eitaa logo
‹ رایحۀمـٰاه ›
120 دنبال‌کننده
24 عکس
23 ویدیو
1 فایل
. وهوالمحبوب . محب‌عطر ِچای / شیعۀحضرت ِحیدر / دوست‌دار ِجبهه مقاومت 🥲🇵🇸☕>>> - جعبۀتقدیمی 🌟: @Jabe_tag و رایحۀماه / عطر ِماه 🌙. [ کپي ؟ یک صلوات برای حضرت‌ِحجة 🌝 ]
مشاهده در ایتا
دانلود
⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ‹.همسر ِطلبه 🥲,💚.› چشمانم از شدت شرم درشت می شوند. از شدت عصبانیت و ناراحتی دست روی دهان میگذارم و سعی میکنم فریادم را خفه کنم. هنوز جمله سمیه تمام نمی شود که لیلاخانم به شدت درب اتاق را باز می کند. باز شدن درب همان و پرت شدن لیلا از جلوی درب همان! علی درست رو به روی سمیه و درب ایستاده بود و به محض باز شدن درب با دیدن من و لیلاخانم چشمانش گرد می شوند. همه شوکه شده بودیم. لیلاخانم سلام کوتاهی به علی کرده و نگاهش را سمت سمیه که وحشت زده به مادرش خیره بود میچرخاند. -فکر نمیکردم انقدر پست باشی مادر! با دست به سمت من اشاره میکند. - فکر نکردی مردی رو که اینطوری پای زن فلج شدش ایستاده رو نمیشه از راه به در کرد؟ سری تکان میدهد. - حالا که فکر میکنم بعید نیست علت طلاقت از شوهرت چی بوده باشه. تو زن ساختن نبودی دخترجان. زندگی همش خوشی نیست. سوختن و ساختن میخواد که تو یادش نداشتی! خطاب به علی میگوید. -شرمندم حاج آقا که روز آخری اینطوری براتون خاطره درست کردیم. خیلی مردونگی به خرج دادید که آبروی مارو نبردید! با ناراحتی به سمت درب اشاره می کند. -برو بیرون سمیه! سمیه خشک شده به سمت درب می آید. تا نگاهش به نگاه پر از تحقیر من می‌افتد سر به زیر می اندازد. دلم میخواست دهان باز میکردم و هرچه لایقش بود نثار وجودش میکردم اما نه،‌اعتقاد داشتم چوب من صدا ندارد، چوب خدا صدایش بیشتر است! ‹.به‌قلم: زهرا علیپور.› - این رمان ادامه دارد 🌿... 𝑹𝒂𝒚𝒆𝒉𝒆 𝒎𝒂𝒉 / @RayeheMah ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦
⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ‹.همسر ِطلبه 🥲,💚.› کاش عاقبت بخیر شود.کاش! لیلاخانم به من اشاره میکند. -نگران نباش حاج‌آقا. خانمت فهمیده‌تر از این هاست که فکر کنه شما مقصری! و با با اجازه‌ای از اتاق خارج شده و سمت من می آید و صورت خیسم را میبوسد. -ببخشید عزیزدلم. ببخشید جانکم. ببخشید دختر مهربانم. همش از کوتاهی‌های من بود. تو حق داشتی! خیلی هم حق داشتی! یک عمر شرمندت شدم. پر بغض دهان باز میکنم. -شما هیچ تقصیری ندارید لیلاخانم . . . شرمنده سری تکان داده و با خداحافظی کوتاهی از درمانگاه بیرون میزند. بعد از رفتن لیلاخانم من میمانم و علی که هنوز سرجایش ایستاده و با شرمندگی به من خیره شده بود! نمیتوانستم فعلاً چیزی بگویم. هضم اتفاقاتی که اتفاق افتاده بود کمی برایم سخت بود. نیاز به فرصت داشتم. میدانستم بی گناه ترین فرد این داستان علی بود. حتی من هم مقصر بودم.کوتاهی‌های اول زندگی و بیخیالی‌ها و بی مسئولیتی هایی که نسبت به زندگی زناشویی‌ام داشتم و خیلی مسائلی که همه در این امر دخیل بودند. اما خداروشکر میکردم که حداقل اینگونه همه چیز برایم روشن شده بود و دیگر عذاب وجدان حساسیت بیجا نداشتم! ویلچرم را به حرکت در اورده و سمت درب درمانگاه میروم که یکدفعه از پشت در آغوش علی می روم. ‹.به‌قلم: زهرا علیپور.› - این رمان ادامه دارد 🌿... 𝑹𝒂𝒚𝒆𝒉𝒆 𝒎𝒂𝒉 / @RayeheMah ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦
⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ‹.همسر ِطلبه 🥲,💚.› حیرت زده دستانم بالا می روند و روی قفل دستای علی می نشینند. علی صورتش را روی شانه‌ام فرو برده بود و می لرزید. خیس شدن لباسم گواه گریه علی را میداد. یعنی علی من می گریست؟! -علی . . با بغض می گوید. -همیشه شرمندم میکنی آیه ‌. ‌. . نفس عمیقی میکشم. -علی میدونم مقصر نیستی. فقط فرصت میخوام کمی خودم رو آروم کنم. بغض کرده میگوید. -میشه یکم تو بغلم بمونی؟ بی‌اختیار من هم بغض میکنم. قفل دستانش را میفشارم و میگویم. -میمونم. ولی بعدش . . . نفس عمیقی میکشم. -ولی بعدش اجازه بده کمی فکر کنم! -قول بده به چیزای منفی فکر نکنی. آیه، اعتراف میکنم تا به حال به هیچ زنی جز تو با عشق و علاقه و تمنا خیره نشدم. قسم میخورم!قلبم از این اعتراف گرم می شود و دلم قرص! چه میدانستند مردها که زن ها با همین حرف های کوچک یک جنگ را عقب نشینی میدهند؟! -میدونم علی ، مطمئنم! سرش را بلند کرده و سرم را میبوسد. -صبرکن حاضرشم خودم میبرمت بیرون . . سری به معنای منفی تکان میدهم. -باید بری مسجد . . . ‹.به‌قلم: زهرا علیپور.› - این رمان ادامه دارد 🌿... 𝑹𝒂𝒚𝒆𝒉𝒆 𝒎𝒂𝒉 / @RayeheMah ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦
⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ‹.همسر ِطلبه 🥲,💚.› پوفی میکشد و لباس سفیدش را از تنش خارج میکند. -دیگه از وقت نماز هم گذشته. شب آخری شرمندشون شدم! سمت اتاقش میرود و با وسایلش برمی گردد. هردو نگاه آخری حواله درمانگاه و مدرسه جهادی این روستای کوچک می اندازیم و با دنیایی فکر و خیال عجیب و باورنکردنی راهی خانه پایانمان می شویم! · · ─ ·🍃· ─ · · بعد از خداحافظی نفر به نفری که با مردم روستا انجام میدهیم سوار ماشین می‌شویم. امروز دیگر این روستای زیبا را ترک میکردیم. روستایی با پر از خاطره‌های زیبا وعجیب و رنگی! خاطره‌های تلخ و شیرین و شور و بی نمک! اما برجسته ترینش شیرینی های لبخند این مردم بود! خداروشکر توانستم لیلاخانم را برای بار آخر ببوسم و در آغوشش بگیرم. قول حرم ازش گرفته بودم. هرچند به قدری شرمنده بود که حتی نمیتوانست سفارشی به من بکند! فقط عذرخواهی میکرد و اظهار پشیمانی! نگاه آخر را حواله روستا می کنیم و وارد جاده می شویم. من و علی با تفکر به جاده بیابانی و پر از گرد و خاک مقابله‌مان خیره می شویم . مثل همیشه باد بود و گرد و خاک! اصلاً اینجا به طوفان‌های طولانی و صد و بیست روزه‌اش مشهور بود! طوفان هایی که مردم اینجا را سرسخت ترین میکرد! راه سختی در پیش داشتیم. راهی پر از چالش و امید و ناامیدی! تنها باید توکل برخدا میکردیم و توسل به اهل بیت [علیه السلام]! اما ته دلم روشن بود. میدانستم آخر این جاده خوش است و رنگی! خدای مهربان، خوب حواسش جمع ما هست! خوب! · · ─ ·🍃· ─ · · ‹.به‌قلم: زهرا علیپور.› - این رمان ادامه دارد 🌿... 𝑹𝒂𝒚𝒆𝒉𝒆 𝒎𝒂𝒉 / @RayeheMah ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦