eitaa logo
رآࡅ࡙ــحِـܘ’𝒓𝒂𝒊𝒆𝒉𝒆
1.9هزار دنبال‌کننده
257 عکس
160 ویدیو
1 فایل
بسمه ربــــِّــــ مــَهدی فـاٰطـمـه ࡃج ایـنـجـا¿ یک گوشه ی دل در انتظار.. شایـد از هر چـیزی گذاشتمـ؛ ࡅ߳ـأܢܚـࡅ࡙ـــسْ: ²³`²`¹⁴⁰⁵ کـُپــی؟ بــه شَـرطــه ¹ صلـوآتْ به‌نیت ظُهور.. <بِ جُــز احوالآتْ> پیــشْــرفــت چــَنِلــتونْ؛ @tabligatebano
مشاهده در ایتا
دانلود
هدایت شده از تبادل گسترده لیلیوم🌸
مدت ها از محرمیت و اومدنم به عمارت اعیونی شون می گذشت و من هنوز بدنم در برابر جرقه های کوچک لمس و حرارت دست هاش قبل از اینکه خودم تصمیم بگیرم،خودشو عقب می کشید و هر بار زجر این عقب کشیدن ها رو تو چشمای عسلیش می دیدم...🥺 تا اینکه اون روز تو اتاق اختصاصی خودم بودم و مثل دختر بچه ها ذوق زده لباس هایی که برام خریده بودن دونه دونه تن میزدم وتو آیینه محو اون همه زیبایی شده بودم.خدمتکارم(سودابه)گوشه ای ایستاده بود و زل زده بود بهم... _ مهتاب خانم هزار ماشاالله چشمم کف پاتون مثل ملکه های دربار شدین تو این لباس...بلند بلند می خندیدیم که بی هوا در باز شد و حمید تو آستانه ی در خیره نگاهم می کرد.سودابه عذر خواست و خجالت زده بیرون رفت. در رو بست و آروم بسمتم اومد با مِن مِن گفتم:_ داشتم لباس ها رو تن می زدم ببینم اندازه است یانه! سودابه کمکم کرد و زیپشو بست برام نزدیک شد و فاصله مون رو پر کرد. پشت سرم ایستاد و دستشو برد سمت زیپ لباس... _ خب به خودم می گفتی کمکت می کردم و زیپ لباس رو تا پایین کمرم پایین کشید. و حرارت دستاش به پوستم می نشست. با صدای خش دارش کنار صورتم پچ زد: _دیگه لازم نکرده اتاقت جدا باشه اون اتاق من هم بزرگه و هم دلباز همین الانم وسیله هاتو جمع کن ببریم اون اتاق...از امشبم همون جا می خوابی دیگه، تا من بعد کاری داشتی به خودم بگی... بالاخره باید فرق باشه بین مجردی ومتأهلی...🫠🌱 https://eitaa.com/joinchat/2111439665C0e3116a877
هدایت شده از تبادل گسترده لیلیوم🌸
این لینک vip داستانه که موقت و رایگانه و فقط و فقط تا 2 ساعت اعتبار داره وچون کانال خصوصی هست،لینک رو که باطل کنند دیگه امکان عضویت وجود نداره😢 پس اگه میخوای این داستان جذاب رو بخونی،تردید نکن و لینک رو لمس کن🙈❤️‍🔥 https://eitaa.com/joinchat/2111439665C0e3116a877 تا ساعت 24 بمونه🪵🍃 تبادلات گسترده لیلیوم🌸
همسایه می‌خوام💗. آمارم ↜ +¹ᵏ .. آمارت ↜ +⁹⁰⁰ .. موضوع چنلت مهم نیست🦦 . چنلم ↜ @Kolbe_Shear ☕️ . آیدیم ↜ @Va1205hm 🚶🏻‍♀ .
کمی‌زیبایی‌ببینید..:)💗
هدایت شده از تبادل گسترده لیلیوم🌸
من مهتابم دختری در سال های 1340 که تو عمارت خان آبادی کلفتی می کردم. اما زیبا بودم... خیلی زیبا... پنهونی دلبسته ی ملای مکتب خونه شدم و شبا رؤیام شده بود بودن با اون...💔 اما ناغافل و مشکوک ناپدید شد و همون موقع یکی از اعیان شهر نشین به خواستگاری من اومد و همه دخترای آبادی حسرت ثروت و ابهتش رو می خوردن.ولی من دلم پیشش نبود...🥺 تا اینکه به اجبار یه محرمیت یکساله بینمون خوندن و منو مثل ملکی که تصاحب کرده با خودش به عمارت شاهی شون برد...😲 در حالی که ازش تنفر داشتم و نمیذاشتم بهم نزدیک بشه ولی اون پر جذبه بود، یه شب منو صدا زد و گفت:دیگه بسه هر چی جدا خوابیدی و ازم فرار کردی. کاری کرد که منو کم کم دلبسته ی خودش کرد.درست تو لحظه ای که دیگه تسلیم شده بودم، یه توطئه،یه نقشه برام کشیدن و... من تو اتاقم بودم و همسرم نبود.اون مرد وارد اتاق شد و تا به خودم اومدم دیدم...😱🔥 یه بی آبرویی،یه انگ بی عفتی... و من مجبور به فرار شدم...💔 می ترسیدم شوهر غیرتی ام منو پیدا کنه و... 🔗برای اولین بار بعد مدت ها که به عمارت اومده بودم اسمشو صدا زدم با شوقی که تو چشماش بود بهم زل زد _ زیبایی...خیلی زیبا مهتاب... تو از سر اون آبادی زیاد بودی...❤️‍🔥 برای خوندن ادامه داستان عضو کانال بشین https://eitaa.com/joinchat/2111439665C0e3116a877
هدایت شده از تبادل گسترده لیلیوم🌸
یه از دل تاریخ❤️‍🔥 https://eitaa.com/joinchat/2111439665C0e3116a877 عضویت رایگان با لینک زیر فقط مخصوص این کانال هست لطفا لینک رو به کسی ندین🙈📵 https://eitaa.com/joinchat/2111439665C0e3116a877 ❌عضویت فقط مخصوص بزرگسال ❌ تا ساعت 6 بمونه🪵🍃 تبادلات گسترده لیلیوم🌸