⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦
‹.همسر ِطلبه 🥲,💚.›
#پارت_139
سمیه هم که انگار از این مسئله بی میل بود، بعد از انجام کارهایش، با خداحافظی درمانگاه را ترک می کند.
دستی به صورتم کشیده و نفس عمیقی میکشم.خدا لطفا صبرم بده! واقعا دیگه طاقتم طاق شده، نمیدونم باید دقیقا چیکار کنم؟ راه درست چیه؟ چه برخوردی داشته باشم؟ اما اگر واقعا از این راه میخوای امتحانم کنی، من واقعا فکر نمیکم ظرفیتش رو داشته باشم.
حداقل بهم قدرت بده کسی رو اشتباه قضاوت نکنم.
یک ربع طول می کشد که کار لیلاخانم بلاخره تمام می شود، هم زمان که لیلاخانم از اتاق بیرون میآید، علی هم پشت سرش بیرون میآید و با دیدنم لبخند مهربانی می زند:
- سلام عزیزم! چرا نیومدی تو؟
سعی میکنم لبخند بزنم ولی نمی توانم.
لبخند کج و کولهای زده و بی اختیار با طعنه میگویم:
- نمیخواستم مزاحمتون بشم، بالاخره یک حریم خصوصی برای بیمار وجود داره.
علی انگار متوجه منظورم می شود، نزدیکم آمده و دستم را میگیرد:
- خیلی خوشحالم که اومدی اینجا.
آرام کنار گوشم ادامه میدهد:
- چه واسه من بوده باشه و چه واسه من نه.
از این که دیدمت کلی انرژی گرفتم و مطمئنم روزم رو بهتر ادامه میدهم
شانهای بالا می اندازم:
- امیدوارم که فقط با دیدن من انرژی گرفته باشی.
یک تای ابرویش بالا میرود، میخواهد چیزی بگوید که لیلاخانم، وسط حرفمان میپرد:
- میگم مادرجان من کارم تموم شده، پمادم هم گرفتم. خداخیرت بده آقای دکتر! البته
میتونیم بهت بگیم آقای دکتر با حاج آقا. اما هرچی هستی پسرم، خداخیرت بده! خداخیرت بده که از وقتی دونفرتون اومدید توی این روستا، خیر و برکت با خودتون آوردید.
چه از نظر درمان، چه تحصیل بچه ها، چه از نظر دین و دیانت! خداخیرتون بده مادر...!
میگم دخترم اگر کاری نداری، بریم. یا میخوای پیش حاجآقا بمونی؟
با سر حرف لیلاخانم را تائید میکنم:
- آره بریم، منم یکم داخل خونه کار دارم البته اگر زحمتی نیست.
علی دست در جیب روپوش سفیدش فرو میبرد و با لبخند معناداری نگاهم می کند:
- باشه عزیزم برو به کارات برس، مراقب خودتم باش! سعی میکنم امروز زودتر برگردم خونه.
سری تکان داده و با خداحافظی مختصری از علی و آقا فواد، از درمانگاه خارج میشویم.
در تمام مسیری که برسیم تا خانه، فقط به این فکر می کردم که سمیه حضورش آنجا به چه علت بود؟
هرچقدر هم که میخواستم برای خودم بگویم او فقط یک مشکل داره، یک بیماری داره اما
خب نمیتوانستم خودم را قانع کنم؛ به هیچ عنوان!
وارد خانه که میشوم، به کمک لیلاخانم روی تشکم دراز کشیده و مشغول کتاب خواندن
میشوم.
‹.بهقلم: زهرا علیپور.›
- این رمان ادامه دارد 🌿...
𝑹𝒂𝒚𝒆𝒉𝒆 𝒎𝒂𝒉 / @RayeheMah
⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦
⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦
‹.همسر ِطلبه 🥲,💚.›
#پارت_140
یک ساعت دیگر علی میآمد، دوست داشتم در این یک ساعت تمام تمرکزم روی این باشد که ذهنم رو خالی از هرگونه فکر اشتباه و پلیدی کنم.
انشاءالله که همش یک توهم باشد!
آمدن علی کمی طول میکشد.
یک ساعت شده بود، دوساعت.
در این بین لیلاخانم دوباری بهم سرزده بود، و نیازهایی که داشتم را برطرف کرده بود.
نگران شده بودم، همین آمدن و نیامدن علی کمی برایم سخت بود.
بهش که زنگ زدم گوشیاش خاموش بود؛ حتماً مثل همیشه شارژ تمام کرده بود.
شارژرش هم که در خانه بود!
با نگرانی پوست لبم را میجویدم و سعی میکردم که حواسم را پرت کنم، کتابی دیگر برمیدارم و مشغول خواندناش میشوم.
شب شده بود، هوا بسیار تاریک بود و تنها یک نور درخانه روشن بود. نمیدانم چرا اما
استرس عجیبی داشتم انگار که دلم گواه بد میداد.
دقیقا مثل همان شبی که این اتفاق سخت برایم افتاده بود، اما خب دیگر نمیخواستم مثل آن شب فکر کنم.
آن شب همین تصمیم غلط و فکر اشتباهم باعث شد به این روز بیافتم.
الان حداقل دیگر دلم نمی خواست هیچ گونه فکر و خیال منفی داشته باشم و خودم را اذیت بکنم.
لیلاخانم برایم پیاله تخمهای آورده بود و مشغول خوردن تخمه ها و کتاب خواندن بودم که یک دفعه صدای برخورد چیزی در آشپزخانه میآید.
قلبم شروع به تپیدن میکند، انگاری من واقعا ترسو بودم! کاش میتوانستم به این ترس های
الکیام غلبه کنم.
فضای خانه نیمه تاریک بود و این سکوت شب و این صدای برخورد آشپزخانه باعث دوچندان شدن ترسم شده بود.
با نگرانی آب دهانم را قورت میدهم و دوباره به گوشی علی زنگ میزنم ، خاموش بود!
خدایا چرا نمی آمد؟ نکنه اتفاقی برایش افتاده باشد؟
لیلاخانم همین نیم ساعت پیش اینجا بود و مطمئناً تا نیم ساعت دیگر، بهم سر نمیزد.
هرچند که ازش خواسته بودم کلاً بهم سرنزند، چون بنده خدا با آن پادردش، یک ساعت بین
دوخانه در رفت و آمد بود؛ آن هم با وجود حجم زیاد کاری که داشت.
در همین حال و احوال بودم و سعی می کردم خودم را دلداری دهم که یک دفعه برق خانه
میرود، جیغ خفیفی کشیده و گوشی از دستم می افتد.
دست و پایم شروع به لرزش می کنند و ضربان قلبم به اوج خودش می رسد!
گوشیام را برداشته و چراغقوهاش را روشن میکنم.
نفس عمیقی کشیده و با بغض و اضطراب میگویم:
- چرا نمیای علی؟ دارم دیوونه میشم، دارم میترسم.
‹.بهقلم: زهرا علیپور.›
- این رمان ادامه دارد 🌿...
𝑹𝒂𝒚𝒆𝒉𝒆 𝒎𝒂𝒉 / @RayeheMah
⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦
⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦
‹.همسر ِطلبه 🥲,💚.›
#پارت_141
اما همچنان گوشیاش خاموش بود.
مطمئن بودم الان سر و کله لیلاخانم سر میرسد.
اما انگاری نه... نیم ساعت می گذرد و لیلاخانم نمیآید.ترس و اضطرابم به نهایت خودش رسیده بود.
چه اتفاقی افتاده بود که لیلاخانم نیامده بود؟ با وجود اینکه برق ها هم رفته بود؟
خدایا همه چیز را به خودت می سپارم!
بیاختیار بغض میکنم، منی که ناتوان بودم و حتی نمی توانستم از جایم بلند شوم و ازخانه بیرون بروم دنبال علی و خودم را از دست این مهلکه نجات دهم.
اما نه، انگاری قرار نبود امشب تمام شود!
یک ساعت بعد، صدای باز شدن درب حیاط میآید.
میدانستم که دیگر علی بود.
خودم را آماده کرده بودم که فقط گریه کنم، آنقدر بلند گریه کنم که حدی نداشته باشد. همین که علی وارد خانه میشود، با دیدن خانه تاریک نگران صدایم می زند:
- آیه؟!
با شنیدن صدایش بیاختیار گریه میکنم، ریز ریز گریه میکنم که به هقهق میافتم.
با شنیدن صدای گریههام به سرعت سمتم میآید و بدون هیچ حرفی بغلم می کند، انقدر محکم بغلم می کند که دلم میخواست این لحظه هرگز تمام نشود!
چقدر علی را دوست داشتم، چقدر خوب بود که مرد من بود، چرا واقعا این افکار مزاحم
نمیگذاشت که راحت تر زندگی کنم.
با نگرانی می گوید:
- آیه جان خوبی؟چرا این جوری شدی؟ چرا برقا خاموشه؟
با بغض می گویم:
- برق ها رفته!چرا نیومدی؟ تا الان کجا بودی؟ چرا یک خبری ندادی؟
شرمنده می گوید:
- ببخشید، چندتا مریض اورژانسی آمده بودند و تا موقعی که بفرستمشون بیمارستان خیلی
طول کشید، من واقعا شرمنده ام! من واقعا فکر نمی کردم برقها رفته باشه. لیلاخانم که برق داشتند.
ته دلم خالی می شود، پس بگو چرا لیلاخانم نیامده بود، با بغض می گویم:
‹.بهقلم: زهرا علیپور.›
- این رمان ادامه دارد 🌿...
𝑹𝒂𝒚𝒆𝒉𝒆 𝒎𝒂𝒉 / @RayeheMah
⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦
⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦
‹.همسر ِطلبه 🥲,💚.›
#پارت_142
- خیلی ترسیدم علی ، واقعا ترسیدم! یک لحظه احساس کردم که واقعا هیچکس رو ندارم.
شرمنده پیشانی ام را میبوسد:
- خیلی شرمندهام آیه جان! من رو ببخشيد، لطفا من رو ببخشيد! قول میدم از این به بعد
زودتر برگردم خونه و بهت خبر بدم، شارژ گوشیم تموم شده بود و نمیتونستم بهت زنگ بزنم.
بغض کرده می گویم:
- پس اینجا چه اتفاقی افتاده؟ چرا برقها رفته؟
از جایش بلند شده و نفس عمیقی می کشد:
- احتملاً مشکل از سیم های برق خونه خودمونه، میرم یک نگاهی بندازم و اگر تونستم خودم حلش میکنم و اگر نه زنگ میزنم که آقاجواد بیاد.
سری به معنای تائید تکان داده و با بغض میگویم:
- فقط لطفا زیاد طولش نده! دو دقیقه بیشتر تنهام نذار و زودتر برگرد، یک صداهایی هم از
داخل آشپزخانه میاد بعدا برو ببین اونجا چیشده.
با لبخند سری تکان میدهد:
- چشم! شما من رو ببخش، من همه کار برات می کنم . . !
خداروشکر به آرامش رسیده بودم؛ با لبخند می گویم:
- باشه! برو . .
· · ─ ·🍃· ─ · ·
بچهها به شدت مشغول درس خواندن بودند، امتحانات شروع شده بود و همه در تکاپوی
امتحانا بودند.
علی گاهی تا دیروقت در درمانگاه مشغول بود یا به شهر میرفت تا داروهای موردنیاز مردم را تهیه کند.
خداروشکر با یکی از دوستانش صحبت کرده بود که حداقل، ماهی یک دفعه به روستا بیاید و در همین درمانگاه جهادی ، به درمان بیمارهای مستعضف بپردازد.
دوستش هم موافقت کرده و انشاءالله قرار بر این است که بعد از حضورما، ماهی یک بار مرتب به اینجا بیاید.
دیگر داشتیم کمکم آماده رفتن می شدیم، مامان تماس هایش خیلی بیشتر از قبل شده و مدام میگفت که باید هرچه زودتر برویم.
او میگفت با یکی از دوستان پزشکاش مشورت کرده و برایم نزد بهترین پزشک در این زمینه، وقت گرفته بود.
فقط منتظر این است که من بروم و تحت درمان قرار بگیرم.
عکس های جدید پاهایم را که نشان پزشک داده بود، به مامان گفته بود که جای امید هست و مامان هم از این مسئله بسیار خوشحال بود و مدام بهم امید میداد که انشاءالله زودتر خوب می شوم.
علی تمام دغدغه اش این بود که بعد از رفتن ما، نه کارهای مسجد و هیئت بخوابد و نه
کارهای درمانگاه جهادی.
قول داده بود، ماهی یک دفعه به روستا سر بزند، و من از این مسئله راضی بودم.
هرچند که دلم برای مردم این جا تنگ میشد، اما بالاخره سرنوشت این بود.
به قول علی؛ اگر بنای ماندن باشه، می مانیم و اگر بنای رفتن، می رویم.
حتما حکمت الهی، اقتضا می کند که ما باید برویم. و من نسبت به این مسئله هیچ گونه
تردیدی نداشتم.
همین که توانسته بودم سه ماه دیگر اینجا بمانم و درس بچه ها پایان پیدا کند برایم، دنیایی ارزش داشت.
با اساتیدم صحبت کرده بودم و از آنها تقاضا کرده بودم، برای سال تحصيلی جدید اگر
میتوانند، کارهای حضور یک معلم جهادی را انجام دهند که انشاءالله بچه ها از تحصیل دور نمانند.
همچنین علی از سازمان تبليغات خواسته بود که بهجای او حداقل در مراسمات مذهبی،
روحانی دیگری به اینجا اعزام کنند که حداقل مردم در ایام مذهبی و عزاداری ها و ملودی ها بیروحانی نمانند.
علی با هیجان وارد خانه میشود، مشتاق نگاهش میکنم:
- سلام خانم حالت چطوره؟
لبخند میزنم.
‹.بهقلم: زهرا علیپور.›
- این رمان ادامه دارد 🌿...
𝑹𝒂𝒚𝒆𝒉𝒆 𝒎𝒂𝒉 / @RayeheMah
⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦
⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦
‹.همسر ِطلبه 🥲,💚.›
#پارت_143
- سلام خداروشکر! شما چطوری؟
بسته شیرینی را مقابلم می گیرد:
- بفرمائید دهنتون رو شیرین کنید.
یک تای ابرویم بالا میپرد:
- به چه مناسبت؟
درحالی که عبا و عمامهاش را در میآورد، میگوید:
- مناسبت که زیاد داره، اما خب اول دهنت رو شیرین کن تا بهت بگم به چه مناسبت.
یک دانه از شیرینی های خامهای را برداشته و بعد از خوردنش که حسابی جانم را جلا
میدهد، می گویم:
- خب بفرمائید؟ خوردم. حالا میشه بگی مناسبتش چیه؟
بشکنی می زند، خنده ام میگیرد:
- نه می بینم بشکن های منو یاد گرفتی.
شرمنده سر به زیر میاندازد:
- چیکار کنم؟ اثر هم نشین روی من تاثیر گذاشته.
با هیجان میگویم:
- خیلی خب، ولش کن! بگو ببینم مناسبتش چیه؟
کنارم روی زمین مینشیند، اول از همه پیشانیام را بوسید.
و سپس میگوید:
- اول اینکه دوستم موافقت کرد، ماهی یک بار بیاد اینجا و داخل درمانگاه جهادی کمک
حال مردم باشه. خودم هم انشاءالله سعی میکنم، ماهی یک بار بیام.این از این.
با درخواست انتقالم موافقت شده و قرار شد یک روحانی دائم و اگر نشد، حداقل برای
مراسمات مذهبی یک روحانی موقت بیاد و..
و به نظرت چی ميمونه؟
این بار من چشمک میزنم:
- و می مونه یه معلم جهادی . خب اون چیشد؟
با سر تائید می کند:
- قرار شد روحانیای که میارن معلم هم باشه. یعنی به کار تدریس بچه ها هم بپردازه، اما در کنارش اگر نشد قرار شد که فردی رو یا به عنوان سرباز معلم یا یک فرد عادی رو به عنوان معلم بفرستن اینجا. اگر هم هفت روز هفته نشد، حداقل دو سه روز هفته اینکار رو انجام بدن.
خوشحال و ذوق زده دستی در هوا تکان میدهم و محکم لپش را میکشم:
- وایوای علی. خیلی خوشحالم. دمت گرم. چقدر باحال. خیلی خوبه اینطوری. اصلاً با خیال راحت می تونیم بریم و از همه مهم تر . . .
صدایم را پایین می آورم و با ناز می گویم:
- ممنونم ازت که به خاطر اومدن با من، این همه تلاش کردی و این همه نتیجه خوب ایجاد کردی.
دستم رو می بوسه:
-خانوم! کار من نبوده.کار دست خداست! ما واسطه بودیم، که البته دعاهای شما هم توی این واسطهگری بی تاثیر نبوده.
با انرژی از جا بلند میشه:
- خیلی خوب آیه خانوم! من خیلی کار دارم. اما شما هم بیکار نمیتونی بنشینیها! کلی جعبه هست که باید راست و ریس کنی. کلی لباس هست که باید تا کنی.
چشمی می گویم:
-چشم آقا! حتما. شما امر بفرماید. دیگه چیکار کنم؟
- دیگه بقیه کاراشو خودم انجام میدم. اما شما تاموقعی که لباسا رو تا کنی منم کم کم خورده ریز وسیله هامونو جمع می کنم.
با خنده میگویم:
- ای بابا! جهازمو بهم نریزی! جهازمو نشکنیها!
پشت چشمی نازک میکند:
- نه! باریکلا! می بینم که جهازدارم شدی.
‹.بهقلم: زهرا علیپور.›
- این رمان ادامه دارد 🌿...
𝑹𝒂𝒚𝒆𝒉𝒆 𝒎𝒂𝒉 / @RayeheMah
⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦
⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦
‹.همسر ِطلبه 🥲,💚.›
#پارت_144
بخوایم وسایلمونو جمع کنیم یه نصف روزم کمتر طول میکشه، اما خب لباسامونو جمع کنیم بهتره.
خدا رو چه دیدید.
· · ─ ·🍃· ─ · ·
مشغول تا کردن لباس ها میشوم که یک دفعه آهی می کشم.
علی از آشپزخانه سرک میکشد:
- صدای آهت تا اینجا اومدا.
میخندم:
- دست رو دلم نزار! دلم خونه.
با تعجب می گوید:
- چرا باید دلت خون باشه وقتی شوهر خوبی مثل من داری؟
پوزخندی می زنم:
- بابا! کم خودتو تحویل بگیر! بحث الان یه چیز دیگهاس.
همانطور که مشغول درست کردن نیمرو بود، می گوید:
- خب! مساله چه چیزیه؟ نبینم خانومم اخم داشته باشه ها!
- دلم برای لیلاخانوم تنگ میشه. دلم برای اهالی روستا تنگ میشه. دلم برای احمد،
بچهها... بالاخره باهاشون انس گرفته بودم. خیلی سخته دوری ازشون. با کسایی که مدت
زمان زیادی بهشون عادت کردی . انقدر که اهالی روستا مهربون بودن و انقدر بهمون کمک
کردن! هوامونو داشتن! احتراممون گذاشتن! یادت نمیاد؟
- مگه میشه یادم بره خانومم.
- انشاالله بتونیم با همین کارای ناچیزی که کردیم، جبران زحماتشون بشه. دیگه بالاخره از خدا میخوایم.
- امیدوارم!
-ولی خب این روزای قشنگ خیلی کوتاه بود، اما خوشحالم که حداقل به آرزوی بچگیم رسیدم.
میدونی من قدیما که از توی تلویزیون، مشکلات مردم مناطق محروم، کشورهایی مثل
فلسطین که درگیر اسارت و اشغال صهیونیسم ها شده بودند، همه اینها رو که میدیدم، همش
با خودم میگفتم یه روزی که بزرگ شدم، باید تلاش بکنم تا بتونم به این مناطق محروم کمک کنم! به نظرم مفید بودن یعنی همین!
یعنی اینکه بتونی به انسان هایی که نیازمند هستند، کمک کنی!
به نظرم خدا ما آدمهای سالم رو آفریده تا کمک کنیم. با اینکه فلج شدم اما وقتی میبینم
هنوز توانایی دارم، بالاخره باید سعی کنم از توانایم استفاده کنم.
علی زیر گاز رو خاموش کرده و از آشپزخانه بیرون می آید. با مهربانی نزدیکم شده و خیسی زیر چشمش را پاک می کند.
با تعجب نگاهش میکنم:
- گریه میکردی ؟یا پیاز خورد کردی؟
‹.بهقلم: زهرا علیپور.›
- این رمان ادامه دارد 🌿...
𝑹𝒂𝒚𝒆𝒉𝒆 𝒎𝒂𝒉 / @RayeheMah
⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦
⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦
‹.همسر ِطلبه 🥲,💚.›
#پارت_145
با خنده میگوید:
- نه! داشتم به وجودت افتخار می کردم. خیلی جلویی آیه خانوم! خیلی!
یکم وایسا بزار ما هم بهت برسم.
· · ─ ·🍃· ─ · ·
قرار بود فردا راهی شویم. همه چیز مثل برق و باد گذشت. همه چیز مثل یک نسیم خنک
بهاری مهیا شد تا ما راهی دیارمان شویم.
انگاری مدت زمان اندکی مهمان این استان زیبای سیستان بلوچستان با مردمان مهربان و
خونگرمش بودیم و حال قرار بر بازگشت بود.
امروز علی دیرتر به خانه می آمد و میخواست تا زمان هست و بیماری نیازمند، به مداوای آنها
بپردازد انشاءالله!
با لیلاخانم مشغول گپ و گفت بودیم. از دلتنگی هایش برایم میگفت. از اینکه طاقت دوری ندارد. من از او بدتر بودم!
آهی میکشد و با روسری گلدارش گوشه چشمش را پاک میکند.
-کاش بیشتر می موندین دخترم
بغض میکنم.
-لیلاخانم وقتی گریه میکنید منم گریم میگیره هاا . . !
نفس عمیقی میکشد.
-چی بگم مادر؟ مگه میتونم بی تفاوت باشم آخه؟ بهتون عادت کردم. همه مردم روستا بهتون عادت کردیم. توی دخترم سالم اومدی ولی با درد داری میری.
آه میکشم.
-لیلاخانم من خیلی وقته با این مسئله کنار اومدم. لطفا دیگه شما اذیت نکنید خودتون رو
از جا بلند شده و سمت آشپزخانه می رود.
-حداقل بزار یک چایی بزارم باهم دیگه بخوریم. شاید آخرین چایمون باشه دیگه.
همین که می رود، بغضم میترکد. خیلی تلاش کردم جلویش گریه نکنم. پیرزن بیچاره
همینطوری هم قرار نداشت!
-از این حرفا نزنید دیگه. انشاءالله باز منم میام. تااازه مگه شما دلتون نمیخواد برید حرم؟ پس حتماً دوباره همو می بینیم انشاءالله!
به سینهاش میکوبد.
‹.بهقلم: زهرا علیپور.›
- این رمان ادامه دارد 🌿...
𝑹𝒂𝒚𝒆𝒉𝒆 𝒎𝒂𝒉 / @RayeheMah
⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦
⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦
‹.همسر ِطلبه 🥲,💚.›
#پارت_146
-آخ گفتی حرم جگرم سوخت. دلم برای دیدن ضریح طلایی آقام کبابه. انشاءالله زودتر بتونم برم زیارتشون . . .
-انشاءالله میرید حتما!
-میگم مادر، رفتی حرم اقا، سلام منو حتما برسون. تو دلت پاکه. از آقا بخواه منم زود بطلبند.انشاالله!
-چشم اگر توفیق داشتم حتما!
یکدفعه صدای درب حیاط بلند می شود.
-لیلاخانم، شرمنده ولی در میزنند.
-سمیه هست مادر. میره باز میکنه.
دو دقیقه میگذرد ولی همچنان صدای در میآید.
لیلاخانم با غرغر از آشپزخانه بیرون می آید.
-ای بابا باز معلوم نیست این دختر کجا غیبش زده!
همانطور که چادر رنگیاش را سرش میکند از خانه بیرون میزند. آینه جیبیام را برداشته و
دستی به صورتم میکشم. این روزها از بس گریه کرده بودم، سفیدی صورتم به سرخی میزد!
کمی بعد صدای شاد بچه ها می آید. هر چه قدر لیلاخانم داد میزند تا آرامشان کند مگر
میشد؟
بچه ها با هی جان وارد خانه شده و سمت تشک من می آیند. به قدری با عجله می آیند که نزدیک بود همه شان باهم روی من بیفتند اما با مدیریت احمد این اتفاق خداروشکر نیفتاد!
با ذوق سلامشان میکنم که هرکدامشان با بغض و شادی سالم میکنند.
-خانم معلم دارید میرید دیگه؟
به احمد که محجوبانه گوشهای نشسته بود خیره می شوم.
و بعد در جواب عماد میگویم.
-آره کوچولوی شیرین. باید برم. به خاطر پاهام تحت درمان قرار بگیرم. خوب که شدم بازم
میام پیشتون انشاءالله!
گلرخ نقاشی قشنگی سمتم می گیرد.
-خانم اجازه. من و عماد این نقاشی رو باهم کشیدیم. هدیست! از ما یادگاری داشته باشید.
‹.بهقلم: زهرا علیپور.›
- این رمان ادامه دارد 🌿...
𝑹𝒂𝒚𝒆𝒉𝒆 𝒎𝒂𝒉 / @RayeheMah
⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦
⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦
‹.همسر ِطلبه 🥲,💚.›
#پارت_147
تا بخواهم از شدت ذوق بغض میکنم، بچه ها یکی یکی نقاشیهایشان را نشانم می دهند.
یکی برایم شال و کلاه بافتنی آورده بود و دیگری لباس محلی و...
لب گزیده میگویم.
-بچه ها خیلی دوستون دارم. خیلی ازتون ممنونم و مطمئناً خیلی دلم براتون تنگ میشه. شما با این قلبای خوشگل و پاکتون برام دعا کنید تا زودتر خوب بشم دوباره بیام پیشتون.
باشه؟
همهشان با مهربانی سر تکان میدهند. احمد خجالتزده گلدان کوچکی سمتم میگرد.
-ببخشید خانم، نمیدونستم چی در شان شماست. و مطمئنا نمیتونستم هیچ چیزی براتون بخرم. اما خب این یادگاری رو از من قبول کنید. من زندگیم رو مدیون شمام. اگر شما نبودید هرگز خانوادم به تحصیل من راضی نمی شدن. انشاءالله سال دیگه میرم رشته مورد علاقم و برای این هدف حسابی تلاش میکنم و میجنگم. رفتید حرم آقا امام رضا [علیهالسلام] برای من و همه اهالی روستا دعا کنید. خیلیا دلشون میخواد بیان مشهد ولی شرایطشو ندارند.
با بغض سری تکان میدهم و گلدان کوچکش را می گیرم.
-خیلی قشنگ و باارزشه. همین که شما درس بخونی بهترین هدیست. انشاءالله توی بهترین جایگاه ببینمت احمدآقا!
لیلاخانم با ذوق می گوید.
-من مطمئنم بچه ها بهترین نتیجه رو میگیرند و همشون به جاهای خوبی می رسند.
عماد با ذوق می گوید.
-خانم اجازه؟
-جانم؟
-من میخوام نقاش بشم و حاج آقا . .
میخندم.
-آفرین پسرم. حاج اقا؟
-آره میخوام مثل حاج آقای خودمون بشم. بیام مسجد نماز بخونم و مهربون باشم و با بچهها بازی کنم.
با خنده موهایش را بهم میریزم.
-خوب میکنی آفرین بهت!
گلرخ میگوید.
-منم میخوام مثل شما بشم خانم معلم. مهربون و درس خون. معلم بشم بیام روستامون و روستاهای بقیه درس بدم. یکی از دوستام که تو روستای بغلیه میگه کسی نیست بهشون درس بده. من همیشه برای بودن شما خوشحال بودم و حال که دارید میرید خیلی ناراحتم اما چون میدونم میرید که پاتون خوب بشه خوشحالم!
-آفرین بهت عزیزم. شما خیلی مهربونتری!
احمو خطاب به بچه ها میگوید.
-خیلی خب بچه ها پاشید بریم که بیشتر از این مزاحم خانم معلم نباشیم . . .
بچه ها بلند می شوند. خطاب به احمد میگویم.
-مزاحم چیه؟ بزار یکم بشینین بعد برین. تازه لیلاخانم چای هم درست کرده!
احمد متواضعانه سر خم میکند.
-لطف دارید خانم معلم. اما بهتره بریم شما یکم استراحت کنید فردا سفر در پیش دارید. فردا میایم بدرقتون ان شاءالله.
با لبخند میگویم.
-خیلی لطف کردید بچه ها. واقعا شرمندم کردید. انشاءالله تو بهترین جایگاههای دنیا و آخرت ببینمتون!
‹.بهقلم: زهرا علیپور.›
- این رمان ادامه دارد 🌿...
𝑹𝒂𝒚𝒆𝒉𝒆 𝒎𝒂𝒉 / @RayeheMah
⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦
⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦
‹.همسر ِطلبه 🥲,💚.›
#پارت_148
بچه ها یکی یکی خداحافظی میکنند و میروند. لیلاخانم با سینی چای برمیگردد و گونهام را نوازش میکند.
-غصه نخور مادر. رسم دنیا همینه. یک روز دور تو و یک روز دور بقیه!
آه میکشم.
-دلم براشون تنگ میشه!
با خنده استکان چای را برمیدارد.
-یکم پیش شما منو دلداری میدادی حالا من شما رو..بخور دخترم. چایت سرد نشه!
· · ─ ·🍃· ─ · ·
از لیلاخانم خواسته بودم تا عصری مرا به درمانگاه ببرد، میخواستم روز آخری کنار علی و مردم باشم.
دلم میخواست حرفهایشان را بشنوم و برای رفع دلتنگی، کمی میان شان گپ وگفتی داشته باشم.
مطمئن بودم این روز آخری درمانگاه بسیار شلوغ بود، از همه مهم تر دلم میخواست، قوت قلبی برای علی باشم، لیلاخانم هم بنده خدا مثل همیشه به حرفم نه نمیگوید و عصری
میآید دنبالم.
بعد از آن که کمکم میکند لباس هایم را بپوشم، سوار ویلچرم کرده و هردو از خانه بیرون
میزنیم.
واقعا همه این روزها را مدیون زحمات لیلاخانم بودم.
خدا خیرش بده که در همه این شرایط مراقب من بود و با وجود کمردرد و پادرد و با آن سن
زیادش مرا در آغوش میگرفت و جابهجایی ویلچر و حتی در تعویض پوشک های من کمک میکرد.
من واقعا شرمندهاش بودم که این همه محبت های مادرانهاش را، نتوانستم و نمیتوانم جبران کنم.
از خانه که بیرون می رویم دستی به شالم میکشم و آن را دور سرم محکم میکنم، با لبخند به رفت وآمد مردم و بازی بچه ها خیره میشوم.
بچه ها با دیدنم دست بلند کرده و سلام میکنم، منم با ذوق برایشان دست تکان داده و به راهمان ادامه می دهیم.
‹.بهقلم: زهرا علیپور.›
- این رمان ادامه دارد 🌿...
𝑹𝒂𝒚𝒆𝒉𝒆 𝒎𝒂𝒉 / @RayeheMah
⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦
⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦
‹.همسر ِطلبه 🥲,💚.›
#پارت_149
وارد درمانگاه که میشویم، مثل همیشه شلوغ بود؛ از لیلاخانم تشکر میکنم و ازش
میخواهم که به خانه برگردد.
میدانستم که به خاطر من واقعاً اذیت است و از کار و زندگی افتاده است، لیلاخانم اول
ممانعت میکند اما با اسرارهای زیاد من قبول میکند و به خانه برمیگردد.
ویلچر را به حرکت در آورده و وارد درمانگاه می شوم، بعد از سلام واحوالپرسی با فواد و برخی بیماران، گوشهای میروم و مشغول تماشای مردم میشوم.
خیلی برایم لذت بخش بود که، مردم که میآمدند اینجا با هزار امید و آرزو
میآمدند و حتی اگر علی کمکی از دستش بر نمی آمد، با حرف هایش قوت قلبی برای آنها بود.
مشغول صحبت با یکی از خانم های روستا میشوم که یک دفعه، مادر فواد وارد درمانگاه میشود:
- سلام خانم معلم! خوبید شما؟ شمام اینجاید؟
با لبخند سلام می کنم:
- خیلی ممنونم، متشکر! بله اومدم سری بزنم، این روز آخری.
- خیلی خوب کاری کردید خانم معلم. پس حتما بیا خونه یک چایی در خدمتتون باشیم.
فواد که به احترام مادرش بلند شده بود، میگوید:
- برای خانم معلم چایی آوردم، نوش جان کردند.
مادر آقافواد دستم را میگیرد:
- نه، مگه میشه من بدون چایی و پذیرایی ولشون کنم؟ این روز آخری بذار حداقل مهمون خونه ما باشند.
پس مادرجان من با آیه خانم میرم خونه و هروقت حاج آقا کارشون تموم شد، صدام کنید که کمک کنم بیان.
فواد با لبخند سری تکان داده و چشمی میگوید. از این که قرار بود، مهمان خانهاشان باشم حسابی خوشحال بود؛ مادرآقافواد زن مهربانی بود.
به کمک او وارد حیاط با صفایشان میشویم!
مادر فواد صدایم میزند:
- آیهجان؟! میخوای بریم داخل خونه؟
دستی در هوا تکان میدهم:
- اگر همین جا تو حیاط بمونیم ممنون میشم، برام سخته. اینجوری راحت ترم!
مادر فواد سری تکان میدهد و می گوید:
- باشه، هرطور راحتی دخترم! پس بذار من برم داخل خونه یک چایی بزارم، برگردم.
- زحمت نکشید! چایی خوردم. بیاید بشینید باهم دیگه یک صحبتی کنیم، روز آخری رفع
دلتنگی بشه!
مادرفواد می گوید:
- باشه، حداقل بزار برم یک میوهای بیارم. چشم! میام کنارت میشینم دخترگلم.
با لذت به حیاط زیبا و با صفای خانهشان خیره میشوم. در این یکسال مهمان این خانه
بودم. چه برای مدرسه و چه حالا برای درمانگاه. خدا خیر دنیا و آخرت نصیب این خانواده بکند انشاءالله!
نزدیک به یکساعت همراه مادر فواد و احمد مشغول حرف زدن بودیم و حسابی رفع دلتنگی ذخیره کردیم!
‹.بهقلم: زهرا علیپور.›
- این رمان ادامه دارد 🌿...
𝑹𝒂𝒚𝒆𝒉𝒆 𝒎𝒂𝒉 / @RayeheMah
⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦
⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦
‹.همسر ِطلبه 🥲,💚.›
#پارت_150
نزدیک اذان مغرب بود. دیگر قصد رفتن میکنم. میدانستم علی هم زودتر می آید و باید باهمدیگر برمیگشتیم. بعد از خداحافظی طولانی و پر اشک و آهی، ویلچرم را سمت درمانگاه حرکت میدهم.
مادر احمد اصرار برای کمک داشت ولی نمیخواستم مزاحمش شوم. تازه راهی هم نبود!
با لبخند نفس عمیقی کشیده و به صوت زیبای اذان گوش میدهم. وارد درمانگاه که می شوم، جای خالی فواد توجهم را به خودش جلب میکند. کی رفته بود؟ پس چرا به خانهشان
نیامده بود؟ حتما به خاطر حضور من بود!
میدانستم چقدر این مرد خجالتی و کم رو است!
امروز خیلی خسته شده بودم. هم از صبح به کمک لیلاخانم وسایلمان را جمع می کردیم هم مدت زمان زیادی روی ویلچر نشسته بودم. دلم میخواست هرچه زودتر به خانه می رفتم و
روی تشکم دراز می کشیدم!
وارد درمانگاه که میشوم هیچ بیماری هم پر نمیزد. حتما مردم مراعات علی را کرده بودند و میخواستند زودتر به خانه برود و کمی استراحت کند. هرچند میدانستم الانا دیگر علی باید حاضر میشد تا به مسجد برود. هرچند دیر هم کرده بود!
میخواهم سمت اتاق علی بروم که یکدفعه تلفنم زنگ می خورد. با دیدن شماره مامان لبخند میزنم. تا بخواهم کلید سبز را با انگشت فشار دهم یکدفعه صدای گریه زنی از اتاق بلند میشود.
چشمانم درشت می شوند. با تحیر توام با کنجکاوی نزدیک درب اتاق می شوم که یکدفعه صدای آشنایی به گوشم می خورد.
-علی، چرا حتی یکبار هم بهم نگاه نمیکنی؟! فقط یکبار؟؟؟؟
و یکدفعه قلبم هزار تکه می شود!
شوکه شده دستم را به سمت سرم میبرم.
خدایا، چه می شنیدم؟
صدای که بود؟صدای سمیه؟
دوباره صدای سمیه بلند می شود.
-بس نیست؟ از وقتی دیدمت بارها و به شکل های مختلف سعی کردم بهت بفهمونم دوست
دارم. بهت بگم دلم میخواد باهات زندگی کنم. اما تو هربار منو پس زدی.حتی طوری رفتار کردی که انگار هیچی نمیبینی. واقعا این بالا و پایین پریدنای من انقدر نامفهوم بود؟
‹.بهقلم: زهرا علیپور.›
- این رمان ادامه دارد 🌿...
𝑹𝒂𝒚𝒆𝒉𝒆 𝒎𝒂𝒉 / @RayeheMah
⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦