eitaa logo
‹ رایحۀمـٰاه ›
121 دنبال‌کننده
23 عکس
23 ویدیو
1 فایل
. وهوالمحبوب . محب‌عطر ِچای / شیعۀحضرت ِحیدر / دوست‌دار ِجبهه مقاومت 🥲🇵🇸☕>>> - جعبۀتقدیمی 🌟: @Jabe_tag و رایحۀماه / عطر ِماه 🌙. [ کپي ؟ یک صلوات برای حضرت‌ِحجة 🌝 ]
مشاهده در ایتا
دانلود
‹ رایحۀمـٰاه ›
- 𝟭𝟬 پآرت تقدیم چشمای عسلی‌تون 🎀🌙!(: نظرتون درمورد رمان رو میشنوم ☕️🚶🏿‍♂: https://eitaa.com/biinam_a
ببین رمان عالیه.‌.. شما هم خیلی مهربونی.! ولی خب درک کن ذهن مون درگیر میشه... لطفاً سریع تر آخرشم بزار‌‌....ممنونم * عزیزمی شما، حتماً می‌زارم 💕✨.
‹ رایحۀمـٰاه ›
- 𝟭𝟬 پآرت تقدیم چشمای عسلی‌تون 🎀🌙!(: نظرتون درمورد رمان رو میشنوم ☕️🚶🏿‍♂: https://eitaa.com/biinam_a
این چند پارت خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی ععبی نهایت عالی بود من که از ذوق نمی‌دونم چیکار کنم 🙃♥️ * عزیزکم ❤️✨
‹ رایحۀمـٰاه ›
- 𝟭𝟬 پآرت تقدیم چشمای عسلی‌تون 🎀🌙!(: نظرتون درمورد رمان رو میشنوم ☕️🚶🏿‍♂: https://eitaa.com/biinam_a
برام سه بار میگین الهی به رقیه ؟🥺 انشالله مشکلم تا فردا حل بشه🥲 * حتماً، ان‌شاءالله 🌸💕.
‹ رایحۀمـٰاه ›
_
بیت بیت این غزل تقدیم چشمان ِتو باد ، ای تو مضمون ِتمام شعرهای برترم .
بریم سراغ پارت‌گذاری رمان 🦦💕؟*
‹ رایحۀمـٰاه ›
بریم سراغ پارت‌گذاری رمان 🦦💕؟*
داداش بزار دیگه از دیشب تو خماری موندم😑
‹ رایحۀمـٰاه ›
داداش بزار دیگه از دیشب تو خماری موندم😑
دیگه دیگه 😂🦦.. یادش بخیر رمان‌های قبلی هم همینجوری بود وضعیت 🤣💔.
‹ رایحۀمـٰاه ›
⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ‹.همسر ِطلبه 🥲,💚.› #پارت_124 بی اختیار میگویم. -مامان من دارم وا
⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ‹.همسر ِطلبه 🥲,💚.› -راست میگید حاج خانوم؟ خداروشکرر. علی بچم با اینکه سختی های زیادی کشیده اما ماشاءالله مردیه برای خودش! تعریف کردن از علی باعث میشود دلم غنچ رود. مامان سری تکان میدهد. -شما لطف دارید لیلاخانم. آیه جان هم همیشه از حضور و محبت شما برام تعریف میکرد. خداروشکر میکنم که چنین همسایه خوبی داره دخترم. لیلاخانم با چشمانش اشاره میکند. -آیه رو چشمای من جا داره! با محبت میگویم. -شما خیلی لطف دارید لیلاخانم!(: یکدفعه مامان می گوید. -بابت تمام زحماتتون تا الان تشکر میکنم. انشاءالله از این به بعد خودم مراقب دخترمم. متعجب می شوم. -چی؟ لیلاخانم خوشحال می‌گوید. -میخواید بیاید اینجا؟ قدمتون سر چشم ما! مامان لبخند محجوبی میزند. -نه لیلاخانم. اومدم که دخترمو ببرم خونه. مامان بزرگ سکوت کرده بود. انگاری او هم موافق حرفای مامان بود. سرم سوت میکشد. چیزی را که ازش می‌ترسیدم زودتر از آنچه فکرش را هم میکردم به سرم آمده بود. -اما مامان . . مامان دستم را میفشارد و بغض می کند. -نمیتونم بزارم جگرگوشم وبال گردن یک مرد جوون بیچاره باشه. آیه مامان. علی آقا هرچقدرم مرد محترم و مهربونی باشه اما آدمه. بیچاره چطور میتونه با شرایط تو زندگی کنه . . بعض می کنم. -میدونم مامان. می دونم خودخواهیه. اما من بدون علی . . . یکدفعه میزنم زیر گریه. مامان در آغوشم میگیرد. ‹.به‌قلم: زهرا علیپور.› - این رمان ادامه دارد 🌿... 𝑹𝒂𝒚𝒆𝒉𝒆 𝒎𝒂𝒉 / @RayeheMah ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦