⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦
‹.همسر ِطلبه 🥲,💚.›
#پارت_141
اما همچنان گوشیاش خاموش بود.
مطمئن بودم الان سر و کله لیلاخانم سر میرسد.
اما انگاری نه... نیم ساعت می گذرد و لیلاخانم نمیآید.ترس و اضطرابم به نهایت خودش رسیده بود.
چه اتفاقی افتاده بود که لیلاخانم نیامده بود؟ با وجود اینکه برق ها هم رفته بود؟
خدایا همه چیز را به خودت می سپارم!
بیاختیار بغض میکنم، منی که ناتوان بودم و حتی نمی توانستم از جایم بلند شوم و ازخانه بیرون بروم دنبال علی و خودم را از دست این مهلکه نجات دهم.
اما نه، انگاری قرار نبود امشب تمام شود!
یک ساعت بعد، صدای باز شدن درب حیاط میآید.
میدانستم که دیگر علی بود.
خودم را آماده کرده بودم که فقط گریه کنم، آنقدر بلند گریه کنم که حدی نداشته باشد. همین که علی وارد خانه میشود، با دیدن خانه تاریک نگران صدایم می زند:
- آیه؟!
با شنیدن صدایش بیاختیار گریه میکنم، ریز ریز گریه میکنم که به هقهق میافتم.
با شنیدن صدای گریههام به سرعت سمتم میآید و بدون هیچ حرفی بغلم می کند، انقدر محکم بغلم می کند که دلم میخواست این لحظه هرگز تمام نشود!
چقدر علی را دوست داشتم، چقدر خوب بود که مرد من بود، چرا واقعا این افکار مزاحم
نمیگذاشت که راحت تر زندگی کنم.
با نگرانی می گوید:
- آیه جان خوبی؟چرا این جوری شدی؟ چرا برقا خاموشه؟
با بغض می گویم:
- برق ها رفته!چرا نیومدی؟ تا الان کجا بودی؟ چرا یک خبری ندادی؟
شرمنده می گوید:
- ببخشید، چندتا مریض اورژانسی آمده بودند و تا موقعی که بفرستمشون بیمارستان خیلی
طول کشید، من واقعا شرمنده ام! من واقعا فکر نمی کردم برقها رفته باشه. لیلاخانم که برق داشتند.
ته دلم خالی می شود، پس بگو چرا لیلاخانم نیامده بود، با بغض می گویم:
‹.بهقلم: زهرا علیپور.›
- این رمان ادامه دارد 🌿...
𝑹𝒂𝒚𝒆𝒉𝒆 𝒎𝒂𝒉 / @RayeheMah
⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦
⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦
‹.همسر ِطلبه 🥲,💚.›
#پارت_142
- خیلی ترسیدم علی ، واقعا ترسیدم! یک لحظه احساس کردم که واقعا هیچکس رو ندارم.
شرمنده پیشانی ام را میبوسد:
- خیلی شرمندهام آیه جان! من رو ببخشيد، لطفا من رو ببخشيد! قول میدم از این به بعد
زودتر برگردم خونه و بهت خبر بدم، شارژ گوشیم تموم شده بود و نمیتونستم بهت زنگ بزنم.
بغض کرده می گویم:
- پس اینجا چه اتفاقی افتاده؟ چرا برقها رفته؟
از جایش بلند شده و نفس عمیقی می کشد:
- احتملاً مشکل از سیم های برق خونه خودمونه، میرم یک نگاهی بندازم و اگر تونستم خودم حلش میکنم و اگر نه زنگ میزنم که آقاجواد بیاد.
سری به معنای تائید تکان داده و با بغض میگویم:
- فقط لطفا زیاد طولش نده! دو دقیقه بیشتر تنهام نذار و زودتر برگرد، یک صداهایی هم از
داخل آشپزخانه میاد بعدا برو ببین اونجا چیشده.
با لبخند سری تکان میدهد:
- چشم! شما من رو ببخش، من همه کار برات می کنم . . !
خداروشکر به آرامش رسیده بودم؛ با لبخند می گویم:
- باشه! برو . .
· · ─ ·🍃· ─ · ·
بچهها به شدت مشغول درس خواندن بودند، امتحانات شروع شده بود و همه در تکاپوی
امتحانا بودند.
علی گاهی تا دیروقت در درمانگاه مشغول بود یا به شهر میرفت تا داروهای موردنیاز مردم را تهیه کند.
خداروشکر با یکی از دوستانش صحبت کرده بود که حداقل، ماهی یک دفعه به روستا بیاید و در همین درمانگاه جهادی ، به درمان بیمارهای مستعضف بپردازد.
دوستش هم موافقت کرده و انشاءالله قرار بر این است که بعد از حضورما، ماهی یک بار مرتب به اینجا بیاید.
دیگر داشتیم کمکم آماده رفتن می شدیم، مامان تماس هایش خیلی بیشتر از قبل شده و مدام میگفت که باید هرچه زودتر برویم.
او میگفت با یکی از دوستان پزشکاش مشورت کرده و برایم نزد بهترین پزشک در این زمینه، وقت گرفته بود.
فقط منتظر این است که من بروم و تحت درمان قرار بگیرم.
عکس های جدید پاهایم را که نشان پزشک داده بود، به مامان گفته بود که جای امید هست و مامان هم از این مسئله بسیار خوشحال بود و مدام بهم امید میداد که انشاءالله زودتر خوب می شوم.
علی تمام دغدغه اش این بود که بعد از رفتن ما، نه کارهای مسجد و هیئت بخوابد و نه
کارهای درمانگاه جهادی.
قول داده بود، ماهی یک دفعه به روستا سر بزند، و من از این مسئله راضی بودم.
هرچند که دلم برای مردم این جا تنگ میشد، اما بالاخره سرنوشت این بود.
به قول علی؛ اگر بنای ماندن باشه، می مانیم و اگر بنای رفتن، می رویم.
حتما حکمت الهی، اقتضا می کند که ما باید برویم. و من نسبت به این مسئله هیچ گونه
تردیدی نداشتم.
همین که توانسته بودم سه ماه دیگر اینجا بمانم و درس بچه ها پایان پیدا کند برایم، دنیایی ارزش داشت.
با اساتیدم صحبت کرده بودم و از آنها تقاضا کرده بودم، برای سال تحصيلی جدید اگر
میتوانند، کارهای حضور یک معلم جهادی را انجام دهند که انشاءالله بچه ها از تحصیل دور نمانند.
همچنین علی از سازمان تبليغات خواسته بود که بهجای او حداقل در مراسمات مذهبی،
روحانی دیگری به اینجا اعزام کنند که حداقل مردم در ایام مذهبی و عزاداری ها و ملودی ها بیروحانی نمانند.
علی با هیجان وارد خانه میشود، مشتاق نگاهش میکنم:
- سلام خانم حالت چطوره؟
لبخند میزنم.
‹.بهقلم: زهرا علیپور.›
- این رمان ادامه دارد 🌿...
𝑹𝒂𝒚𝒆𝒉𝒆 𝒎𝒂𝒉 / @RayeheMah
⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦
⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦
‹.همسر ِطلبه 🥲,💚.›
#پارت_143
- سلام خداروشکر! شما چطوری؟
بسته شیرینی را مقابلم می گیرد:
- بفرمائید دهنتون رو شیرین کنید.
یک تای ابرویم بالا میپرد:
- به چه مناسبت؟
درحالی که عبا و عمامهاش را در میآورد، میگوید:
- مناسبت که زیاد داره، اما خب اول دهنت رو شیرین کن تا بهت بگم به چه مناسبت.
یک دانه از شیرینی های خامهای را برداشته و بعد از خوردنش که حسابی جانم را جلا
میدهد، می گویم:
- خب بفرمائید؟ خوردم. حالا میشه بگی مناسبتش چیه؟
بشکنی می زند، خنده ام میگیرد:
- نه می بینم بشکن های منو یاد گرفتی.
شرمنده سر به زیر میاندازد:
- چیکار کنم؟ اثر هم نشین روی من تاثیر گذاشته.
با هیجان میگویم:
- خیلی خب، ولش کن! بگو ببینم مناسبتش چیه؟
کنارم روی زمین مینشیند، اول از همه پیشانیام را بوسید.
و سپس میگوید:
- اول اینکه دوستم موافقت کرد، ماهی یک بار بیاد اینجا و داخل درمانگاه جهادی کمک
حال مردم باشه. خودم هم انشاءالله سعی میکنم، ماهی یک بار بیام.این از این.
با درخواست انتقالم موافقت شده و قرار شد یک روحانی دائم و اگر نشد، حداقل برای
مراسمات مذهبی یک روحانی موقت بیاد و..
و به نظرت چی ميمونه؟
این بار من چشمک میزنم:
- و می مونه یه معلم جهادی . خب اون چیشد؟
با سر تائید می کند:
- قرار شد روحانیای که میارن معلم هم باشه. یعنی به کار تدریس بچه ها هم بپردازه، اما در کنارش اگر نشد قرار شد که فردی رو یا به عنوان سرباز معلم یا یک فرد عادی رو به عنوان معلم بفرستن اینجا. اگر هم هفت روز هفته نشد، حداقل دو سه روز هفته اینکار رو انجام بدن.
خوشحال و ذوق زده دستی در هوا تکان میدهم و محکم لپش را میکشم:
- وایوای علی. خیلی خوشحالم. دمت گرم. چقدر باحال. خیلی خوبه اینطوری. اصلاً با خیال راحت می تونیم بریم و از همه مهم تر . . .
صدایم را پایین می آورم و با ناز می گویم:
- ممنونم ازت که به خاطر اومدن با من، این همه تلاش کردی و این همه نتیجه خوب ایجاد کردی.
دستم رو می بوسه:
-خانوم! کار من نبوده.کار دست خداست! ما واسطه بودیم، که البته دعاهای شما هم توی این واسطهگری بی تاثیر نبوده.
با انرژی از جا بلند میشه:
- خیلی خوب آیه خانوم! من خیلی کار دارم. اما شما هم بیکار نمیتونی بنشینیها! کلی جعبه هست که باید راست و ریس کنی. کلی لباس هست که باید تا کنی.
چشمی می گویم:
-چشم آقا! حتما. شما امر بفرماید. دیگه چیکار کنم؟
- دیگه بقیه کاراشو خودم انجام میدم. اما شما تاموقعی که لباسا رو تا کنی منم کم کم خورده ریز وسیله هامونو جمع می کنم.
با خنده میگویم:
- ای بابا! جهازمو بهم نریزی! جهازمو نشکنیها!
پشت چشمی نازک میکند:
- نه! باریکلا! می بینم که جهازدارم شدی.
‹.بهقلم: زهرا علیپور.›
- این رمان ادامه دارد 🌿...
𝑹𝒂𝒚𝒆𝒉𝒆 𝒎𝒂𝒉 / @RayeheMah
⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦
⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦
‹.همسر ِطلبه 🥲,💚.›
#پارت_144
بخوایم وسایلمونو جمع کنیم یه نصف روزم کمتر طول میکشه، اما خب لباسامونو جمع کنیم بهتره.
خدا رو چه دیدید.
· · ─ ·🍃· ─ · ·
مشغول تا کردن لباس ها میشوم که یک دفعه آهی می کشم.
علی از آشپزخانه سرک میکشد:
- صدای آهت تا اینجا اومدا.
میخندم:
- دست رو دلم نزار! دلم خونه.
با تعجب می گوید:
- چرا باید دلت خون باشه وقتی شوهر خوبی مثل من داری؟
پوزخندی می زنم:
- بابا! کم خودتو تحویل بگیر! بحث الان یه چیز دیگهاس.
همانطور که مشغول درست کردن نیمرو بود، می گوید:
- خب! مساله چه چیزیه؟ نبینم خانومم اخم داشته باشه ها!
- دلم برای لیلاخانوم تنگ میشه. دلم برای اهالی روستا تنگ میشه. دلم برای احمد،
بچهها... بالاخره باهاشون انس گرفته بودم. خیلی سخته دوری ازشون. با کسایی که مدت
زمان زیادی بهشون عادت کردی . انقدر که اهالی روستا مهربون بودن و انقدر بهمون کمک
کردن! هوامونو داشتن! احتراممون گذاشتن! یادت نمیاد؟
- مگه میشه یادم بره خانومم.
- انشاالله بتونیم با همین کارای ناچیزی که کردیم، جبران زحماتشون بشه. دیگه بالاخره از خدا میخوایم.
- امیدوارم!
-ولی خب این روزای قشنگ خیلی کوتاه بود، اما خوشحالم که حداقل به آرزوی بچگیم رسیدم.
میدونی من قدیما که از توی تلویزیون، مشکلات مردم مناطق محروم، کشورهایی مثل
فلسطین که درگیر اسارت و اشغال صهیونیسم ها شده بودند، همه اینها رو که میدیدم، همش
با خودم میگفتم یه روزی که بزرگ شدم، باید تلاش بکنم تا بتونم به این مناطق محروم کمک کنم! به نظرم مفید بودن یعنی همین!
یعنی اینکه بتونی به انسان هایی که نیازمند هستند، کمک کنی!
به نظرم خدا ما آدمهای سالم رو آفریده تا کمک کنیم. با اینکه فلج شدم اما وقتی میبینم
هنوز توانایی دارم، بالاخره باید سعی کنم از توانایم استفاده کنم.
علی زیر گاز رو خاموش کرده و از آشپزخانه بیرون می آید. با مهربانی نزدیکم شده و خیسی زیر چشمش را پاک می کند.
با تعجب نگاهش میکنم:
- گریه میکردی ؟یا پیاز خورد کردی؟
‹.بهقلم: زهرا علیپور.›
- این رمان ادامه دارد 🌿...
𝑹𝒂𝒚𝒆𝒉𝒆 𝒎𝒂𝒉 / @RayeheMah
⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦
⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦
‹.همسر ِطلبه 🥲,💚.›
#پارت_145
با خنده میگوید:
- نه! داشتم به وجودت افتخار می کردم. خیلی جلویی آیه خانوم! خیلی!
یکم وایسا بزار ما هم بهت برسم.
· · ─ ·🍃· ─ · ·
قرار بود فردا راهی شویم. همه چیز مثل برق و باد گذشت. همه چیز مثل یک نسیم خنک
بهاری مهیا شد تا ما راهی دیارمان شویم.
انگاری مدت زمان اندکی مهمان این استان زیبای سیستان بلوچستان با مردمان مهربان و
خونگرمش بودیم و حال قرار بر بازگشت بود.
امروز علی دیرتر به خانه می آمد و میخواست تا زمان هست و بیماری نیازمند، به مداوای آنها
بپردازد انشاءالله!
با لیلاخانم مشغول گپ و گفت بودیم. از دلتنگی هایش برایم میگفت. از اینکه طاقت دوری ندارد. من از او بدتر بودم!
آهی میکشد و با روسری گلدارش گوشه چشمش را پاک میکند.
-کاش بیشتر می موندین دخترم
بغض میکنم.
-لیلاخانم وقتی گریه میکنید منم گریم میگیره هاا . . !
نفس عمیقی میکشد.
-چی بگم مادر؟ مگه میتونم بی تفاوت باشم آخه؟ بهتون عادت کردم. همه مردم روستا بهتون عادت کردیم. توی دخترم سالم اومدی ولی با درد داری میری.
آه میکشم.
-لیلاخانم من خیلی وقته با این مسئله کنار اومدم. لطفا دیگه شما اذیت نکنید خودتون رو
از جا بلند شده و سمت آشپزخانه می رود.
-حداقل بزار یک چایی بزارم باهم دیگه بخوریم. شاید آخرین چایمون باشه دیگه.
همین که می رود، بغضم میترکد. خیلی تلاش کردم جلویش گریه نکنم. پیرزن بیچاره
همینطوری هم قرار نداشت!
-از این حرفا نزنید دیگه. انشاءالله باز منم میام. تااازه مگه شما دلتون نمیخواد برید حرم؟ پس حتماً دوباره همو می بینیم انشاءالله!
به سینهاش میکوبد.
‹.بهقلم: زهرا علیپور.›
- این رمان ادامه دارد 🌿...
𝑹𝒂𝒚𝒆𝒉𝒆 𝒎𝒂𝒉 / @RayeheMah
⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦
⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦
‹.همسر ِطلبه 🥲,💚.›
#پارت_146
-آخ گفتی حرم جگرم سوخت. دلم برای دیدن ضریح طلایی آقام کبابه. انشاءالله زودتر بتونم برم زیارتشون . . .
-انشاءالله میرید حتما!
-میگم مادر، رفتی حرم اقا، سلام منو حتما برسون. تو دلت پاکه. از آقا بخواه منم زود بطلبند.انشاالله!
-چشم اگر توفیق داشتم حتما!
یکدفعه صدای درب حیاط بلند می شود.
-لیلاخانم، شرمنده ولی در میزنند.
-سمیه هست مادر. میره باز میکنه.
دو دقیقه میگذرد ولی همچنان صدای در میآید.
لیلاخانم با غرغر از آشپزخانه بیرون می آید.
-ای بابا باز معلوم نیست این دختر کجا غیبش زده!
همانطور که چادر رنگیاش را سرش میکند از خانه بیرون میزند. آینه جیبیام را برداشته و
دستی به صورتم میکشم. این روزها از بس گریه کرده بودم، سفیدی صورتم به سرخی میزد!
کمی بعد صدای شاد بچه ها می آید. هر چه قدر لیلاخانم داد میزند تا آرامشان کند مگر
میشد؟
بچه ها با هی جان وارد خانه شده و سمت تشک من می آیند. به قدری با عجله می آیند که نزدیک بود همه شان باهم روی من بیفتند اما با مدیریت احمد این اتفاق خداروشکر نیفتاد!
با ذوق سلامشان میکنم که هرکدامشان با بغض و شادی سالم میکنند.
-خانم معلم دارید میرید دیگه؟
به احمد که محجوبانه گوشهای نشسته بود خیره می شوم.
و بعد در جواب عماد میگویم.
-آره کوچولوی شیرین. باید برم. به خاطر پاهام تحت درمان قرار بگیرم. خوب که شدم بازم
میام پیشتون انشاءالله!
گلرخ نقاشی قشنگی سمتم می گیرد.
-خانم اجازه. من و عماد این نقاشی رو باهم کشیدیم. هدیست! از ما یادگاری داشته باشید.
‹.بهقلم: زهرا علیپور.›
- این رمان ادامه دارد 🌿...
𝑹𝒂𝒚𝒆𝒉𝒆 𝒎𝒂𝒉 / @RayeheMah
⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦
⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦
‹.همسر ِطلبه 🥲,💚.›
#پارت_147
تا بخواهم از شدت ذوق بغض میکنم، بچه ها یکی یکی نقاشیهایشان را نشانم می دهند.
یکی برایم شال و کلاه بافتنی آورده بود و دیگری لباس محلی و...
لب گزیده میگویم.
-بچه ها خیلی دوستون دارم. خیلی ازتون ممنونم و مطمئناً خیلی دلم براتون تنگ میشه. شما با این قلبای خوشگل و پاکتون برام دعا کنید تا زودتر خوب بشم دوباره بیام پیشتون.
باشه؟
همهشان با مهربانی سر تکان میدهند. احمد خجالتزده گلدان کوچکی سمتم میگرد.
-ببخشید خانم، نمیدونستم چی در شان شماست. و مطمئنا نمیتونستم هیچ چیزی براتون بخرم. اما خب این یادگاری رو از من قبول کنید. من زندگیم رو مدیون شمام. اگر شما نبودید هرگز خانوادم به تحصیل من راضی نمی شدن. انشاءالله سال دیگه میرم رشته مورد علاقم و برای این هدف حسابی تلاش میکنم و میجنگم. رفتید حرم آقا امام رضا [علیهالسلام] برای من و همه اهالی روستا دعا کنید. خیلیا دلشون میخواد بیان مشهد ولی شرایطشو ندارند.
با بغض سری تکان میدهم و گلدان کوچکش را می گیرم.
-خیلی قشنگ و باارزشه. همین که شما درس بخونی بهترین هدیست. انشاءالله توی بهترین جایگاه ببینمت احمدآقا!
لیلاخانم با ذوق می گوید.
-من مطمئنم بچه ها بهترین نتیجه رو میگیرند و همشون به جاهای خوبی می رسند.
عماد با ذوق می گوید.
-خانم اجازه؟
-جانم؟
-من میخوام نقاش بشم و حاج آقا . .
میخندم.
-آفرین پسرم. حاج اقا؟
-آره میخوام مثل حاج آقای خودمون بشم. بیام مسجد نماز بخونم و مهربون باشم و با بچهها بازی کنم.
با خنده موهایش را بهم میریزم.
-خوب میکنی آفرین بهت!
گلرخ میگوید.
-منم میخوام مثل شما بشم خانم معلم. مهربون و درس خون. معلم بشم بیام روستامون و روستاهای بقیه درس بدم. یکی از دوستام که تو روستای بغلیه میگه کسی نیست بهشون درس بده. من همیشه برای بودن شما خوشحال بودم و حال که دارید میرید خیلی ناراحتم اما چون میدونم میرید که پاتون خوب بشه خوشحالم!
-آفرین بهت عزیزم. شما خیلی مهربونتری!
احمو خطاب به بچه ها میگوید.
-خیلی خب بچه ها پاشید بریم که بیشتر از این مزاحم خانم معلم نباشیم . . .
بچه ها بلند می شوند. خطاب به احمد میگویم.
-مزاحم چیه؟ بزار یکم بشینین بعد برین. تازه لیلاخانم چای هم درست کرده!
احمد متواضعانه سر خم میکند.
-لطف دارید خانم معلم. اما بهتره بریم شما یکم استراحت کنید فردا سفر در پیش دارید. فردا میایم بدرقتون ان شاءالله.
با لبخند میگویم.
-خیلی لطف کردید بچه ها. واقعا شرمندم کردید. انشاءالله تو بهترین جایگاههای دنیا و آخرت ببینمتون!
‹.بهقلم: زهرا علیپور.›
- این رمان ادامه دارد 🌿...
𝑹𝒂𝒚𝒆𝒉𝒆 𝒎𝒂𝒉 / @RayeheMah
⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦
⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦
‹.همسر ِطلبه 🥲,💚.›
#پارت_148
بچه ها یکی یکی خداحافظی میکنند و میروند. لیلاخانم با سینی چای برمیگردد و گونهام را نوازش میکند.
-غصه نخور مادر. رسم دنیا همینه. یک روز دور تو و یک روز دور بقیه!
آه میکشم.
-دلم براشون تنگ میشه!
با خنده استکان چای را برمیدارد.
-یکم پیش شما منو دلداری میدادی حالا من شما رو..بخور دخترم. چایت سرد نشه!
· · ─ ·🍃· ─ · ·
از لیلاخانم خواسته بودم تا عصری مرا به درمانگاه ببرد، میخواستم روز آخری کنار علی و مردم باشم.
دلم میخواست حرفهایشان را بشنوم و برای رفع دلتنگی، کمی میان شان گپ وگفتی داشته باشم.
مطمئن بودم این روز آخری درمانگاه بسیار شلوغ بود، از همه مهم تر دلم میخواست، قوت قلبی برای علی باشم، لیلاخانم هم بنده خدا مثل همیشه به حرفم نه نمیگوید و عصری
میآید دنبالم.
بعد از آن که کمکم میکند لباس هایم را بپوشم، سوار ویلچرم کرده و هردو از خانه بیرون
میزنیم.
واقعا همه این روزها را مدیون زحمات لیلاخانم بودم.
خدا خیرش بده که در همه این شرایط مراقب من بود و با وجود کمردرد و پادرد و با آن سن
زیادش مرا در آغوش میگرفت و جابهجایی ویلچر و حتی در تعویض پوشک های من کمک میکرد.
من واقعا شرمندهاش بودم که این همه محبت های مادرانهاش را، نتوانستم و نمیتوانم جبران کنم.
از خانه که بیرون می رویم دستی به شالم میکشم و آن را دور سرم محکم میکنم، با لبخند به رفت وآمد مردم و بازی بچه ها خیره میشوم.
بچه ها با دیدنم دست بلند کرده و سلام میکنم، منم با ذوق برایشان دست تکان داده و به راهمان ادامه می دهیم.
‹.بهقلم: زهرا علیپور.›
- این رمان ادامه دارد 🌿...
𝑹𝒂𝒚𝒆𝒉𝒆 𝒎𝒂𝒉 / @RayeheMah
⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦
⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦
‹.همسر ِطلبه 🥲,💚.›
#پارت_149
وارد درمانگاه که میشویم، مثل همیشه شلوغ بود؛ از لیلاخانم تشکر میکنم و ازش
میخواهم که به خانه برگردد.
میدانستم که به خاطر من واقعاً اذیت است و از کار و زندگی افتاده است، لیلاخانم اول
ممانعت میکند اما با اسرارهای زیاد من قبول میکند و به خانه برمیگردد.
ویلچر را به حرکت در آورده و وارد درمانگاه می شوم، بعد از سلام واحوالپرسی با فواد و برخی بیماران، گوشهای میروم و مشغول تماشای مردم میشوم.
خیلی برایم لذت بخش بود که، مردم که میآمدند اینجا با هزار امید و آرزو
میآمدند و حتی اگر علی کمکی از دستش بر نمی آمد، با حرف هایش قوت قلبی برای آنها بود.
مشغول صحبت با یکی از خانم های روستا میشوم که یک دفعه، مادر فواد وارد درمانگاه میشود:
- سلام خانم معلم! خوبید شما؟ شمام اینجاید؟
با لبخند سلام می کنم:
- خیلی ممنونم، متشکر! بله اومدم سری بزنم، این روز آخری.
- خیلی خوب کاری کردید خانم معلم. پس حتما بیا خونه یک چایی در خدمتتون باشیم.
فواد که به احترام مادرش بلند شده بود، میگوید:
- برای خانم معلم چایی آوردم، نوش جان کردند.
مادر آقافواد دستم را میگیرد:
- نه، مگه میشه من بدون چایی و پذیرایی ولشون کنم؟ این روز آخری بذار حداقل مهمون خونه ما باشند.
پس مادرجان من با آیه خانم میرم خونه و هروقت حاج آقا کارشون تموم شد، صدام کنید که کمک کنم بیان.
فواد با لبخند سری تکان داده و چشمی میگوید. از این که قرار بود، مهمان خانهاشان باشم حسابی خوشحال بود؛ مادرآقافواد زن مهربانی بود.
به کمک او وارد حیاط با صفایشان میشویم!
مادر فواد صدایم میزند:
- آیهجان؟! میخوای بریم داخل خونه؟
دستی در هوا تکان میدهم:
- اگر همین جا تو حیاط بمونیم ممنون میشم، برام سخته. اینجوری راحت ترم!
مادر فواد سری تکان میدهد و می گوید:
- باشه، هرطور راحتی دخترم! پس بذار من برم داخل خونه یک چایی بزارم، برگردم.
- زحمت نکشید! چایی خوردم. بیاید بشینید باهم دیگه یک صحبتی کنیم، روز آخری رفع
دلتنگی بشه!
مادرفواد می گوید:
- باشه، حداقل بزار برم یک میوهای بیارم. چشم! میام کنارت میشینم دخترگلم.
با لذت به حیاط زیبا و با صفای خانهشان خیره میشوم. در این یکسال مهمان این خانه
بودم. چه برای مدرسه و چه حالا برای درمانگاه. خدا خیر دنیا و آخرت نصیب این خانواده بکند انشاءالله!
نزدیک به یکساعت همراه مادر فواد و احمد مشغول حرف زدن بودیم و حسابی رفع دلتنگی ذخیره کردیم!
‹.بهقلم: زهرا علیپور.›
- این رمان ادامه دارد 🌿...
𝑹𝒂𝒚𝒆𝒉𝒆 𝒎𝒂𝒉 / @RayeheMah
⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦
⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦
‹.همسر ِطلبه 🥲,💚.›
#پارت_150
نزدیک اذان مغرب بود. دیگر قصد رفتن میکنم. میدانستم علی هم زودتر می آید و باید باهمدیگر برمیگشتیم. بعد از خداحافظی طولانی و پر اشک و آهی، ویلچرم را سمت درمانگاه حرکت میدهم.
مادر احمد اصرار برای کمک داشت ولی نمیخواستم مزاحمش شوم. تازه راهی هم نبود!
با لبخند نفس عمیقی کشیده و به صوت زیبای اذان گوش میدهم. وارد درمانگاه که می شوم، جای خالی فواد توجهم را به خودش جلب میکند. کی رفته بود؟ پس چرا به خانهشان
نیامده بود؟ حتما به خاطر حضور من بود!
میدانستم چقدر این مرد خجالتی و کم رو است!
امروز خیلی خسته شده بودم. هم از صبح به کمک لیلاخانم وسایلمان را جمع می کردیم هم مدت زمان زیادی روی ویلچر نشسته بودم. دلم میخواست هرچه زودتر به خانه می رفتم و
روی تشکم دراز می کشیدم!
وارد درمانگاه که میشوم هیچ بیماری هم پر نمیزد. حتما مردم مراعات علی را کرده بودند و میخواستند زودتر به خانه برود و کمی استراحت کند. هرچند میدانستم الانا دیگر علی باید حاضر میشد تا به مسجد برود. هرچند دیر هم کرده بود!
میخواهم سمت اتاق علی بروم که یکدفعه تلفنم زنگ می خورد. با دیدن شماره مامان لبخند میزنم. تا بخواهم کلید سبز را با انگشت فشار دهم یکدفعه صدای گریه زنی از اتاق بلند میشود.
چشمانم درشت می شوند. با تحیر توام با کنجکاوی نزدیک درب اتاق می شوم که یکدفعه صدای آشنایی به گوشم می خورد.
-علی، چرا حتی یکبار هم بهم نگاه نمیکنی؟! فقط یکبار؟؟؟؟
و یکدفعه قلبم هزار تکه می شود!
شوکه شده دستم را به سمت سرم میبرم.
خدایا، چه می شنیدم؟
صدای که بود؟صدای سمیه؟
دوباره صدای سمیه بلند می شود.
-بس نیست؟ از وقتی دیدمت بارها و به شکل های مختلف سعی کردم بهت بفهمونم دوست
دارم. بهت بگم دلم میخواد باهات زندگی کنم. اما تو هربار منو پس زدی.حتی طوری رفتار کردی که انگار هیچی نمیبینی. واقعا این بالا و پایین پریدنای من انقدر نامفهوم بود؟
‹.بهقلم: زهرا علیپور.›
- این رمان ادامه دارد 🌿...
𝑹𝒂𝒚𝒆𝒉𝒆 𝒎𝒂𝒉 / @RayeheMah
⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦
⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦
‹.همسر ِطلبه 🥲,💚.›
#پارت_151
بیاختیار بغض کرده و در دل می نالم.
-نه اتفاقا خیلی هم ضایع بود منتها شخصیت علی انقدر پاک هست که نخواد درگیر کثیف
کاری های تو بشه.
به قدری از این اتفاق شوکه شده بودم که حتی نمیتوانستم دستانم را حرکت داده و ویلچر را به جلو هدایت کنم.
دوباره صدای منفورش بلند میشود.
-میشه بفهمی منو؟ میشه نری؟ بمون علی، لطفا بمون!
یکدفعه صدای عصبانی علی بلند می شود. سعی میکند داد نزند ولی انگار بی نهایت عصبانی بود.
-خانم محترم لطفا از جلوی درب برید کنار!
همین! کوتاه و مختصر! حتی او را لایق حرفهایش هم نمیدانست!
علی شخصیتش زیادی بزرگ بود.
برایم عجیب بود الان باید طوری عصبانی میشدم که دلم نخواهد حتی علی را ببینم.
اما انگاری دفعات قبلی علی برایم به اندازه یک عمر زندگی اثبات شده بود!
دلم نمیخواست با توهین و حرف نامربوطی اوقاتش را مکدر کنم. به اندازه کافی بارها مقصر خوانده بودمش!
اینبار ذات کثیف سمیه مشخص شده بود! دیگر برایم همه چیز روشن بود که بازنده این
میدان و شیطان این میدان چه کسی بود!
سمیه با حالت گریه میگوید.
-چرا اینکارو میکنی؟ با من ازدواج کن! قول میدم نمیخوام همه تو رو داشته باشم. حتی ماهی یکبارم برام کافیه!!
این بار علی که مشخص بود طاقتش طاق شده با صدایی که از شدت عصبانیت میلرزید میگوید.
-من متاهلم، به قدری همسرم رو دوست دارم که نمیخوام حتی لحظهای اون رو از دست
بدم و بخاطر حرفای نامربوط شما بیخیالش بشم. پس برای آخرین بار میگم خدمتتون. یا از جلوی درب کنار میرید یا زنگ میزنم یکی بیاد اینجا در رو باز کنه!
نفس عمیقی و پر بغضی میکشم. دیگر وقتش بود. وقت این بود که من جلو بروم و علی را از این مهلکه شیطانی رها کنم.
سمیه اینبار میگوید.
-اما تو به من نیاز داری. اینو مطمئنم. منم مشکلی ندارم!
تا چرخ های ویلچرم را حرکت میدهم یکدفعه دستی روی شانهام می نشیند. با حیرت به
عقب نگاه میکنم. با دیدن لیلاخانم رنگ از رخم میپرد.
لیلاخانم با لبه چادر رنگیاش، اشک گوشه چشمش را میزداید و خطاب به من میگوید.
-شرمندتم مادر!
دهانم از شدت حیرت باز مانده بود. قادر به انجام هیچکاری نبودم. نه کلامی بگویم و نه حتی حرکتی کنم!
لیلاخانم با کف دست زمختش که حاصل سالها زحمت کشیدن و کار کردن بود، اشک روی گونه هایم را پاک میکند و بعد از کشیدن نفس عمیقی با چهرهای دردمند سمت اتاق می رود.
با لب گزیده به صحنه مقابلم خیره می شوم.
صدای سمیه اینبار با فریاد میآید.
-داری دیوونم میکنی علی، میفهمی؟ باورکن اگه همین امشب یک صیغه بینمون نخونی، یک کاری میکنم که آبرو برات نمونه تو زندگیت . .
‹.بهقلم: زهرا علیپور.›
- این رمان ادامه دارد 🌿...
𝑹𝒂𝒚𝒆𝒉𝒆 𝒎𝒂𝒉 / @RayeheMah
⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦
⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦
‹.همسر ِطلبه 🥲,💚.›
#پارت_152
چشمانم از شدت شرم درشت می شوند. از شدت عصبانیت و ناراحتی دست روی دهان میگذارم و سعی میکنم فریادم را خفه کنم.
هنوز جمله سمیه تمام نمی شود که لیلاخانم به شدت درب اتاق را باز می کند. باز شدن درب همان و پرت شدن لیلا از جلوی درب همان!
علی درست رو به روی سمیه و درب ایستاده بود و به محض باز شدن درب با دیدن من و لیلاخانم چشمانش گرد می شوند.
همه شوکه شده بودیم.
لیلاخانم سلام کوتاهی به علی کرده و نگاهش را سمت سمیه که وحشت زده به مادرش خیره بود میچرخاند.
-فکر نمیکردم انقدر پست باشی مادر!
با دست به سمت من اشاره میکند.
- فکر نکردی مردی رو که اینطوری پای زن فلج شدش ایستاده رو نمیشه از راه به در کرد؟
سری تکان میدهد.
- حالا که فکر میکنم بعید نیست علت طلاقت از شوهرت چی بوده باشه. تو زن ساختن نبودی دخترجان. زندگی همش خوشی نیست. سوختن و ساختن میخواد که تو یادش نداشتی!
خطاب به علی میگوید.
-شرمندم حاج آقا که روز آخری اینطوری براتون خاطره درست کردیم. خیلی مردونگی به خرج دادید که آبروی مارو نبردید!
با ناراحتی به سمت درب اشاره می کند.
-برو بیرون سمیه!
سمیه خشک شده به سمت درب می آید. تا نگاهش به نگاه پر از تحقیر من میافتد سر به زیر می اندازد. دلم میخواست دهان باز میکردم و هرچه لایقش بود نثار وجودش میکردم اما نه،اعتقاد داشتم چوب من صدا ندارد، چوب خدا صدایش بیشتر است!
‹.بهقلم: زهرا علیپور.›
- این رمان ادامه دارد 🌿...
𝑹𝒂𝒚𝒆𝒉𝒆 𝒎𝒂𝒉 / @RayeheMah
⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦