پیش خودش. یک باره دلش کنده شد. دعا کرد برای منوچهر اتفاقی نیفتد. می خواست با او زندگی کند؛ زیاد و برای همیشه. دعا کرد منوچهر بماند. هر چه می خواست بشود، فقط او بماند. 🌹🌹🌹 همان روز ترکش خورده بود. برده بودندش شیراز و بعد هم آورده بودند تهران. خانه ی خاله اش بودیم که زنگ زد. گفتم: کجایی؟ صدات چقدر نزدیک است. گفت: من همیشه به تو نزدیکم. گفتم: خانه ای؟ گفت: نمی شود چیزی را از تو قایم کرد. رفته بود خانه ی پدرم. گوشی را گذاشتم، علی را برداشتم رفتم. منوچهر روی پله ی مرمری کنار باغچه نشسته بود و سیگار می کشید. رنگش زرد بود. علی دوید طرفش. منوچهر سیگار را گذاشت گوشه یلبش و علی را با دست راست بلند کرد. نشستم کنارش روی پله و سیگار را از لبش برداشتم انداختم دم حوض. همین که آمدیم حرف بزنیم، پدرم و عموم با پدر و مادر منوچهر همه آمدند و ریختند دورش. عمو منوچهر را بغل کرد و زد روی بازوش. من فقط دیدم که منوچهر رنگ به روش نماند. سست شد. نشست. همه ترسیدیم که چی شد. زیر بغلش را گرفتیم، بردیم تو. زخمی شده بود. از جای ترکش بازویش خون می آمد و آستینش را خونی می کرد. می دانستم نمی خواهد کسی بفهمد. کاپشنش را انداختم روی دوشش. علی را گذاشتیم آن جا و رفتیم دکتر. کتفش را موج گرفته بود. دستش حرکت نمی کرد. دکتر گفت: دو تا مرد می خواهد که نگهت دارند. آمپول های بزرگی بود که باید می زد به کتفش. منوچهر گفت: نه، هیچ کس نباشد. فقط فرشته بماند، کافی است. پیراهنش را در آورد و گفت شروع کند. دستش توی دستم بود. دکتر آمپول می زد و من و منوچهر چشم دوخته بودیم به چشم های هم. من که تحمل یک تب منوچهر را نداشتم، باید چه می دیدم. منوچهر یک آخ نگفت. فقط صورتش پر از دانه های عرق شده بود. دکتر کارش تمام شد. نشست. گفت: تو دیگر کی هستی؟ یک داد بزن من آرام شوم. واقعا دردت نیامد؟ گفت: چرا فقط اقرار نمی خواستید. عین اتاق شکنجه بود. دستش را بست و آمدیم خانه. ده روزی پیش ما ماند. 🔸ادامه دارد ...... 💐شادے ارواح طیبہ شهدا صلوات💐 ------------------------------------
🕊• شما را می بینیم دلمان گرم می شود شمایی که سرشار از عشق هستید. عشقی که عطࢪ شهادت دارد...! شھادتی ‌که از جنس است... شھید گمنامی که خریدارش، حضرت زهراۜست.🌱 شبتون زهرایی
*کاش می شد خاک راهت می شدیم* *لحظه ای خیس نگاهت می شدیم* *می نشستیم روبرویت* *ساعتی* *محو آن رخسار ماهت می شدیم* *اللهم عجل لوليڪ الفــرج🤲🏻* 🍃💚🍃
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
*🌷مـا نمیتـونیم عقـب بشینیـم* *🌷مـا نمیتـونیـم عقـب بشینیـم* *🌷مـا نمیتــونیـم کــوتـاه بیـاییــم* *🌷صـف شهـــدا روبـــروی مـاسـت* *‼️بایــد بـا قـدرت ادامـه دهیـم‼️*
7.98M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🎥 نجوای همسر شهید باکری در کنار مزار حاج قاسم سلیمانی
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
╭━══━⊰♥️⊱━══━╮ • • •| 🌿|• . رسول‌خدا صلوات‌الله‌علیه‌وآله‌فرمودند : هفت‌سال‌ملائکه‌بر من‌و علی‌صلوات.. فرستادند زیرا که‌در این‌مدت‌کلمه ازاحدی‌به‌آسمان‌برنخواست‌مگر از من و علی...!🥰°🤍| . 🌌《 ینابیع الموده،باب ۱۲ 》 . ابن‌عباس‌میگوید : هنگام‌شهادتِ‌رسول‌خدا صلی‌الله‌علیه‌وآله‌وسلّم‌،کنار بستر‌ایشان بودم ، و متوجه‌حرکت‌لب‌های‌آن‌بزرگوارشدم نزدیک‌رفته‌و گوش‌دادم،حضرت‌میفرمود: . خداوندآ ؛ من‌تقرب‌میجویم‌به‌تو‌،با ‌ولایتِ .....:)💗 . و آنجا بود که‌متوجه‌شدم‌ : .. چه مقام و عظمتی دارد [😎💥] ←📄🔗‌اسرار معراج‌پیامبراسلام . +🍒 • ۳۴ به عیدبزرگ سعیدغدیر • ╰━══━⊰♥️⊱━══━╯