هدایت شده از تبادل گسترده لیلیوم🌸
- من سر...طان دارم عمه؟
با تعجب سمت دخترک برگشت ،دختر برداری که همه دست به دست هم دادند تا بی چاره اش کنند
از کجا میدونی عمه
- همه حالت هاش رو دارم خودم تحقیق کردم
حالت تهوع و سرگیجه و همه
عمه با نگرانی بر صورتش زد
وای اگر دخترک باردار بود اونم زمانی که آرمین برای همیشه رفته بود
چه بلایی بر سرش می آوردند بزرگان این ایل
پنج سال بعد
- به منِ بی ...شرف نگفتی بارداری! پنج سال ازم قایمش کردی!
آرمین کلافه بود...
هنوز هم به خاطر ازدواج با دختر بچه ای 17 ساله از خودش متنفر بود...
- تو منو نخواستی!
آرمین داد زد:
- اگه می گفتی بهم برمیگشتم!
قلـ.ب نفس تند می زد. قلبش ضعیف بود این همه تنش برای او خوب نبود... دکتر گفته بود مواظب قلبش باشد...
- باید بیای با من زندگی کنی! با بچهها...
سـ..ینه اش میسوخت... چشمهایش سیاهی رفت. آعسته ل.ب زد:
- مواظب بچهها باش... من... من... دیگه...نمی...
روی دستهای آرمین از هوش رفت...
https://eitaa.com/joinchat/4136502886C9ae2b6cf91
هدایت شده از تبادل گسترده لیلیوم🌸
نفس دختر بخت برگشتهای که بازیـ" ـچه دست آرمین میشه و روزی که پس زده میشه میفهمه بارداره ...🤧💔
https://eitaa.com/joinchat/4136502886C9ae2b6cf91
تا ساعت 18 بمونه🪵🍃 تبادلات گسترده لیلیوم🌸