⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦
‹.همسر ِطلبه 🥲,💚.›
#پارت_154
حیرت زده دستانم بالا می روند و روی قفل دستای علی می نشینند. علی صورتش را روی
شانهام فرو برده بود و می لرزید. خیس شدن لباسم گواه گریه علی را میداد.
یعنی علی من می گریست؟!
-علی . .
با بغض می گوید.
-همیشه شرمندم میکنی آیه . . .
نفس عمیقی میکشم.
-علی میدونم مقصر نیستی. فقط فرصت میخوام کمی خودم رو آروم کنم.
بغض کرده میگوید.
-میشه یکم تو بغلم بمونی؟
بیاختیار من هم بغض میکنم.
قفل دستانش را میفشارم و میگویم.
-میمونم. ولی بعدش . . .
نفس عمیقی میکشم.
-ولی بعدش اجازه بده کمی فکر کنم!
-قول بده به چیزای منفی فکر نکنی. آیه، اعتراف میکنم تا به حال به هیچ زنی جز تو با عشق و علاقه و تمنا خیره نشدم. قسم میخورم!قلبم از این اعتراف گرم می شود و دلم قرص!
چه میدانستند مردها که زن ها با همین حرف های کوچک یک جنگ را عقب نشینی میدهند؟!
-میدونم علی ، مطمئنم!
سرش را بلند کرده و سرم را میبوسد.
-صبرکن حاضرشم خودم میبرمت بیرون . .
سری به معنای منفی تکان میدهم.
-باید بری مسجد . . .
‹.بهقلم: زهرا علیپور.›
- این رمان ادامه دارد 🌿...
𝑹𝒂𝒚𝒆𝒉𝒆 𝒎𝒂𝒉 / @RayeheMah
⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦
⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦
‹.همسر ِطلبه 🥲,💚.›
#پارت_155
پوفی میکشد و لباس سفیدش را از تنش خارج میکند.
-دیگه از وقت نماز هم گذشته. شب آخری شرمندشون شدم!
سمت اتاقش میرود و با وسایلش برمی گردد. هردو نگاه آخری حواله درمانگاه و مدرسه
جهادی این روستای کوچک می اندازیم و با دنیایی فکر و خیال عجیب و باورنکردنی راهی خانه پایانمان می شویم!
· · ─ ·🍃· ─ · ·
بعد از خداحافظی نفر به نفری که با مردم روستا انجام میدهیم سوار ماشین میشویم.
امروز دیگر این روستای زیبا را ترک میکردیم. روستایی با پر از خاطرههای زیبا وعجیب و
رنگی!
خاطرههای تلخ و شیرین و شور و بی نمک!
اما برجسته ترینش شیرینی های لبخند این مردم بود!
خداروشکر توانستم لیلاخانم را برای بار آخر ببوسم و در آغوشش بگیرم. قول حرم ازش گرفته بودم. هرچند به قدری شرمنده بود که حتی نمیتوانست سفارشی به من بکند!
فقط عذرخواهی میکرد و اظهار پشیمانی!
نگاه آخر را حواله روستا می کنیم و وارد جاده می شویم. من و علی با تفکر به جاده بیابانی و پر از گرد و خاک مقابلهمان خیره می شویم . مثل همیشه باد بود و گرد و خاک!
اصلاً اینجا به طوفانهای طولانی و صد و بیست روزهاش مشهور بود!
طوفان هایی که مردم اینجا را سرسخت ترین میکرد!
راه سختی در پیش داشتیم. راهی پر از چالش و امید و ناامیدی!
تنها باید توکل برخدا میکردیم و توسل به اهل بیت [علیه السلام]!
اما ته دلم روشن بود. میدانستم آخر این جاده خوش است و رنگی!
خدای مهربان، خوب حواسش جمع ما هست!
خوب!
· · ─ ·🍃· ─ · ·
‹.بهقلم: زهرا علیپور.›
- این رمان ادامه دارد 🌿...
𝑹𝒂𝒚𝒆𝒉𝒆 𝒎𝒂𝒉 / @RayeheMah
⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦
‹ رایحۀمـٰاه ›
⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ‹.همسر ِطلبه 🥲,💚.› #پارت_155 پوفی میکشد و لباس سفیدش را از تنش خا
20 پآرت ِناقابل تقدیم شما 🦦💕*
نظرتون درمورد رمان رو میشنوم 🌙🤌🏻:
[ https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_3pzv8l7&btn=رآیحۀماه.؛ ]