eitaa logo
‹ رایحۀمـٰاه ›
120 دنبال‌کننده
24 عکس
23 ویدیو
1 فایل
. وهوالمحبوب . محب‌عطر ِچای / شیعۀحضرت ِحیدر / دوست‌دار ِجبهه مقاومت 🥲🇵🇸☕>>> - جعبۀتقدیمی 🌟: @Jabe_tag و رایحۀماه / عطر ِماه 🌙. [ کپي ؟ یک صلوات برای حضرت‌ِحجة 🌝 ]
مشاهده در ایتا
دانلود
⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ‹.همسر ِطلبه 🥲,💚.› حیرت زده دستانم بالا می روند و روی قفل دستای علی می نشینند. علی صورتش را روی شانه‌ام فرو برده بود و می لرزید. خیس شدن لباسم گواه گریه علی را میداد. یعنی علی من می گریست؟! -علی . . با بغض می گوید. -همیشه شرمندم میکنی آیه ‌. ‌. . نفس عمیقی میکشم. -علی میدونم مقصر نیستی. فقط فرصت میخوام کمی خودم رو آروم کنم. بغض کرده میگوید. -میشه یکم تو بغلم بمونی؟ بی‌اختیار من هم بغض میکنم. قفل دستانش را میفشارم و میگویم. -میمونم. ولی بعدش . . . نفس عمیقی میکشم. -ولی بعدش اجازه بده کمی فکر کنم! -قول بده به چیزای منفی فکر نکنی. آیه، اعتراف میکنم تا به حال به هیچ زنی جز تو با عشق و علاقه و تمنا خیره نشدم. قسم میخورم!قلبم از این اعتراف گرم می شود و دلم قرص! چه میدانستند مردها که زن ها با همین حرف های کوچک یک جنگ را عقب نشینی میدهند؟! -میدونم علی ، مطمئنم! سرش را بلند کرده و سرم را میبوسد. -صبرکن حاضرشم خودم میبرمت بیرون . . سری به معنای منفی تکان میدهم. -باید بری مسجد . . . ‹.به‌قلم: زهرا علیپور.› - این رمان ادامه دارد 🌿... 𝑹𝒂𝒚𝒆𝒉𝒆 𝒎𝒂𝒉 / @RayeheMah ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦
⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ‹.همسر ِطلبه 🥲,💚.› پوفی میکشد و لباس سفیدش را از تنش خارج میکند. -دیگه از وقت نماز هم گذشته. شب آخری شرمندشون شدم! سمت اتاقش میرود و با وسایلش برمی گردد. هردو نگاه آخری حواله درمانگاه و مدرسه جهادی این روستای کوچک می اندازیم و با دنیایی فکر و خیال عجیب و باورنکردنی راهی خانه پایانمان می شویم! · · ─ ·🍃· ─ · · بعد از خداحافظی نفر به نفری که با مردم روستا انجام میدهیم سوار ماشین می‌شویم. امروز دیگر این روستای زیبا را ترک میکردیم. روستایی با پر از خاطره‌های زیبا وعجیب و رنگی! خاطره‌های تلخ و شیرین و شور و بی نمک! اما برجسته ترینش شیرینی های لبخند این مردم بود! خداروشکر توانستم لیلاخانم را برای بار آخر ببوسم و در آغوشش بگیرم. قول حرم ازش گرفته بودم. هرچند به قدری شرمنده بود که حتی نمیتوانست سفارشی به من بکند! فقط عذرخواهی میکرد و اظهار پشیمانی! نگاه آخر را حواله روستا می کنیم و وارد جاده می شویم. من و علی با تفکر به جاده بیابانی و پر از گرد و خاک مقابله‌مان خیره می شویم . مثل همیشه باد بود و گرد و خاک! اصلاً اینجا به طوفان‌های طولانی و صد و بیست روزه‌اش مشهور بود! طوفان هایی که مردم اینجا را سرسخت ترین میکرد! راه سختی در پیش داشتیم. راهی پر از چالش و امید و ناامیدی! تنها باید توکل برخدا میکردیم و توسل به اهل بیت [علیه السلام]! اما ته دلم روشن بود. میدانستم آخر این جاده خوش است و رنگی! خدای مهربان، خوب حواسش جمع ما هست! خوب! · · ─ ·🍃· ─ · · ‹.به‌قلم: زهرا علیپور.› - این رمان ادامه دارد 🌿... 𝑹𝒂𝒚𝒆𝒉𝒆 𝒎𝒂𝒉 / @RayeheMah ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦