🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸
💗رمان_خاطرات_یک_مجاهد💗
قسمت15
کتاب های ادبیاتمان را روی میز می گذاریم و خانم شعری می خواند:
_حیلت رها کن عاشقا دیوانه شو دیوانه شو...
و انـدر دل آتش درآ پـروانه شــو پروانه شو...
هــم خــویش را بیگـــانه کن هم خانه را ویرانه کن...
و آنگه بیا با عاشقان هم خانـه شو هم خانه شو...
رو سینه را چـون سینه ها هفت آب شو از کینه ها...
و آنگـــه شراب عشق را پیمانه شو پیمانه شو...
باید که جمله جان شوی تا لایق جانان شوی...
گر سوی مستان میروی مستانه شو مستانه شو...
من که مبهوت لحن خواندن و شعرش شده ام. دوست ندارم شعرش تمام شود اما به پایان می رسد و همگی مان را مبهوت می سازد.
خانم غلامی نظر بچه ها را در مورد شعر مولانا می پرسد.
هر کسی نظری می دهد و من هم دستانم را بالا می برم و می گویم:
_بنظر من عشق مولانا رو غرق کرده. خدا جرعه ای از مستی عشقش رو به مولانا چشونده و مولانا اشعاری از عمق جانش میگه. اگه دقت کردین من افعال حال به کار بردم چون فکر میکنم مولانا با این اشعار نابش عشق و روحش رو توی این بیت ها خلاصه کرده.
دلیل اینکه شعراش به دلمون میشینه همینه که هنوز حس جوشش عشق رو احساس می کنیم.
خانم غلامی برایم دست می زند و با لبخندی جلوه ی زیبا به کلامش می بخشد.
_آفرین! تا به حال همچین تعبیری رو نشنیده بودم. واقعا عالی بود!
مولانا عشق رو به تک تک ابیاتش هدیه داده. مستی و شوری عشق در شعر مولانا کاملا برای قلب ها محسوسه.
بعد هم در مورد نکات زیباآرایی شعرش صحبت کردیم و بعد من تمام آن نکته ها را در کتابم یادداشت کردم.
زنگ به صدا در می آید و دوباره فصل به ماتم رفتن من شروع می شود.
زینب مرا به حیاط می برد. گوشه ای از حیاط می نشینیم و من نجواگونه در گوشش از اعلامیه آیت الله خمینی می گویم.
زینب هم از کتاب های عمویش می گوید از جمله رساله ی آیت الله خمینی. او می گوید این کتاب آنقدر خطرناک است که هر کس داشته باشد یعنی حکم مرگش را دارد!
زنگ کلاس ها به صدا در می آید و به کلاس می رویم.
این بار با آقای بهروزی کلاس داریم. توی کلاس بیشتر از اینکه ریاضی یاد داده شود، زمان صرف حرف های بیخود و شوخی های آقای بهروزی با دخترها یا برعکس می شود.
آقای بهروزی وارد کلاس می شود و همگی بلند می شویم. مردی قد بلند که همیشه کت قهوه ای با شلوار دمپا دارد. پوزه کفش هایش از پوزه کروکدیل ها هم بیشتر است!
کرواتش هم عضو جدا نشدنی از پیراهنش است؛ انگار بهم دوختن شان.
کتاب ریاضی ام را در می آورم. فرانک رحیمی یا بهتر است بگویم پایه شوخی های آقای بهروزی، بلند می شود و تکالیفان را نگاه می کند. نگاهی به دفترم می اندازد و به جای اینکه علامت بگذارد که دیده شده، خطی بزرگ وسط دفترم می کشد و با پوزخند از کنارم رد می شود.
آنقدر عصبانی هستم که نهایت ندارد. من روی دفتر هایم حساسم و رحیمی اینگونه به قول خودش مرا اذیت می کند. زینب دستش را روی دستم می گذارد و لبخند دارد.
حالم بهتر می شود و سعی می کنم حرص نخورم، کمترش از دست یک دختر حسود!
آقای بهروزی کمی درس می دهد اما بین درس دادن اش هم مکث هایی می شود. رحیمی تا می بیند تخته پر شده، بلند می شود و تخته را پاک می کند.
آقا از کسی میخواهد مسئله را حل کند که بی مقدمه رحیمی از جا می پرد تا مسئله را حل کند.
اول دست و پا شکسته مسئله را کمی حل می کند اما جایی لنگ می ماند و بچه ها مسخره اش می کنند.
آقای بهروزی از کس دیگر می خواهد تا مسئله را حل کند. همگی هم را نگاه می کنند اما کسی نیست به سراغ تخته برود.
من که جوابش را می دانم بلند می شوم و پای تخته میروم . با آرامش و صدای رسا مسئله را توضیح می دهم و می نشینم. چشمان رحیمی نزدیک است از حسودی از کاسه درآید!
آقای بهروزی که تعجب از چشمانش می بارد، می گوید:
_احسنت! من تا بحال این مسئله رو فقط خودم برای بچه ها حل می کردم و اونا می فهمیدن اما امروز هم شما خودتون حل کردین و هم به بقیه یاد دادین.
تشکر می کنم و در دلم به خودم افتخار میکنم که با رفتارم علاوه بر اینکه نشان دادم دختر درسخوانی هستم، همچنین نگذاشتم با رفتار ناشایست آقای بهروزی خیلی خودمانی با من حرف بزند.
احترامی که او برایم قائل بود بهترین چیزی بود که حجاب به من داد و اینکه امثال آقای بهروزی فقط به ظاهر من نگاه نکنند بلکه بفهمند من میتوانم به کمالات درونی هم دست پیدا کنم.
بالاخره زنگ آخر می خورد و کوله ام را بر می دارم و راه میوفتم.
زینب به من قول داده چندتا از کاغذ ها و کتاب های عمویش را برایم بیاورد، او خودش خوانده و خیلی خوشش آمده. من هم دوست دارم چیزهای بیشتری از زبان آیت الله خمینی بدانم.
محمد آن سوی خیابان منتظرم است و با سنگ ها بازی می کند. سلام می دهم و به سوی خانه راه میوفتیم.
خیلی دمق به نظر می رسد. سر صحبت را باز می کنم و می گویم:
_چیزی شده؟
🍁نویسنده مبینار (آیة)🍁
🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸
🍁رمان_خاطرات_یک_مجاهد🍁
قسمت16
_نه.
_از قیافت مشخصه چیزی شده.
خب بگو دیگه محمد!
_هیچی بابا.
وقتی می بینم حرفی نمیزند، نگاهم را از او می گیرم و با طعنه می گویم:
_باشه نگو، اصلا مهم نیست برام.
وقتی عکس العملی از او دریافت نمیکنم بیشتر عصبی می شوم و دوباره می پرسم:
_ای بابا!
واسه هیچی اینجوری میکنی قیافتو؟ بگو دیگه! اگه نگی دیگه باهات نمیام خونه.
در جایش می ایستد و کمی اخم می کند. دستم را می کشد و به کوچه ی خلوتی می رسیم.
با عصبانیت می گوید:
_امروز معلممون هرچی داشت بار آقاجون کرد!
کمی ترس برم داشت و متعجب شدم چطور معلم محمد از این موضوع با خبر شده است. با اخم ادامه می دهد:
_بهمون میگه اینا چه مرگشونه که آروم نمیشن. شاه بهشون یاد داد چطوری همگام با غربیا به روز بشن اونوقت چارتا دهاتی و نمک نشناس میگن شاه نباشه.
گفت...
محمد گریه اش می گیرد و با هق هق می گوید:
_بقیه شو نمیتونم بگم آبجی!
خیلی حرفای بدی زد، خیلی...
آخرم بهمون گفت اینا رو باید اینقدر بندازن گوشه ی زندان تا موهاشون مثل دندوناشون سفید شه!
تازه گفت مرگ براشون کمه!
اشک در چشمانم حلقه می زند و محمد را در آغوش می گیرم و با لطافت می گویم:
_داداش تو غصه نخور! اینا جیره خور شاهن وگرنه همه مردم موافق رفتن شاهن. همه مردم قدر امثال آقاجون رو میدونن یا روزی خواهند فهمید، بهت قول میدم که یه روز حق به حقدار می رسه و باطل رسوا میشه.
هر رهگذری که از کنارمان عبور می کند، نگاهی به ما می اندازد. دست محمد را می کشم و می گویم:
_محمد بیا بریم. مردم دارن نگاهمون می کنن.
تا خود خانه هر دویمان حرف نزدیم و در حال خود بودیم.
وارد خانه که شدیم، بوی اسپند می آمد و خانه آبپاشی شده بود. من و محمد تعجب می کنیم و وارد خانه می شویم. مادر در آشپزخانه است و چای میریزد.
تعجبم تبدیل به شوک می شود و بعد از سلام فورا می پرسم:
_خبری شده؟
چرا خونه آبپاشی شده و شما بلند شدی؟
مادر لبخندی می زند و می گوید:
_آقاجونتون برگشته.
احساس می کنم گوش هایم درست نشنیده است و می پرسم:
_چی گفتی مامان؟
می خندد و تکرار می کند:
_آقاجونتون برگشته!
می پرم بغلش و مدام بوسش می کنم. مرا از خودش جدا می کند و با خنده می گوید:
_اه توفیم کردی دختر! اقاجونت برگشته چرا به من میچسبی.
_الهی من فدات بشم! چون تو حالت خوبه، چون بیشتر از همه باید به خودت تبریک گفت.
بعد هم وارد نشیمن می شوم. با دیدن آقاجان کپ می کنم و فقط نگاهش می کنم. آقاجان خیلی تغییر کرده بود!
صورت خشکیده اش، لب های پوسته پوسته اش، بدن بی جانش، زخم های روی چهره اش و...
تنها چیزی که از گذشته داشت؛ لبخندی بود که گوشه ای از لبش می نشاند.
به طرفش می روم و دستانش را می بوسم. اشک جلوی دیده هایم را می گیرد و نمی گذارد آقاجانم را درست ببینم.
مدام اشک هایم را پس میزنم.
آقاجان دستش را روی شانه ام می گذارد و محکم مرا در آغوشش می فشارد.
زخم روی گونه اش بدجور با دلم بازی می کند. دلم میخواهد من به جای او پژمرده باشم و او همچون قدیم پیش چشمانم سرحال قدم بزند.
وقتی خوب می بینمش به اطرافم هم نگاهی می اندازم و تازه متوجه آقامحسن می شوم!
اصلا آقامحسن را ندیدم، از بس که شوق پدر مرا دیوانه وار شوریده کرد.
محمد هم غرق در عطر نفس های آقاجان می شود و گریه می کند.
گریه اش قطع نمی شود، اقامحسن سعی دارد او را آرام کند اما او نمی داند درد محمد چیست.
این درد بین من و محمد تقسیم شده است و من میدانم چه چیز قلبش را به آتش کشیده است.
گوشه ای می نشینم و به آقاجان زل می زنم وقتی دقت می کنم متوجه دستش می شوم. او نمی تواند دست چپش را تکان بدهد!
نمیتوانم این غم را بازگو نکنم و از آقاجان می پرسم:
_دستتون چیشده؟
باز هم میخندد و می گوید:
_چیزی نیست. ازتون یکم دور بوده برای همین خجالت میکشه اعلام حضور کنه.
بیشتر بغض میکنم و موجی از نگرانی در دلم به جوشش در می آید.
پتو را کنار می زنم و میبینم دستش در سفیدی گچ فرو رفته.
_آقاجون دستتون!
_فدا سرت دخترم. خوب میشه دیگه!
_نامردا چیکارتون کردن؟ کار ساواکه نه؟
_دیر یا زود آدم فراری رو میگیرن. یکم کتک خوردم اما مدرکی نداشتن و آزادم کردن.
بعد در گوشم زمزمه می کند:
_البته فکر میکنن خیلی زرنگن. مثلا میخوان منو طعمه کنن تا بقیه رو دستگیر بکنن.
_ان شالله ریشه شون بخشکه! از خدا بی خبرا.
به مادر و لیلا کمک می کنم تا سفره ی ناهار را پهن کنند.
وقتی همگی دور سفره جمع می شویم احساس شعف میکنم و اشتها دارم.
یک لقمه در دهانم می گذارم و یک ساعت به آقاجان خیره می مانم.
🍁نویسنده_مبینار (آیة)🍁
🌸🌸🌸🌸🌸🌸
https://eitaa.com/Ravie_1370🦋🦋
با دوستاش رفته بودن مزار شهدای
مدافع حرم، تو امام زاده محمد
میگه منو کنار اینها دفنم کنین
دوستاش میخندن میگن:
حالا شهادت کجا بود؟
چهار روز بعد پیکرش همون جایی بود
که گفته بود به خاک سپرده بشه!(:
#شهیدروحاللهعجمیان❣❣
#کانال
❣#فقط_ کلام _شهید❣
┄┅═✼✿✵❣✵✿✼═┅┄
https://eitaa.com/Ravie_1370
┄┅═✼✿✵❣✵✿✼═┅┄
🔻تصویری از شهید حاج یوسف نظری،رئیس اداره کل اطلاعات ایلام، که در هنگام ماموریت در نوار مرزی غرب کشور بر روی مین رفته و به شهادت رسید.
🇮🇷
#کانال
❣#فقط_ کلام _شهید❣
┄┅═✼✿✵❣✵✿✼═┅┄
https://eitaa.com/Ravie_1370
┄┅═✼✿✵❣✵✿✼═┅┄
وقتی در جمع فاطمیون قرار میگرفت،
یک به یک با نیروها روبوسی میکرد.
وقتی به او میگفتم:
حاجی نیازی به این کار نیست؛
حاج قاسم میگفت:
در بین بچهها شاید کسی از اولیای الهی باشد.
✍🏻به روایت یک تن از فرماندهان ارشد فاطمیون
#شهید_حاج_قاسم_سلیمانی♥️🕊
#کانال
❣#فقط_ کلام _شهید❣
┄┅═✼✿✵❣✵✿✼═┅┄
https://eitaa.com/Ravie_1370
┄┅═✼✿✵❣✵✿✼═┅┄
پیامبر رحمت، حضرت ختمی مرتبت
محمّد(ص) نیز بزرگترین هدیهای که
به امت خویش بخشید،
ایمان به ارزشها و اصالتهای انسانی
و باور عمیق به شخصیت و هویت اسلامی بود؛
شخصیت و هویتی که ریشه در
فطرت خداجوی و حقطلب انسانها دارد
و اراده ناشی از آن میتواند
جهان غرق در خودخواهی و نفسپرستی
را به جهان آرمانیِ توحیدی
مهدی موعود(عج) متحول سازد ..
#شهید_مرتضی_مطهری
https://eitaa.com/Ravie_1370🦋🦋
💌#خاطرات_شهدا
🌕شهید #مجتبی_ذوالفقار_نسب
♨️موهبت الهی دو فرزند شهید
🌻همسر شهید نقل میکند: فرزند اولم، علی در سال۱۳۸۲ به دنیا آمد. شیر نمیخورد. واهمه داشتم که اگر علی شیر نخورد، مجبور خواهم بود از شیرخشک استفاده کنم. مجتبی کتاب قرآن را برداشت، نیت کرد، قرآن را باز کرد و سوره محمدﷺ آمد. علی را در آغوش گرفت و سوره محمدﷺ را آرامآرام در گوشش خواند و در کنار آن آیات زیبا گریه میکرد. صدای زیبایش طنینانداز اتاق شده بود و اشکهایی که روی گونههایش جاری بود، از ذهنم پاک نمی شود. پس از آن، به راحتی علی شیر خورد.
🌻عباس، پسر دومم، سال۱۳۸۴ به دنیا آمد. قبل از تولدش در خواب سواری را با اسب سفید دیدم که از او طلب شفای فرزندم را داشتم و حسّی میگفت که او حضرت عباس علیهالسلام است. خواب را برای مجتبی تعریف کردم و او نیّت کرد که هر ساله در روز تاسوعا نذری بدهیم. زمانی که عباس به دنیا آمد، حال جسمی خوبی نداشت. پس از چند مدت حالش خوب شد و هیچ نشانهای از بیماری در بدنش نبود. مجتبی دلداده اهلبیت بود و در ایّام ولادت ائمه، شیرینی میگرفت و به منزل میآورد یا در پادگان بین سربازان پخش میکرد.
https://eitaa.com/Ravie_1370🦋🦋
#طنزجبهه😁
به پسر پیغمبر ندیدم!
گاهی حسودی مان میشد از این که بعضی این قدر خوشخواب بودند. سرشان را نگذاشته روی زمین انگار هفتاد سال بود که خوابیده اند و تا دلت بخواهد خواب سنگین بودند، توپ بغل گوش شان شلیک میکردی، پلک نمیزدند. ما هم اذیت شان میکردیم. دست خودمان نبود. کافی بود مثلاً لنگه دمپایی یا پوتین های مان سر جایش نباشد، دیگر معطل نمیکردیم صاف میرفتیم بالا سر این جوانان خوش خواب: «برادر برادر!» دیگر خودشان از حفظ بودند، هنوز نپرسیده ایم: «پوتین ما را ندیدی؟» با عصبانیت میگفتند: «به پسر پیغمبر ندیدم.» و دوباره خُر و پُف شان بلند میشد، اما این همه ماجرا نبود. چند دقیقه بعد دوباره: «برادر برادر!» بلند میشد این دفعه مینشست: «برادر و زهرمار دیگر چه شده؟» جواب میشنید: «هیچی بخواب خواستم بگویم پوتینم پیدا شد!»😁😂😂
https://eitaa.com/Ravie_1370🦋🦋