eitaa logo
‹ رایحۀمـٰاه ›
119 دنبال‌کننده
26 عکس
23 ویدیو
1 فایل
. وهوالمحبوب . محب‌عطر ِچای / شیعۀحضرت ِحیدر / دوست‌دار ِجبهه مقاومت 🥲🇵🇸☕>>> - جعبۀتقدیمی 🌟: @Jabe_tag و رایحۀماه / عطر ِماه 🌙. [ کپي ؟ یک صلوات برای حضرت‌ِحجة 🌝 ]
مشاهده در ایتا
دانلود
‹ رایحۀمـٰاه ›
چون درخواست پارت می‌دادین ، قراره امروز 20 پآرت داشته باشیم 🦦💕:))
واقعاً ایتا باگ‌های رو مخی داره، الان من 20 پآرت رو تبدیل به PDF کردم ولی نمی‌ذاره بفرستم، پس مجبورم که متنی بفرستم 🦦💕*
ایتا قصد ندارع رفتار و اخلاق زشتش رو اصلاح کنه؟؟؟🧐
‹ رایحۀمـٰاه ›
ایتا قصد ندارع رفتار و اخلاق زشتش رو اصلاح کنه؟؟؟🧐
واقعاً، من خودم جمع میکنم میرم شرکت ایتا بهشون میگم 😑🥰.
‹ رایحۀمـٰاه ›
⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ‹.همسر ِطلبه 🥲,💚.› #پارت_135 - علی‌آقا، روش فکر نکن! عمل کن! الان
⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ‹.همسر ِطلبه 🥲,💚.› خداروشکر علی از این راه برای آقافواد هم کسب کاری ایجاد کرده بود، به عنوان منشی درمانگاه مشغول بود و خداروشکر از این مسئله راضی بود و در تلاش بود تا بعد از رفتنمان هم، این درمانگاه جهادی خالی نماند، بلکه دنبال کسی یا کسانی بود که بتوانند حداقل ماهی چندروز مهمان این روستا شوند و به درمان مردم این روستا بپردازند. مامان، مامان بزرگ، پدربزرگ و امین هرروز جویای احوالات ما بودند. مامان گاهی روزها، ساعت به ساعت با من تماس می گرفت و از خوب بودن حالم مطمئن میشد، این که انسان مادر دارد، واقعا نعمت بی‌نظیری‌ست و واقعا خداروشاکرم که از نعمت مادر داشتن بهره مند هستم! اگرچه جای خالی پدر به وضوح و جدیت حس می شود اما خب بازم حکمت خداروشکر میکنم. علی در میان عمامه مشکی و روپوش سفیدپزشکی، از زیبایی میدرخشید! از اینکه در هرموقعیتی ، عمامه‌اش را رها نمی کرد حس زیبایی بود، انگار میخواست به همه جهان بفهماند، من هرچه که باشم، بازهم طلبه و سرباز آقا امام زمان[ع]هستم. امروز درس بچه ها زودتر تمام شده بود، همراه لیلاخانم به درمانگاه آمده بودیم، لیلاخانم میخواست پایش را نشان علی بدهد، او هم از اینکه علی درمانگاه جهادی باز کرده بود، خیلی خوشحال بود! میتوانست مدام به پزشک مراجعه کند و علی هم خودش شخصاً داروهای این مردم را از شهر خریداری می کرد و برایشان می داد. اما خب از این مسئله ناراحت بود که آنقدری پول ندارد تا بتواند، این داروها را به صورت رایگان به مردم بدهد. اما این روزها در میان دوستانش به دنبال خیری بود، تا بتواند هزینه این داروها را متقبل شود. گاهی وقت ها من میفهمیدم که برای هزینه فیزیوتراپی من دچار مشکل می شود، میدانستم حقوق اندکی دارد و نمیدانم چجوری اما فردای روزی که نماز شبش طولانی می شود، از جایی باهاش تماس می‌گیرند و از کسی قرض میگیرد. من چقدر ممنون این مرد بودم که ذره ای نمیگذاشت در دلم آب از آب تکان بخورد و از این موضوع باخبر بشوم! گرچه نمیدانست که من همه چیز را میدانم. وارد درمانگاه می شویم و به آقافواد سلام میکنیم، با مهربانی جواب سلام ما را میدهد، لیلاخانم به گرمی ازش استقبال می کند و خداقوت می گوید: - به به فوادجان! چقدر خوشحالم تو این جایگاه می بینمت؛ برای خودت کسب وکاری راه انداختی. ‹.به‌قلم: زهرا علیپور.› - این رمان ادامه دارد 🌿... 𝑹𝒂𝒚𝒆𝒉𝒆 𝒎𝒂𝒉 / @RayeheMah ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦
⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ‹.همسر ِطلبه 🥲,💚.› فواد محجوبانه لبخند می زند: - لطف دارید لیلاخانم! دست شما دردنکنه! بله واقعا خداروشکر از وقتی اومدم اینجا، هم حالم خوبه و هم اینکه زیاد بیکار نیستم! چون کارای کشاورزی کمتر شده بهتر میتونم به اینجا برسم. لیلاخانم حال و احوال مادرش را هم می‌پرسد، او با مهربانی و صبوری جواب میدهد؛ خطاب به فواد می گویم: - حاج‌آقا چطوره؟ الان مریض دارن؟ فواد سری تکان می دهد: - بله اتفاقا، همین پیش پای شماهم اومدن. یک پنج،ده دقیقه‌ی دیگه کارشون تموم میشه! همراه لیلاخانم روی صندلی های مقابل میز فواد می نشینیم و منتظر می مانیم. یک جورهایی به این دلیل همراه لیلاخانم آمده بودم که هم تنها نباشد هم لیلاخانم میگفت من رو بیرون میبرد تا حال و احوالم عوض شود. بنده خدا با آن پادردش ویلچر مرا هم تا اینجا تکان داده بود. در این ده دقیقه لیلاخانم و فواد مشغول صحبت بودن که بیمار دیگری وارد درمانگاه میشود، فواد به گرمی از آن بیمار استقبال کرده و راهکارها و راهنمایی های لازم را خدمت‌اش انجام میدهد. با لبخند به کودکی که دست در دست مادرش داشت، نگاه میکنم... چقدر خوشحال بودم که حال این کودکان می توانستند از نعمت درمان و پزشک برخوردار شودند. وچقدر علی از این موضوع خرسند و خوشحال بود! درست از زمانی که تصمیم گرفت اینکار را انجام دهد، احساس بهتری داشت و میگفت چقدر خوب است که توانسته دوباره به حرفه پزشکی‌اش بازگردد. درست بود که، کارهایش دوبرابر شده بود اما باز هم راضی بود و میگفت: -خدا این ظرفیت و توانایی را به او داده است و او باید زکات این توانایی را بپردازد. چه از نظر درس خواندن برای تبلیغ دین، چه از نظر درمان کردن برای زکات پزشکیاش. درب اتاق علی کامل بسته نبود و کم‌ لای در باز بود، همین که در باز میشود نگاه من و لیلاخانم مشتاق می شود. با دیدن فردی که از داخل اتاق بیرون می آید خشکم میزند. لیلاخانم با دیدن سمیه لبخند می زند: - اِ مادر شما اینجایی؟ من فکر میکردم رفتی شهر امروز! سمیه با دیدن ما یکه میخورد، تعلل‌اش به خوبی حس می شود، همین تعلل‌اش باعث میشود که فکرهای خوبی به سرم نزند! نه انگار این زن، قصد نداشت دست از سر من و زندگی ما بردارد. بی‌اختیار اخم‌هایم درهم فرو می رود؛ سمیه به آرامی سلام میکند و سمت لیلاخانم می آید: - سلام مامان، نه کاری برام پیش اومد نتونستم برم شهر. کلاس های قرآن که برگزار شد بعدش تصمیم گرفتم بیام پیش آقای دکتر، برای همون مشکلی که داشتم‌. ‹.به‌قلم: زهرا علیپور.› - این رمان ادامه دارد 🌿... 𝑹𝒂𝒚𝒆𝒉𝒆 𝒎𝒂𝒉 / @RayeheMah ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦
⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ‹.همسر ِطلبه 🥲,💚.› لیلاخانم سری تکان میدهد: - بازم عود کرد مشکلت مادرجان؟ سمیه با ناراحتی سری تکان می دهد: - نه الان بهترم، با توصیه آقای دکتر، بهتر هم شدم. اصلاً تمایل به صحبت کردن با او را نداشتم. نگاهم را معطوف فضای بیمارستان میکنم، به شدت در افکارم غوطه‌ور بودم، یعنی او الان اینجا چه می کرد؟در آن اتاق چه میگفت؟ از بس سابقه خوبی نداشت همش افکار منفی سراغم می آمد، هرچقدر هم تلاش میکردم به چیزهای مثبت فکر کنم، به مسائل خوب فکر کنم اما خب نمیتوانستم. سمیه سمت فواد میرود: - آقای دکتر گفتند، یک سری دارو دارم، میخواستم برام توی سیستم ثبتش کنید. فواد سری تکان می دهد و مشغول می شود. با ناراحتی پوفی میکشم، دلم می خواست از اینجا بروم، دلم نمیخواست با علی روبه‌رو شوم. مطمئن بودم هیچ مشکلی از سمت علی نبود اما نمیدانم چرا اصلاً دلم نمیخواست باهاش روبه‌رو شوم. حتی به لیلاخانم می گویم: - میگم لیلاخانم اگر دیگه کاری ندارید میخواید بریم، آره؟ لیلاخانم یک دفعه می‌گوید: - اِ چی شده دخترم؟ من که هنوز پیش حاج‌آقا نرفتم. بی‌حواس می گویم: - آخ آخ ببخشید؛ فراموش کرده بودم. خب پس من منتظر میمونم تا شما برید و برگردید. لیلتخانم از جا بلند میشود: - یعنی مادر، تو نمیخوای بیای تو به شوهرت یک سلامی کنی؟ با خنده مصنوعی میگویم: - نه دیگه، من فقط میخواستم همراه شما بیام، مزاحم علی و شما هم نمیشم، شما راحت برید و انشاءالله که مشکلتون حل بشه. لیلاخانم چادرش را به دست می گیرد و سمت اتاق می رود: - چی بگم مادر؟ پس منتظرم بمون من زودتر میام انشاءالله. یک دفعه خطاب به سمیه می گوید: - سمیه مادر، خب اگر میخوای بری خونه، آیه جان هم با خودت ببر. یک دفعه می گویم: - نه نه! منتظرتون میمونم، مزاحم سمیه جان نمیشم. ‹.به‌قلم: زهرا علیپور.› - این رمان ادامه دارد 🌿... 𝑹𝒂𝒚𝒆𝒉𝒆 𝒎𝒂𝒉 / @RayeheMah ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦
⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ‹.همسر ِطلبه 🥲,💚.› سمیه هم که انگار از این مسئله بی میل بود، بعد از انجام کارهایش، با خداحافظی درمانگاه را ترک می کند. دستی به صورتم کشیده و نفس عمیقی میکشم.خدا لطفا صبرم بده! واقعا دیگه طاقتم طاق شده، نمیدونم باید دقیقا چیکار کنم؟ راه درست چیه؟ چه برخوردی داشته باشم؟ اما اگر واقعا از این راه میخوای امتحانم کنی، من واقعا فکر نمیکم ظرفیتش رو داشته باشم. حداقل بهم قدرت بده کسی رو اشتباه قضاوت نکنم. یک ربع طول می کشد که کار لیلاخانم بلاخره تمام می شود، هم زمان که لیلاخانم از اتاق بیرون می‌آید، علی هم پشت سرش بیرون می‌آید و با دیدنم لبخند مهربانی می زند: - سلام عزیزم! چرا نیومدی تو؟ سعی میکنم لبخند بزنم ولی نمی توانم. لبخند کج و کوله‌ای زده و بی اختیار با طعنه میگویم: - نمیخواستم مزاحمتون بشم، بالاخره یک حریم خصوصی برای بیمار وجود داره. علی انگار متوجه منظورم می شود، نزدیکم آمده و دستم را می‌گیرد: - خیلی خوشحالم که اومدی اینجا. آرام کنار گوشم ادامه میدهد: - چه واسه من بوده باشه و چه واسه من نه. از این که دیدمت کلی انرژی گرفتم و مطمئنم روزم رو بهتر ادامه میدهم شانه‌ای بالا می اندازم: - امیدوارم که فقط با دیدن من انرژی گرفته باشی. یک تای ابرویش بالا میرود، میخواهد چیزی بگوید که لیلاخانم، وسط حرفمان میپرد: - میگم مادرجان من کارم تموم شده، پمادم هم گرفتم. خداخیرت بده آقای دکتر! البته میتونیم بهت بگیم آقای دکتر با حاج آقا. اما هرچی هستی پسرم، خداخیرت بده! خداخیرت بده که از وقتی دونفرتون اومدید توی این روستا، خیر و برکت با خودتون آوردید. چه از نظر درمان، چه تحصیل بچه ها، چه از نظر دین و دیانت! خداخیرتون بده مادر...! میگم دخترم اگر کاری نداری، بریم. یا میخوای پیش حاج‌آقا بمونی؟ با سر حرف لیلاخانم را تائید میکنم: - آره بریم، منم یکم داخل خونه کار دارم البته اگر زحمتی نیست. علی دست در جیب روپوش سفیدش فرو میبرد و با لبخند معناداری نگاهم می کند: - باشه عزیزم برو به کارات برس، مراقب خودتم باش! سعی میکنم امروز زودتر برگردم خونه. سری تکان داده و با خداحافظی مختصری از علی و آقا فواد، از درمانگاه خارج میشویم. در تمام مسیری که برسیم تا خانه، فقط به این فکر می کردم که سمیه حضورش آنجا به چه علت بود؟ هرچقدر هم که میخواستم برای خودم بگویم او فقط یک مشکل داره، یک بیماری داره اما خب نمیتوانستم خودم را قانع کنم؛ به هیچ عنوان! وارد خانه که میشوم، به کمک لیلاخانم روی تشکم دراز کشیده و مشغول کتاب خواندن میشوم. ‹.به‌قلم: زهرا علیپور.› - این رمان ادامه دارد 🌿... 𝑹𝒂𝒚𝒆𝒉𝒆 𝒎𝒂𝒉 / @RayeheMah ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦
⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ‹.همسر ِطلبه 🥲,💚.› یک ساعت دیگر علی می‌آمد، دوست داشتم در این یک ساعت تمام تمرکزم روی این باشد که ذهنم رو خالی از هرگونه فکر اشتباه و پلیدی کنم. انشاءالله که همش یک توهم باشد! آمدن علی کمی طول میکشد. یک ساعت شده بود، دوساعت. در این بین لیلاخانم دوباری بهم سرزده بود، و نیازهایی که داشتم را برطرف کرده بود. نگران شده بودم، همین آمدن و نیامدن علی کمی برایم سخت بود. بهش که زنگ زدم گوشی‌اش خاموش بود؛ حتماً مثل همیشه شارژ تمام کرده بود. شارژرش هم که در خانه بود! با نگرانی پوست لبم را میجویدم و سعی میکردم که حواسم را پرت کنم، کتابی دیگر برمیدارم و مشغول خواندن‌اش میشوم. شب شده بود، هوا بسیار تاریک بود و تنها یک نور درخانه روشن بود. نمیدانم چرا اما استرس عجیبی داشتم انگار که دلم گواه بد میداد. دقیقا مثل همان شبی که این اتفاق سخت برایم افتاده بود، اما خب دیگر نمیخواستم مثل آن شب فکر کنم. آن شب همین تصمیم غلط و فکر اشتباهم باعث شد به این روز بی‌افتم. الان حداقل دیگر دلم نمی خواست هیچ گونه فکر و خیال منفی داشته باشم و خودم را اذیت بکنم. لیلاخانم برایم پیاله تخمه‌ای آورده بود و مشغول خوردن تخمه ها و کتاب خواندن بودم که یک دفعه صدای برخورد چیزی در آشپزخانه می‌آید. قلبم شروع به تپیدن میکند، انگاری من واقعا ترسو بودم! کاش میتوانستم به این ترس های الکی‌ام غلبه کنم. فضای خانه نیمه تاریک بود و این سکوت شب و این صدای برخورد آشپزخانه باعث دوچندان شدن ترسم شده بود. با نگرانی آب دهانم را قورت میدهم و دوباره به گوشی علی زنگ میزنم ، خاموش بود! خدایا چرا نمی آمد؟ نکنه اتفاقی برایش افتاده باشد؟ لیلاخانم همین نیم ساعت پیش اینجا بود و مطمئناً تا نیم ساعت دیگر، بهم سر نمیزد. هرچند که ازش خواسته بودم کلاً بهم سرنزند، چون بنده خدا با آن پادردش، یک ساعت بین دوخانه در رفت و آمد بود؛ آن هم با وجود حجم زیاد کاری که داشت. در همین حال و احوال بودم و سعی می کردم خودم را دلداری دهم که یک دفعه برق خانه میرود، جیغ خفیفی کشیده و گوشی از دستم می افتد. دست و پایم شروع به لرزش می کنند و ضربان قلبم به اوج خودش می رسد! گوشی‌ام را برداشته و چراغ‌قوه‌اش را روشن میکنم. نفس عمیقی کشیده و با بغض و اضطراب می‌گویم: - چرا نمیای علی؟ دارم دیوونه میشم، دارم میترسم. ‹.به‌قلم: زهرا علیپور.› - این رمان ادامه دارد 🌿... 𝑹𝒂𝒚𝒆𝒉𝒆 𝒎𝒂𝒉 / @RayeheMah ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦
⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ‹.همسر ِطلبه 🥲,💚.› اما همچنان گوشی‌اش خاموش بود. مطمئن بودم الان سر و کله لیلاخانم سر میرسد. اما انگاری نه... نیم ساعت می گذرد و لیلاخانم نمی‌آید.ترس و اضطرابم به نهایت خودش رسیده بود. چه اتفاقی افتاده بود که لیلاخانم نیامده بود؟ با وجود اینکه برق ها هم رفته بود؟ خدایا همه چیز را به خودت می سپارم! بی‌اختیار بغض میکنم، منی که ناتوان بودم و حتی نمی توانستم از جایم بلند شوم و ازخانه بیرون بروم دنبال علی و خودم را از دست این مهلکه نجات دهم. اما نه، انگاری قرار نبود امشب تمام شود! یک ساعت بعد، صدای باز شدن درب حیاط می‌آید. میدانستم که دیگر علی بود. خودم را آماده کرده بودم که فقط گریه کنم، آنقدر بلند گریه کنم که حدی نداشته باشد. همین که علی وارد خانه میشود، با دیدن خانه تاریک نگران صدایم می زند: - آیه؟! با شنیدن صدایش بی‌اختیار گریه میکنم، ریز ریز گریه میکنم که به هق‌هق می‌افتم. با شنیدن صدای گریه‌هام به سرعت سمتم می‌آید و بدون هیچ حرفی بغلم می کند، انقدر محکم بغلم می کند که دلم میخواست این لحظه هرگز تمام نشود! چقدر علی را دوست داشتم، چقدر خوب بود که مرد من بود، چرا واقعا این افکار مزاحم نمیگذاشت که راحت تر زندگی کنم. با نگرانی می گوید: - آیه جان خوبی؟چرا این جوری شدی؟ چرا برقا خاموشه؟ با بغض می گویم: - برق ها رفته!چرا نیومدی؟ تا الان کجا بودی؟ چرا یک خبری ندادی؟ شرمنده می گوید: - ببخشید، چندتا مریض اورژانسی آمده بودند و تا موقعی که بفرستمشون بیمارستان خیلی طول کشید، من واقعا شرمنده ام! من واقعا فکر نمی کردم برقها رفته باشه. لیلاخانم که برق داشتند. ته دلم خالی می شود، پس بگو چرا لیلاخانم نیامده بود، با بغض می گویم: ‹.به‌قلم: زهرا علیپور.› - این رمان ادامه دارد 🌿... 𝑹𝒂𝒚𝒆𝒉𝒆 𝒎𝒂𝒉 / @RayeheMah ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦
⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ‹.همسر ِطلبه 🥲,💚.› - خیلی ترسیدم علی ، واقعا ترسیدم! یک لحظه احساس کردم که واقعا هیچکس رو ندارم. شرمنده پیشانی ام را میبوسد: - خیلی شرمنده‌ام آیه جان! من رو ببخشيد، لطفا من رو ببخشيد! قول میدم از این به بعد زودتر برگردم خونه و بهت خبر بدم، شارژ گوشیم تموم شده بود و نمی‌تونستم بهت زنگ بزنم. بغض کرده می گویم: - پس اینجا چه اتفاقی افتاده؟ چرا برقها رفته؟ از جایش بلند شده و نفس عمیقی می کشد: - احتملاً مشکل از سیم های برق خونه خودمونه، میرم یک نگاهی بندازم و اگر تونستم خودم حلش میکنم و اگر نه زنگ میزنم که آقاجواد بیاد. سری به معنای تائید تکان داده و با بغض می‌گویم: - فقط لطفا زیاد طولش نده! دو دقیقه بیشتر تنهام نذار و زودتر برگرد، یک صداهایی هم از داخل آشپزخانه میاد بعدا برو ببین اونجا چیشده. با لبخند سری تکان میدهد: - چشم! شما من رو ببخش، من همه کار برات می کنم . . ! خداروشکر به آرامش رسیده بودم؛ با لبخند می گویم: - باشه! برو . . · · ─ ·🍃· ─ · · بچه‌ها به شدت مشغول درس خواندن بودند، امتحانات شروع شده بود و همه در تکاپوی امتحانا بودند. علی گاهی تا دیروقت در درمانگاه مشغول بود یا به شهر میرفت تا داروهای موردنیاز مردم را تهیه کند. خداروشکر با یکی از دوستانش صحبت کرده بود که حداقل، ماهی یک دفعه به روستا بیاید و در همین درمانگاه جهادی ، به درمان بیمارهای مستعضف بپردازد. دوستش هم موافقت کرده و انشاءالله قرار بر این است که بعد از حضورما، ماهی یک بار مرتب به اینجا بیاید. دیگر داشتیم کم‌کم آماده رفتن می شدیم، مامان تماس هایش خیلی بیشتر از قبل شده و مدام میگفت که باید هرچه زودتر برویم. او میگفت با یکی از دوستان پزشک‌اش مشورت کرده و برایم نزد بهترین پزشک در این زمینه، وقت گرفته بود. فقط منتظر این است که من بروم و تحت درمان قرار بگیرم. عکس های جدید پاهایم را که نشان پزشک داده بود، به مامان گفته بود که جای امید هست و مامان هم از این مسئله بسیار خوشحال بود و مدام بهم امید میداد که انشاءالله زودتر خوب می شوم. علی تمام دغدغه اش این بود که بعد از رفتن ما، نه کارهای مسجد و هیئت بخوابد و نه کارهای درمانگاه جهادی. قول داده بود، ماهی یک دفعه به روستا سر بزند، و من از این مسئله راضی بودم. هرچند که دلم برای مردم این جا تنگ میشد، اما بالاخره سرنوشت این بود. به قول علی؛ اگر بنای ماندن باشه، می مانیم و اگر بنای رفتن، می رویم. حتما حکمت الهی، اقتضا می کند که ما باید برویم. و من نسبت به این مسئله هیچ گونه تردیدی نداشتم. همین که توانسته بودم سه ماه دیگر اینجا بمانم و درس بچه ها پایان پیدا کند برایم، دنیایی ارزش داشت. با اساتیدم صحبت کرده بودم و از آنها تقاضا کرده بودم، برای سال تحصيلی جدید اگر میتوانند، کارهای حضور یک معلم جهادی را انجام دهند که انشاءالله بچه ها از تحصیل دور نمانند. همچنین علی از سازمان تبليغات خواسته بود که به‌جای او حداقل در مراسمات مذهبی، روحانی دیگری به اینجا اعزام کنند که حداقل مردم در ایام مذهبی و عزاداری ها و ملودی ها بی‌روحانی نمانند. علی با هیجان وارد خانه میشود، مشتاق نگاهش میکنم: - سلام خانم حالت چطوره؟ لبخند میزنم. ‹.به‌قلم: زهرا علیپور.› - این رمان ادامه دارد 🌿... 𝑹𝒂𝒚𝒆𝒉𝒆 𝒎𝒂𝒉 / @RayeheMah ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦
⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ‹.همسر ِطلبه 🥲,💚.› - سلام خداروشکر! شما چطوری؟ بسته شیرینی را مقابلم می گیرد: - بفرمائید دهنتون رو شیرین کنید. یک تای ابرویم بالا میپرد: - به چه مناسبت؟ درحالی که عبا و عمامه‌اش را در می‌آورد، میگوید: - مناسبت که زیاد داره، اما خب اول دهنت رو شیرین کن تا بهت بگم به چه مناسبت. یک دانه از شیرینی های خامه‌ای را برداشته و بعد از خوردنش که حسابی جانم را جلا میدهد، می گویم: - خب بفرمائید؟ خوردم. حالا میشه بگی مناسبتش چیه؟ بشکنی می زند، خنده ام میگیرد: - نه می بینم بشکن های منو یاد گرفتی. شرمنده سر به زیر می‌اندازد: - چیکار کنم؟ اثر هم نشین روی من تاثیر گذاشته. با هیجان میگویم: - خیلی خب، ولش کن! بگو ببینم مناسبتش چیه؟ کنارم روی زمین مینشیند، اول از همه پیشانیام را بوسید. و سپس میگوید: - اول اینکه دوستم موافقت کرد، ماهی یک بار بیاد اینجا و داخل درمانگاه جهادی کمک حال مردم باشه. خودم هم انشاءالله سعی میکنم، ماهی یک بار بیام.این از این. با درخواست انتقالم موافقت شده و قرار شد یک روحانی دائم و اگر نشد، حداقل برای مراسمات مذهبی یک روحانی موقت بیاد و.. و به نظرت چی ميمونه؟ این بار من چشمک میزنم: - و می مونه یه معلم جهادی . خب اون چیشد؟ با سر تائید می کند: - قرار شد روحانیای که میارن معلم هم باشه. یعنی به کار تدریس بچه ها هم بپردازه، اما در کنارش اگر نشد قرار شد که فردی رو یا به عنوان سرباز معلم یا یک فرد عادی رو به عنوان معلم بفرستن اینجا. اگر هم هفت روز هفته نشد، حداقل دو سه روز هفته اینکار رو انجام بدن. خوشحال و ذوق زده دستی در هوا تکان میدهم و محکم لپش را میکشم: - وای‌وای علی. خیلی خوشحالم. دمت گرم. چقدر باحال. خیلی خوبه اینطوری. اصلاً با خیال راحت می تونیم بریم و از همه مهم تر . . . صدایم را پایین می آورم و با ناز می گویم: - ممنونم ازت که به خاطر اومدن با من، این همه تلاش کردی و این همه نتیجه خوب ایجاد کردی. دستم رو می بوسه: -خانوم! کار من نبوده.کار دست خداست! ما واسطه بودیم، که البته دعاهای شما هم توی این واسطه‌گری بی تاثیر نبوده. با انرژی از جا بلند میشه: - خیلی خوب آیه خانوم! من خیلی کار دارم. اما شما هم بیکار نمیتونی بنشینیها! کلی جعبه هست که باید راست و ریس کنی. کلی لباس هست که باید تا کنی. چشمی می گویم: -چشم آقا! حتما. شما امر بفرماید. دیگه چیکار کنم؟ - دیگه بقیه کاراشو خودم انجام میدم. اما شما تاموقعی که لباسا رو تا کنی منم کم کم خورده ریز وسیله هامونو جمع می کنم. با خنده میگویم: - ای بابا! جهازمو بهم نریزی! جهازمو نشکنیها! پشت چشمی نازک میکند: - نه! باریکلا! می بینم که جهازدارم شدی. ‹.به‌قلم: زهرا علیپور.› - این رمان ادامه دارد 🌿... 𝑹𝒂𝒚𝒆𝒉𝒆 𝒎𝒂𝒉 / @RayeheMah ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦
⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ‹.همسر ِطلبه 🥲,💚.› بخوایم وسایلمونو جمع کنیم یه نصف روزم کمتر طول میکشه، اما خب لباسامونو جمع کنیم بهتره. خدا رو چه دیدید. · · ─ ·🍃· ─ · · مشغول تا کردن لباس ها میشوم که یک دفعه آهی می کشم. علی از آشپزخانه سرک میکشد: - صدای آهت تا اینجا اومدا. میخندم: - دست رو دلم نزار! دلم خونه. با تعجب می گوید: - چرا باید دلت خون باشه وقتی شوهر خوبی مثل من داری؟ پوزخندی می زنم: - بابا! کم خودتو تحویل بگیر! بحث الان یه چیز دیگه‌اس. همانطور که مشغول درست کردن نیمرو بود، می گوید: - خب! مساله چه چیزیه؟ نبینم خانومم اخم داشته باشه ها! - دلم برای لیلاخانوم تنگ میشه. دلم برای اهالی روستا تنگ میشه. دلم برای احمد، بچه‌ها... بالاخره باهاشون انس گرفته بودم. خیلی سخته دوری ازشون. با کسایی که مدت زمان زیادی بهشون عادت کردی . انقدر که اهالی روستا مهربون بودن و انقدر بهمون کمک کردن! هوامونو داشتن! احتراممون گذاشتن! یادت نمیاد؟ - مگه میشه یادم بره خانومم. - انشاالله بتونیم با همین کارای ناچیزی که کردیم، جبران زحماتشون بشه. دیگه بالاخره از خدا میخوایم. - امیدوارم! -ولی خب این روزای قشنگ خیلی کوتاه بود، اما خوشحالم که حداقل به آرزوی بچگیم رسیدم. میدونی من قدیما که از توی تلویزیون، مشکلات مردم مناطق محروم، کشورهایی مثل فلسطین که درگیر اسارت و اشغال صهیونیسم ها شده بودند، همه اینها رو که میدیدم، همش با خودم میگفتم یه روزی که بزرگ شدم، باید تلاش بکنم تا بتونم به این مناطق محروم کمک کنم! به نظرم مفید بودن یعنی همین! یعنی اینکه بتونی به انسان هایی که نیازمند هستند، کمک کنی! به نظرم خدا ما آدمهای سالم رو آفریده تا کمک کنیم. با اینکه فلج شدم اما وقتی میبینم هنوز توانایی دارم، بالاخره باید سعی کنم از توانایم استفاده کنم. علی زیر گاز رو خاموش کرده و از آشپزخانه بیرون می آید. با مهربانی نزدیکم شده و خیسی زیر چشمش را پاک می کند. با تعجب نگاهش میکنم: - گریه میکردی ؟یا پیاز خورد کردی؟ ‹.به‌قلم: زهرا علیپور.› - این رمان ادامه دارد 🌿... 𝑹𝒂𝒚𝒆𝒉𝒆 𝒎𝒂𝒉 / @RayeheMah ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦