‹ رایحۀمـٰاه ›
⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ‹.همسر ِطلبه 🥲,💚.› #پارت_134 سر یک اتفاق، یکی از دوستانم تصادف ک
⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦
‹.همسر ِطلبه 🥲,💚.›
#پارت_135
- علیآقا، روش فکر نکن! عمل کن! الان دیگه وقت تعلل کردن نیست، زیاد فرصت نداریم که.باید سعی کنیم در این سه ماه هرچه در توان داریم به کار ببندیم تا انشاءالله خدمتی به این مردم بکنیم.
من با تمام توانم تلاش میکنم روی درس بچه ها کار کنم و دنبال فردی باشم تا بعد از نبود ما سال تحصیلی جدید، به فکر بچه ها باشه و خب اصولاً شما هم تو این سه ماه سعی کن
این قدری بیماری ها رو درمان کنی، در حد توانت تا انشاءالله یاد و خاطره خوبی ازمون باقی بمونه!
علی با مهربانی پیشانیام را میبوسد:
- خیلی مهربونی آیهخانم، خیلی! اصلاً شما هدیه خداوند به من بودی . . !
درست از وسط آسمان افتادی بغل من، و من هم خداروشکر میکنم.
انشاءالله که خدا از ما راضی باشه، چشم! میرم دنبال کاراش.
نظرت چیه؟ کجا این کار رو انجام بدیم؟
کمی به فکر فرو میروم:
- خب ببین به نظر من و اگر توام موافق باشی، آقا فواد و مادرش هم راضی باشند، بریم تو
همون خونهای که من به عنوان مدرسه ازش استفاده میکردم، اونجا فکر میکنم بهترین مکانه!بهترین مکان برای درمان گاه جهادی با مطب دکتر حاجعلی!
موهایم را بهم می ریزد:
- از دست تو آیه خانم! خیلی خب! نظرت چیه اول بریم یک چیزی بخوریم بعد هم بیشتر
روی این مسئله فکر کنیم و تصمیم های خوبتری بگیریم.
بشکنی می زنم:
- به شدت موافقم.
· · ─ ·🍃· ─ · ·
سه ماه گذشت!
سه ماه به سرعت برق و باد گذشت!
سه ماهی پر از لذت، محبت، شادی و نشاط؛ سه ماهی که با تمام توانمان با علی سعی
میکردیم هرچه در چنته داریم، خرج مردم مهربان این روستا کنیم!
چه از بابت آموزش و یادگیری، چه از بابت احکام، دین و درمان!
درست از فردای روزی که علی تصمیم گرفت، درمانگاه جهادی خودش رو در این روستای گرم و دممرزی افتتاح کند، مردم روستا بعضی با بغض و بعضی با شوق از این حرکت زیبا استقبال کردند و دعاهای خیری بود که نصیب علی و من و زندگیمان میشد!
هفتهای یک مرتبه، جلسات فیزیوتراپیام را پیگیری میکردم و همراه علی به شهر میرفتیم.
خداروشکر همه چیز خوب پیش می رفت، پزشک من خطاب به علی گفته بود که به علت ورزش های مدوامی که در خانه انجام میدهم و مرتب رفتن به جلسات فیزی وتراپی، جای امید و بهبود، پیدا می شود!
توکل به خدا کرده بودم و امید داشتم، حتی اگر من لیاقت این بهبود نبودم اما لطف دعاهای مردم، شامل حالم میشد.
به قول علی، به خدا سپرده بودم... یا قسمتم خوب شدن بود یا نبود!
اما میدانستم که هرگونه باشد، خدا خواسته! پس سعی می کنم لذت ببرم، از هرگونه وضعیت!
خداروشکر از زمانی که درمانگاه جهادی حاجعلی افتتاح شده بود، مردم روستاهای اطراف هم به این جا میآمدند و از درمان های جهادی علی بهرهمند می شدند، حاجعلی حسابی سرش شلوغ شده بود.
من از این امر خوشحال بودم که می توانستیم ذره ای کمکی به مردم بکنیم، بچه ها به شدت مشغول درس خواندن بودن و خودشان را برای امتحان های پایانی آماده می کردند، جدای از آنها احمد بود که خوب درس میخواند، احمد بود که شوق رفتن به رشته تجربی، و شوق پزشک شدن را در خود ایجاد کرده بود و هرروز بال این آرزو را بیشتر میگشود و من چقدر برای او خوشحال بودم و امید داشتم و مطمئن بودم که انشاءالله به انتهای خوبی میرسد.
گهگاهی من هم درمانگاه جهادی میرفتم و کمک علی می کردم، به عنوان منشی . . .
‹.بهقلم: زهرا علیپور.›
- این رمان ادامه دارد 🌿...
𝑹𝒂𝒚𝒆𝒉𝒆 𝒎𝒂𝒉 / @RayeheMah
⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦
‹ رایحۀمـٰاه ›
⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ‹.همسر ِطلبه 🥲,💚.› #پارت_135 - علیآقا، روش فکر نکن! عمل کن! الان
- 𝟭𝟬 پآرت تقدیم چشمای عسلیتون 💕🦦!(:
نظرتون درمورد رمان رو میشنوم 💆🏻♀✨:
[ https://eitaa.com/biinam_app/app?startapp=i_nSXphT3A&btn=رایحۀمآه.؛ ]
هدایت شده از تبادلاتدلا
یه روایت ِ خاص از «جنگ ۱۲ روزه و جنگ رمضان » با چاشنی ِ عشق و ایمان 🥹🎀
رمانی که تا تیک آخرش نمیتونی چشم از گوشی برداری 😂😭💘
بیا اینجا تعطیلات تابستونت رو با ماا بگذرون🤡💘:
[ https://eitaa.com/joinchat/1798767846C3cc8e5e4d5 ]
هدایت شده از تبادلاتدلا
جنگ رمضان + ایمان + عشقِ پاک = یه بمبِ احساساتی 💣💖✨ اگه دنبال یه رمانِ مـٰــذهبی ُ حماسی میگردی که واقعاً «تک» باشه... 🌝🌱 جای تو دقیقاً اینجاست 👇🏻
[ https://eitaa.com/joinchat/1798767846C3cc8e5e4d5 ]
هدایت شده از تبادلاتدلا
بچههااااا 📢 کـــانـــالــی رو پیدا کردم که لرزه به تن آدم میندازه 😭💘
تا حالا رمان مذهبیای خوندی که همش اکشن و حماسی باشه و هم عاشقانه؟ 🌚🔥 نویسندهش با جنگ ۱۲ روزه و جنگ رمضان کاری کرده که آدم نتونه حتی یه لحظه گوشی رو بذاره کنار 😂😭💘
بیا اینجا و یه دنیا تجربه جدید کن 🤡💘: [ https://eitaa.com/joinchat/1798767846C3cc8e5e4d5 ]