هدایت شده از گسترده 5 ساعته ریحانه
خانومیشمالیمیباشددد و روزمرگیآشووو🔥
جینگولی ترین روزمرگی شمالی و خوشگلیاشوو اخه تو ببین چقدر دریا قشنگه🌊 🎀🤡
✦ ּ ۪ ִֶָ ᒪ𝗶ᑎ𝗸 f.h :)) . https://eitaa.com/joinchat/3697083951Ca076bf6a2d
وقتی حالت خوب نیست تراپی فاطی خانومه 💘🖇
#دخترکبایهدریاوشامیوکتلتحالتوخوبمیکنه🧄
هدایت شده از گسترده 5 ساعته ریحانه
چقد قشنگه روزمرگیآی سبز و ابی خوشگلش که دل ادمو جَلآ میدهه ها 𖡺 𖡻 💙🦥🌟
↝↜↝↜↝↜https://eitaa.com/joinchat/3697083951Ca076bf6a2d
بانویادگرفتهاصیٰلباشهبیشترتابلاگراینستایی 🔥🌚🌸
‹ رایحۀمـٰاه ›
چون درخواست پارت میدادین ، قراره امروز 20 پآرت داشته باشیم 🦦💕:))
واقعاً ایتا باگهای رو مخی داره، الان من 20 پآرت رو تبدیل به PDF کردم ولی نمیذاره بفرستم، پس مجبورم که متنی بفرستم 🦦💕*
‹ رایحۀمـٰاه ›
ایتا قصد ندارع رفتار و اخلاق زشتش رو اصلاح کنه؟؟؟🧐
واقعاً، من خودم جمع میکنم میرم شرکت ایتا بهشون میگم 😑🥰.
‹ رایحۀمـٰاه ›
⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ‹.همسر ِطلبه 🥲,💚.› #پارت_135 - علیآقا، روش فکر نکن! عمل کن! الان
⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦
‹.همسر ِطلبه 🥲,💚.›
#پارت_136
خداروشکر علی از این راه برای آقافواد هم کسب کاری ایجاد کرده بود، به عنوان منشی
درمانگاه مشغول بود و خداروشکر از این مسئله راضی بود و در تلاش بود تا بعد از رفتنمان هم، این درمانگاه جهادی خالی نماند، بلکه دنبال کسی یا کسانی بود که بتوانند حداقل ماهی چندروز مهمان این روستا شوند و به درمان مردم این روستا بپردازند.
مامان، مامان بزرگ، پدربزرگ و امین هرروز جویای احوالات ما بودند.
مامان گاهی روزها، ساعت به ساعت با من تماس می گرفت و از خوب بودن حالم مطمئن میشد، این که انسان مادر دارد، واقعا نعمت بینظیریست و واقعا خداروشاکرم که از نعمت مادر داشتن بهره مند هستم!
اگرچه جای خالی پدر به وضوح و جدیت حس می شود اما خب بازم حکمت خداروشکر
میکنم.
علی در میان عمامه مشکی و روپوش سفیدپزشکی، از زیبایی میدرخشید! از اینکه در هرموقعیتی ، عمامهاش را رها نمی کرد حس زیبایی بود، انگار میخواست به همه جهان بفهماند، من هرچه که باشم، بازهم طلبه و سرباز آقا امام زمان[ع]هستم.
امروز درس بچه ها زودتر تمام شده بود، همراه لیلاخانم به درمانگاه آمده بودیم، لیلاخانم
میخواست پایش را نشان علی بدهد، او هم از اینکه علی درمانگاه جهادی باز کرده بود، خیلی خوشحال بود!
میتوانست مدام به پزشک مراجعه کند و علی هم خودش شخصاً داروهای این مردم را از شهر خریداری می کرد و برایشان می داد.
اما خب از این مسئله ناراحت بود که آنقدری پول ندارد تا بتواند، این داروها را به صورت
رایگان به مردم بدهد.
اما این روزها در میان دوستانش به دنبال خیری بود، تا بتواند هزینه این داروها را متقبل شود.
گاهی وقت ها من میفهمیدم که برای هزینه فیزیوتراپی من دچار مشکل می شود، میدانستم حقوق اندکی دارد و نمیدانم چجوری اما فردای روزی که نماز شبش طولانی می شود، از جایی باهاش تماس میگیرند و از کسی قرض میگیرد.
من چقدر ممنون این مرد بودم که ذره ای نمیگذاشت در دلم آب از آب تکان بخورد و از این موضوع باخبر بشوم!
گرچه نمیدانست که من همه چیز را میدانم.
وارد درمانگاه می شویم و به آقافواد سلام میکنیم، با مهربانی جواب سلام ما را میدهد،
لیلاخانم به گرمی ازش استقبال می کند و خداقوت می گوید:
- به به فوادجان! چقدر خوشحالم تو این جایگاه می بینمت؛ برای خودت کسب وکاری راه انداختی.
‹.بهقلم: زهرا علیپور.›
- این رمان ادامه دارد 🌿...
𝑹𝒂𝒚𝒆𝒉𝒆 𝒎𝒂𝒉 / @RayeheMah
⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦
⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦
‹.همسر ِطلبه 🥲,💚.›
#پارت_137
فواد محجوبانه لبخند می زند:
- لطف دارید لیلاخانم! دست شما دردنکنه! بله واقعا خداروشکر از وقتی اومدم اینجا، هم
حالم خوبه و هم اینکه زیاد بیکار نیستم! چون کارای کشاورزی کمتر شده بهتر میتونم به
اینجا برسم.
لیلاخانم حال و احوال مادرش را هم میپرسد، او با مهربانی و صبوری جواب میدهد؛ خطاب به فواد می گویم:
- حاجآقا چطوره؟ الان مریض دارن؟
فواد سری تکان می دهد:
- بله اتفاقا، همین پیش پای شماهم اومدن. یک پنج،ده دقیقهی دیگه کارشون تموم
میشه!
همراه لیلاخانم روی صندلی های مقابل میز فواد می نشینیم و منتظر می مانیم.
یک جورهایی به این دلیل همراه لیلاخانم آمده بودم که هم تنها نباشد هم لیلاخانم میگفت
من رو بیرون میبرد تا حال و احوالم عوض شود. بنده خدا با آن پادردش ویلچر مرا هم تا
اینجا تکان داده بود.
در این ده دقیقه لیلاخانم و فواد مشغول صحبت بودن که بیمار دیگری وارد درمانگاه
میشود، فواد به گرمی از آن بیمار استقبال کرده و راهکارها و راهنمایی های لازم را خدمتاش انجام میدهد.
با لبخند به کودکی که دست در دست مادرش داشت، نگاه میکنم... چقدر خوشحال بودم که
حال این کودکان می توانستند از نعمت درمان و پزشک برخوردار شودند.
وچقدر علی از این موضوع خرسند و خوشحال بود! درست از زمانی که تصمیم گرفت اینکار را انجام دهد، احساس بهتری داشت و میگفت چقدر خوب است که توانسته دوباره به حرفه پزشکیاش بازگردد. درست بود که، کارهایش دوبرابر شده بود اما باز هم راضی بود و میگفت:
-خدا این ظرفیت و توانایی را به او داده است و او باید زکات این توانایی را بپردازد.
چه از نظر درس خواندن برای تبلیغ دین، چه از نظر درمان کردن برای زکات پزشکیاش.
درب اتاق علی کامل بسته نبود و کم لای در باز بود، همین که در باز میشود نگاه من و
لیلاخانم مشتاق می شود. با دیدن فردی که از داخل اتاق بیرون می آید خشکم میزند.
لیلاخانم با دیدن سمیه لبخند می زند:
- اِ مادر شما اینجایی؟ من فکر میکردم رفتی شهر امروز!
سمیه با دیدن ما یکه میخورد، تعللاش به خوبی حس می شود، همین تعللاش باعث
میشود که فکرهای خوبی به سرم نزند! نه انگار این زن، قصد نداشت دست از سر من و
زندگی ما بردارد.
بیاختیار اخمهایم درهم فرو می رود؛ سمیه به آرامی سلام میکند و سمت لیلاخانم می آید:
- سلام مامان، نه کاری برام پیش اومد نتونستم برم شهر. کلاس های قرآن که برگزار شد بعدش تصمیم گرفتم بیام پیش آقای دکتر، برای همون مشکلی که داشتم.
‹.بهقلم: زهرا علیپور.›
- این رمان ادامه دارد 🌿...
𝑹𝒂𝒚𝒆𝒉𝒆 𝒎𝒂𝒉 / @RayeheMah
⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦
⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦
‹.همسر ِطلبه 🥲,💚.›
#پارت_138
لیلاخانم سری تکان میدهد:
- بازم عود کرد مشکلت مادرجان؟
سمیه با ناراحتی سری تکان می دهد:
- نه الان بهترم، با توصیه آقای دکتر، بهتر هم شدم.
اصلاً تمایل به صحبت کردن با او را نداشتم. نگاهم را معطوف فضای بیمارستان میکنم، به
شدت در افکارم غوطهور بودم، یعنی او الان اینجا چه می کرد؟در آن اتاق چه میگفت؟
از بس سابقه خوبی نداشت همش افکار منفی سراغم می آمد، هرچقدر هم تلاش میکردم به
چیزهای مثبت فکر کنم، به مسائل خوب فکر کنم اما خب نمیتوانستم.
سمیه سمت فواد میرود:
- آقای دکتر گفتند، یک سری دارو دارم، میخواستم برام توی سیستم ثبتش کنید.
فواد سری تکان می دهد و مشغول می شود.
با ناراحتی پوفی میکشم، دلم می خواست از اینجا بروم، دلم نمیخواست با علی روبهرو شوم.
مطمئن بودم هیچ مشکلی از سمت علی نبود اما نمیدانم چرا اصلاً دلم نمیخواست باهاش
روبهرو شوم.
حتی به لیلاخانم می گویم:
- میگم لیلاخانم اگر دیگه کاری ندارید میخواید بریم، آره؟
لیلاخانم یک دفعه میگوید:
- اِ چی شده دخترم؟ من که هنوز پیش حاجآقا نرفتم.
بیحواس می گویم:
- آخ آخ ببخشید؛ فراموش کرده بودم. خب پس من منتظر میمونم تا شما برید و برگردید.
لیلتخانم از جا بلند میشود:
- یعنی مادر، تو نمیخوای بیای تو به شوهرت یک سلامی کنی؟
با خنده مصنوعی میگویم:
- نه دیگه، من فقط میخواستم همراه شما بیام، مزاحم علی و شما هم نمیشم، شما راحت
برید و انشاءالله که مشکلتون حل بشه.
لیلاخانم چادرش را به دست می گیرد و سمت اتاق می رود:
- چی بگم مادر؟ پس منتظرم بمون من زودتر میام انشاءالله.
یک دفعه خطاب به سمیه می گوید:
- سمیه مادر، خب اگر میخوای بری خونه، آیه جان هم با خودت ببر.
یک دفعه می گویم:
- نه نه! منتظرتون میمونم، مزاحم سمیه جان نمیشم.
‹.بهقلم: زهرا علیپور.›
- این رمان ادامه دارد 🌿...
𝑹𝒂𝒚𝒆𝒉𝒆 𝒎𝒂𝒉 / @RayeheMah
⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦
⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦
‹.همسر ِطلبه 🥲,💚.›
#پارت_139
سمیه هم که انگار از این مسئله بی میل بود، بعد از انجام کارهایش، با خداحافظی درمانگاه را ترک می کند.
دستی به صورتم کشیده و نفس عمیقی میکشم.خدا لطفا صبرم بده! واقعا دیگه طاقتم طاق شده، نمیدونم باید دقیقا چیکار کنم؟ راه درست چیه؟ چه برخوردی داشته باشم؟ اما اگر واقعا از این راه میخوای امتحانم کنی، من واقعا فکر نمیکم ظرفیتش رو داشته باشم.
حداقل بهم قدرت بده کسی رو اشتباه قضاوت نکنم.
یک ربع طول می کشد که کار لیلاخانم بلاخره تمام می شود، هم زمان که لیلاخانم از اتاق بیرون میآید، علی هم پشت سرش بیرون میآید و با دیدنم لبخند مهربانی می زند:
- سلام عزیزم! چرا نیومدی تو؟
سعی میکنم لبخند بزنم ولی نمی توانم.
لبخند کج و کولهای زده و بی اختیار با طعنه میگویم:
- نمیخواستم مزاحمتون بشم، بالاخره یک حریم خصوصی برای بیمار وجود داره.
علی انگار متوجه منظورم می شود، نزدیکم آمده و دستم را میگیرد:
- خیلی خوشحالم که اومدی اینجا.
آرام کنار گوشم ادامه میدهد:
- چه واسه من بوده باشه و چه واسه من نه.
از این که دیدمت کلی انرژی گرفتم و مطمئنم روزم رو بهتر ادامه میدهم
شانهای بالا می اندازم:
- امیدوارم که فقط با دیدن من انرژی گرفته باشی.
یک تای ابرویش بالا میرود، میخواهد چیزی بگوید که لیلاخانم، وسط حرفمان میپرد:
- میگم مادرجان من کارم تموم شده، پمادم هم گرفتم. خداخیرت بده آقای دکتر! البته
میتونیم بهت بگیم آقای دکتر با حاج آقا. اما هرچی هستی پسرم، خداخیرت بده! خداخیرت بده که از وقتی دونفرتون اومدید توی این روستا، خیر و برکت با خودتون آوردید.
چه از نظر درمان، چه تحصیل بچه ها، چه از نظر دین و دیانت! خداخیرتون بده مادر...!
میگم دخترم اگر کاری نداری، بریم. یا میخوای پیش حاجآقا بمونی؟
با سر حرف لیلاخانم را تائید میکنم:
- آره بریم، منم یکم داخل خونه کار دارم البته اگر زحمتی نیست.
علی دست در جیب روپوش سفیدش فرو میبرد و با لبخند معناداری نگاهم می کند:
- باشه عزیزم برو به کارات برس، مراقب خودتم باش! سعی میکنم امروز زودتر برگردم خونه.
سری تکان داده و با خداحافظی مختصری از علی و آقا فواد، از درمانگاه خارج میشویم.
در تمام مسیری که برسیم تا خانه، فقط به این فکر می کردم که سمیه حضورش آنجا به چه علت بود؟
هرچقدر هم که میخواستم برای خودم بگویم او فقط یک مشکل داره، یک بیماری داره اما
خب نمیتوانستم خودم را قانع کنم؛ به هیچ عنوان!
وارد خانه که میشوم، به کمک لیلاخانم روی تشکم دراز کشیده و مشغول کتاب خواندن
میشوم.
‹.بهقلم: زهرا علیپور.›
- این رمان ادامه دارد 🌿...
𝑹𝒂𝒚𝒆𝒉𝒆 𝒎𝒂𝒉 / @RayeheMah
⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦
⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦
‹.همسر ِطلبه 🥲,💚.›
#پارت_140
یک ساعت دیگر علی میآمد، دوست داشتم در این یک ساعت تمام تمرکزم روی این باشد که ذهنم رو خالی از هرگونه فکر اشتباه و پلیدی کنم.
انشاءالله که همش یک توهم باشد!
آمدن علی کمی طول میکشد.
یک ساعت شده بود، دوساعت.
در این بین لیلاخانم دوباری بهم سرزده بود، و نیازهایی که داشتم را برطرف کرده بود.
نگران شده بودم، همین آمدن و نیامدن علی کمی برایم سخت بود.
بهش که زنگ زدم گوشیاش خاموش بود؛ حتماً مثل همیشه شارژ تمام کرده بود.
شارژرش هم که در خانه بود!
با نگرانی پوست لبم را میجویدم و سعی میکردم که حواسم را پرت کنم، کتابی دیگر برمیدارم و مشغول خواندناش میشوم.
شب شده بود، هوا بسیار تاریک بود و تنها یک نور درخانه روشن بود. نمیدانم چرا اما
استرس عجیبی داشتم انگار که دلم گواه بد میداد.
دقیقا مثل همان شبی که این اتفاق سخت برایم افتاده بود، اما خب دیگر نمیخواستم مثل آن شب فکر کنم.
آن شب همین تصمیم غلط و فکر اشتباهم باعث شد به این روز بیافتم.
الان حداقل دیگر دلم نمی خواست هیچ گونه فکر و خیال منفی داشته باشم و خودم را اذیت بکنم.
لیلاخانم برایم پیاله تخمهای آورده بود و مشغول خوردن تخمه ها و کتاب خواندن بودم که یک دفعه صدای برخورد چیزی در آشپزخانه میآید.
قلبم شروع به تپیدن میکند، انگاری من واقعا ترسو بودم! کاش میتوانستم به این ترس های
الکیام غلبه کنم.
فضای خانه نیمه تاریک بود و این سکوت شب و این صدای برخورد آشپزخانه باعث دوچندان شدن ترسم شده بود.
با نگرانی آب دهانم را قورت میدهم و دوباره به گوشی علی زنگ میزنم ، خاموش بود!
خدایا چرا نمی آمد؟ نکنه اتفاقی برایش افتاده باشد؟
لیلاخانم همین نیم ساعت پیش اینجا بود و مطمئناً تا نیم ساعت دیگر، بهم سر نمیزد.
هرچند که ازش خواسته بودم کلاً بهم سرنزند، چون بنده خدا با آن پادردش، یک ساعت بین
دوخانه در رفت و آمد بود؛ آن هم با وجود حجم زیاد کاری که داشت.
در همین حال و احوال بودم و سعی می کردم خودم را دلداری دهم که یک دفعه برق خانه
میرود، جیغ خفیفی کشیده و گوشی از دستم می افتد.
دست و پایم شروع به لرزش می کنند و ضربان قلبم به اوج خودش می رسد!
گوشیام را برداشته و چراغقوهاش را روشن میکنم.
نفس عمیقی کشیده و با بغض و اضطراب میگویم:
- چرا نمیای علی؟ دارم دیوونه میشم، دارم میترسم.
‹.بهقلم: زهرا علیپور.›
- این رمان ادامه دارد 🌿...
𝑹𝒂𝒚𝒆𝒉𝒆 𝒎𝒂𝒉 / @RayeheMah
⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦
⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦
‹.همسر ِطلبه 🥲,💚.›
#پارت_141
اما همچنان گوشیاش خاموش بود.
مطمئن بودم الان سر و کله لیلاخانم سر میرسد.
اما انگاری نه... نیم ساعت می گذرد و لیلاخانم نمیآید.ترس و اضطرابم به نهایت خودش رسیده بود.
چه اتفاقی افتاده بود که لیلاخانم نیامده بود؟ با وجود اینکه برق ها هم رفته بود؟
خدایا همه چیز را به خودت می سپارم!
بیاختیار بغض میکنم، منی که ناتوان بودم و حتی نمی توانستم از جایم بلند شوم و ازخانه بیرون بروم دنبال علی و خودم را از دست این مهلکه نجات دهم.
اما نه، انگاری قرار نبود امشب تمام شود!
یک ساعت بعد، صدای باز شدن درب حیاط میآید.
میدانستم که دیگر علی بود.
خودم را آماده کرده بودم که فقط گریه کنم، آنقدر بلند گریه کنم که حدی نداشته باشد. همین که علی وارد خانه میشود، با دیدن خانه تاریک نگران صدایم می زند:
- آیه؟!
با شنیدن صدایش بیاختیار گریه میکنم، ریز ریز گریه میکنم که به هقهق میافتم.
با شنیدن صدای گریههام به سرعت سمتم میآید و بدون هیچ حرفی بغلم می کند، انقدر محکم بغلم می کند که دلم میخواست این لحظه هرگز تمام نشود!
چقدر علی را دوست داشتم، چقدر خوب بود که مرد من بود، چرا واقعا این افکار مزاحم
نمیگذاشت که راحت تر زندگی کنم.
با نگرانی می گوید:
- آیه جان خوبی؟چرا این جوری شدی؟ چرا برقا خاموشه؟
با بغض می گویم:
- برق ها رفته!چرا نیومدی؟ تا الان کجا بودی؟ چرا یک خبری ندادی؟
شرمنده می گوید:
- ببخشید، چندتا مریض اورژانسی آمده بودند و تا موقعی که بفرستمشون بیمارستان خیلی
طول کشید، من واقعا شرمنده ام! من واقعا فکر نمی کردم برقها رفته باشه. لیلاخانم که برق داشتند.
ته دلم خالی می شود، پس بگو چرا لیلاخانم نیامده بود، با بغض می گویم:
‹.بهقلم: زهرا علیپور.›
- این رمان ادامه دارد 🌿...
𝑹𝒂𝒚𝒆𝒉𝒆 𝒎𝒂𝒉 / @RayeheMah
⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦