هدایت شده از تبادل گسترده لیلیوم🌸
رها، دختر ۲۰ ساله و بسیار زیبایی بود که در فقر زندگی میکرد.
یک روز پدرش گفت:
— باید با کامران ازدواج کنی.
کامران مردی ۴۰ ساله، ثروتمند و سرد بود.
رها با گریه گفت:
— من نمیخوام!
اما ازدواج اجباری انجام شد.
شب عروسی، کامران فقط نگاهش کرد و گفت:
— نترس... منم این ازدواج رو نمیخواستم.
رها نمیدانست این مرد سرد، قرار است بزرگترین عشق زندگیاش شود. 🤭
میخوای ادامشو بخونی؟
https://eitaa.com/joinchat/1239090706Cdf0800b716
هدایت شده از تبادل گسترده لیلیوم🌸
هدایت شده از تبادل گسترده لیلیوم🌸
- اربـاب خواهـش میکنـم اینکـارو باهام نکنیـد! سـرم هـ..وو نیاریـد!
+ خـ .فشـو دختـره ی احـ.مـق! مگه تو تصمیـم گیـرنده ی این عمـارتـی؟!
- ولـی من بار..دارم..
با گفتـن این حرفـم سرم گیـج رفـت.
اربـاب تومـاج سـریع اومد سمتم..
+ چیشـدی خوشگـلم؟!
غلـط کردم پاشـو دورت بگـردم پاشـو!
- تومـاج...
+جون تومـاج...غلـ.ط کـردم سـرت هـ.وو نمیـارم!
ولی دیـر شـده بود!
آخریـن چیز صـدای عربـده تومـاج بـود!🥲❌🔥
https://eitaa.com/joinchat/3909682755C9e583188f8
هدایت شده از تبادل گسترده لیلیوم🌸
- مـن نمیخـوام عروسه تون بشـم!
+ مگه دسته توعه که بخای یا نخای؟!
ترسـیده لـ..ب زدم:
- ش... شما بد اخلاقین من میترسم عـ.قد تون بشم ارباب زاده!
پ زخندی زدو چفت شده غرید:
+ چه بترسی چه نترسی تورو به عـ.قده خودم در میارم چون باید تقاص کار
برادرت رو پس بدی دختر جون!😡🚭🔥
https://eitaa.com/joinchat/3909682755C9e583188f8
تا ساعت 14 بمونه🪵🍃 تبادلات گسترده لیلیوم🌸