⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦
‹.همسر ِطلبه 🥲,💚.›
#پارت_148
بچه ها یکی یکی خداحافظی میکنند و میروند. لیلاخانم با سینی چای برمیگردد و گونهام را نوازش میکند.
-غصه نخور مادر. رسم دنیا همینه. یک روز دور تو و یک روز دور بقیه!
آه میکشم.
-دلم براشون تنگ میشه!
با خنده استکان چای را برمیدارد.
-یکم پیش شما منو دلداری میدادی حالا من شما رو..بخور دخترم. چایت سرد نشه!
· · ─ ·🍃· ─ · ·
از لیلاخانم خواسته بودم تا عصری مرا به درمانگاه ببرد، میخواستم روز آخری کنار علی و مردم باشم.
دلم میخواست حرفهایشان را بشنوم و برای رفع دلتنگی، کمی میان شان گپ وگفتی داشته باشم.
مطمئن بودم این روز آخری درمانگاه بسیار شلوغ بود، از همه مهم تر دلم میخواست، قوت قلبی برای علی باشم، لیلاخانم هم بنده خدا مثل همیشه به حرفم نه نمیگوید و عصری
میآید دنبالم.
بعد از آن که کمکم میکند لباس هایم را بپوشم، سوار ویلچرم کرده و هردو از خانه بیرون
میزنیم.
واقعا همه این روزها را مدیون زحمات لیلاخانم بودم.
خدا خیرش بده که در همه این شرایط مراقب من بود و با وجود کمردرد و پادرد و با آن سن
زیادش مرا در آغوش میگرفت و جابهجایی ویلچر و حتی در تعویض پوشک های من کمک میکرد.
من واقعا شرمندهاش بودم که این همه محبت های مادرانهاش را، نتوانستم و نمیتوانم جبران کنم.
از خانه که بیرون می رویم دستی به شالم میکشم و آن را دور سرم محکم میکنم، با لبخند به رفت وآمد مردم و بازی بچه ها خیره میشوم.
بچه ها با دیدنم دست بلند کرده و سلام میکنم، منم با ذوق برایشان دست تکان داده و به راهمان ادامه می دهیم.
‹.بهقلم: زهرا علیپور.›
- این رمان ادامه دارد 🌿...
𝑹𝒂𝒚𝒆𝒉𝒆 𝒎𝒂𝒉 / @RayeheMah
⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦
⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦
‹.همسر ِطلبه 🥲,💚.›
#پارت_149
وارد درمانگاه که میشویم، مثل همیشه شلوغ بود؛ از لیلاخانم تشکر میکنم و ازش
میخواهم که به خانه برگردد.
میدانستم که به خاطر من واقعاً اذیت است و از کار و زندگی افتاده است، لیلاخانم اول
ممانعت میکند اما با اسرارهای زیاد من قبول میکند و به خانه برمیگردد.
ویلچر را به حرکت در آورده و وارد درمانگاه می شوم، بعد از سلام واحوالپرسی با فواد و برخی بیماران، گوشهای میروم و مشغول تماشای مردم میشوم.
خیلی برایم لذت بخش بود که، مردم که میآمدند اینجا با هزار امید و آرزو
میآمدند و حتی اگر علی کمکی از دستش بر نمی آمد، با حرف هایش قوت قلبی برای آنها بود.
مشغول صحبت با یکی از خانم های روستا میشوم که یک دفعه، مادر فواد وارد درمانگاه میشود:
- سلام خانم معلم! خوبید شما؟ شمام اینجاید؟
با لبخند سلام می کنم:
- خیلی ممنونم، متشکر! بله اومدم سری بزنم، این روز آخری.
- خیلی خوب کاری کردید خانم معلم. پس حتما بیا خونه یک چایی در خدمتتون باشیم.
فواد که به احترام مادرش بلند شده بود، میگوید:
- برای خانم معلم چایی آوردم، نوش جان کردند.
مادر آقافواد دستم را میگیرد:
- نه، مگه میشه من بدون چایی و پذیرایی ولشون کنم؟ این روز آخری بذار حداقل مهمون خونه ما باشند.
پس مادرجان من با آیه خانم میرم خونه و هروقت حاج آقا کارشون تموم شد، صدام کنید که کمک کنم بیان.
فواد با لبخند سری تکان داده و چشمی میگوید. از این که قرار بود، مهمان خانهاشان باشم حسابی خوشحال بود؛ مادرآقافواد زن مهربانی بود.
به کمک او وارد حیاط با صفایشان میشویم!
مادر فواد صدایم میزند:
- آیهجان؟! میخوای بریم داخل خونه؟
دستی در هوا تکان میدهم:
- اگر همین جا تو حیاط بمونیم ممنون میشم، برام سخته. اینجوری راحت ترم!
مادر فواد سری تکان میدهد و می گوید:
- باشه، هرطور راحتی دخترم! پس بذار من برم داخل خونه یک چایی بزارم، برگردم.
- زحمت نکشید! چایی خوردم. بیاید بشینید باهم دیگه یک صحبتی کنیم، روز آخری رفع
دلتنگی بشه!
مادرفواد می گوید:
- باشه، حداقل بزار برم یک میوهای بیارم. چشم! میام کنارت میشینم دخترگلم.
با لذت به حیاط زیبا و با صفای خانهشان خیره میشوم. در این یکسال مهمان این خانه
بودم. چه برای مدرسه و چه حالا برای درمانگاه. خدا خیر دنیا و آخرت نصیب این خانواده بکند انشاءالله!
نزدیک به یکساعت همراه مادر فواد و احمد مشغول حرف زدن بودیم و حسابی رفع دلتنگی ذخیره کردیم!
‹.بهقلم: زهرا علیپور.›
- این رمان ادامه دارد 🌿...
𝑹𝒂𝒚𝒆𝒉𝒆 𝒎𝒂𝒉 / @RayeheMah
⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦
⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦
‹.همسر ِطلبه 🥲,💚.›
#پارت_150
نزدیک اذان مغرب بود. دیگر قصد رفتن میکنم. میدانستم علی هم زودتر می آید و باید باهمدیگر برمیگشتیم. بعد از خداحافظی طولانی و پر اشک و آهی، ویلچرم را سمت درمانگاه حرکت میدهم.
مادر احمد اصرار برای کمک داشت ولی نمیخواستم مزاحمش شوم. تازه راهی هم نبود!
با لبخند نفس عمیقی کشیده و به صوت زیبای اذان گوش میدهم. وارد درمانگاه که می شوم، جای خالی فواد توجهم را به خودش جلب میکند. کی رفته بود؟ پس چرا به خانهشان
نیامده بود؟ حتما به خاطر حضور من بود!
میدانستم چقدر این مرد خجالتی و کم رو است!
امروز خیلی خسته شده بودم. هم از صبح به کمک لیلاخانم وسایلمان را جمع می کردیم هم مدت زمان زیادی روی ویلچر نشسته بودم. دلم میخواست هرچه زودتر به خانه می رفتم و
روی تشکم دراز می کشیدم!
وارد درمانگاه که میشوم هیچ بیماری هم پر نمیزد. حتما مردم مراعات علی را کرده بودند و میخواستند زودتر به خانه برود و کمی استراحت کند. هرچند میدانستم الانا دیگر علی باید حاضر میشد تا به مسجد برود. هرچند دیر هم کرده بود!
میخواهم سمت اتاق علی بروم که یکدفعه تلفنم زنگ می خورد. با دیدن شماره مامان لبخند میزنم. تا بخواهم کلید سبز را با انگشت فشار دهم یکدفعه صدای گریه زنی از اتاق بلند میشود.
چشمانم درشت می شوند. با تحیر توام با کنجکاوی نزدیک درب اتاق می شوم که یکدفعه صدای آشنایی به گوشم می خورد.
-علی، چرا حتی یکبار هم بهم نگاه نمیکنی؟! فقط یکبار؟؟؟؟
و یکدفعه قلبم هزار تکه می شود!
شوکه شده دستم را به سمت سرم میبرم.
خدایا، چه می شنیدم؟
صدای که بود؟صدای سمیه؟
دوباره صدای سمیه بلند می شود.
-بس نیست؟ از وقتی دیدمت بارها و به شکل های مختلف سعی کردم بهت بفهمونم دوست
دارم. بهت بگم دلم میخواد باهات زندگی کنم. اما تو هربار منو پس زدی.حتی طوری رفتار کردی که انگار هیچی نمیبینی. واقعا این بالا و پایین پریدنای من انقدر نامفهوم بود؟
‹.بهقلم: زهرا علیپور.›
- این رمان ادامه دارد 🌿...
𝑹𝒂𝒚𝒆𝒉𝒆 𝒎𝒂𝒉 / @RayeheMah
⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦
⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦
‹.همسر ِطلبه 🥲,💚.›
#پارت_151
بیاختیار بغض کرده و در دل می نالم.
-نه اتفاقا خیلی هم ضایع بود منتها شخصیت علی انقدر پاک هست که نخواد درگیر کثیف
کاری های تو بشه.
به قدری از این اتفاق شوکه شده بودم که حتی نمیتوانستم دستانم را حرکت داده و ویلچر را به جلو هدایت کنم.
دوباره صدای منفورش بلند میشود.
-میشه بفهمی منو؟ میشه نری؟ بمون علی، لطفا بمون!
یکدفعه صدای عصبانی علی بلند می شود. سعی میکند داد نزند ولی انگار بی نهایت عصبانی بود.
-خانم محترم لطفا از جلوی درب برید کنار!
همین! کوتاه و مختصر! حتی او را لایق حرفهایش هم نمیدانست!
علی شخصیتش زیادی بزرگ بود.
برایم عجیب بود الان باید طوری عصبانی میشدم که دلم نخواهد حتی علی را ببینم.
اما انگاری دفعات قبلی علی برایم به اندازه یک عمر زندگی اثبات شده بود!
دلم نمیخواست با توهین و حرف نامربوطی اوقاتش را مکدر کنم. به اندازه کافی بارها مقصر خوانده بودمش!
اینبار ذات کثیف سمیه مشخص شده بود! دیگر برایم همه چیز روشن بود که بازنده این
میدان و شیطان این میدان چه کسی بود!
سمیه با حالت گریه میگوید.
-چرا اینکارو میکنی؟ با من ازدواج کن! قول میدم نمیخوام همه تو رو داشته باشم. حتی ماهی یکبارم برام کافیه!!
این بار علی که مشخص بود طاقتش طاق شده با صدایی که از شدت عصبانیت میلرزید میگوید.
-من متاهلم، به قدری همسرم رو دوست دارم که نمیخوام حتی لحظهای اون رو از دست
بدم و بخاطر حرفای نامربوط شما بیخیالش بشم. پس برای آخرین بار میگم خدمتتون. یا از جلوی درب کنار میرید یا زنگ میزنم یکی بیاد اینجا در رو باز کنه!
نفس عمیقی و پر بغضی میکشم. دیگر وقتش بود. وقت این بود که من جلو بروم و علی را از این مهلکه شیطانی رها کنم.
سمیه اینبار میگوید.
-اما تو به من نیاز داری. اینو مطمئنم. منم مشکلی ندارم!
تا چرخ های ویلچرم را حرکت میدهم یکدفعه دستی روی شانهام می نشیند. با حیرت به
عقب نگاه میکنم. با دیدن لیلاخانم رنگ از رخم میپرد.
لیلاخانم با لبه چادر رنگیاش، اشک گوشه چشمش را میزداید و خطاب به من میگوید.
-شرمندتم مادر!
دهانم از شدت حیرت باز مانده بود. قادر به انجام هیچکاری نبودم. نه کلامی بگویم و نه حتی حرکتی کنم!
لیلاخانم با کف دست زمختش که حاصل سالها زحمت کشیدن و کار کردن بود، اشک روی گونه هایم را پاک میکند و بعد از کشیدن نفس عمیقی با چهرهای دردمند سمت اتاق می رود.
با لب گزیده به صحنه مقابلم خیره می شوم.
صدای سمیه اینبار با فریاد میآید.
-داری دیوونم میکنی علی، میفهمی؟ باورکن اگه همین امشب یک صیغه بینمون نخونی، یک کاری میکنم که آبرو برات نمونه تو زندگیت . .
‹.بهقلم: زهرا علیپور.›
- این رمان ادامه دارد 🌿...
𝑹𝒂𝒚𝒆𝒉𝒆 𝒎𝒂𝒉 / @RayeheMah
⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦
⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦
‹.همسر ِطلبه 🥲,💚.›
#پارت_152
چشمانم از شدت شرم درشت می شوند. از شدت عصبانیت و ناراحتی دست روی دهان میگذارم و سعی میکنم فریادم را خفه کنم.
هنوز جمله سمیه تمام نمی شود که لیلاخانم به شدت درب اتاق را باز می کند. باز شدن درب همان و پرت شدن لیلا از جلوی درب همان!
علی درست رو به روی سمیه و درب ایستاده بود و به محض باز شدن درب با دیدن من و لیلاخانم چشمانش گرد می شوند.
همه شوکه شده بودیم.
لیلاخانم سلام کوتاهی به علی کرده و نگاهش را سمت سمیه که وحشت زده به مادرش خیره بود میچرخاند.
-فکر نمیکردم انقدر پست باشی مادر!
با دست به سمت من اشاره میکند.
- فکر نکردی مردی رو که اینطوری پای زن فلج شدش ایستاده رو نمیشه از راه به در کرد؟
سری تکان میدهد.
- حالا که فکر میکنم بعید نیست علت طلاقت از شوهرت چی بوده باشه. تو زن ساختن نبودی دخترجان. زندگی همش خوشی نیست. سوختن و ساختن میخواد که تو یادش نداشتی!
خطاب به علی میگوید.
-شرمندم حاج آقا که روز آخری اینطوری براتون خاطره درست کردیم. خیلی مردونگی به خرج دادید که آبروی مارو نبردید!
با ناراحتی به سمت درب اشاره می کند.
-برو بیرون سمیه!
سمیه خشک شده به سمت درب می آید. تا نگاهش به نگاه پر از تحقیر من میافتد سر به زیر می اندازد. دلم میخواست دهان باز میکردم و هرچه لایقش بود نثار وجودش میکردم اما نه،اعتقاد داشتم چوب من صدا ندارد، چوب خدا صدایش بیشتر است!
‹.بهقلم: زهرا علیپور.›
- این رمان ادامه دارد 🌿...
𝑹𝒂𝒚𝒆𝒉𝒆 𝒎𝒂𝒉 / @RayeheMah
⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦
⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦
‹.همسر ِطلبه 🥲,💚.›
#پارت_153
کاش عاقبت بخیر شود.کاش!
لیلاخانم به من اشاره میکند.
-نگران نباش حاجآقا. خانمت فهمیدهتر از این هاست که فکر کنه شما مقصری!
و با با اجازهای از اتاق خارج شده و سمت من می آید و صورت خیسم را میبوسد.
-ببخشید عزیزدلم. ببخشید جانکم. ببخشید دختر مهربانم. همش از کوتاهیهای من بود. تو حق داشتی! خیلی هم حق داشتی! یک عمر شرمندت شدم.
پر بغض دهان باز میکنم.
-شما هیچ تقصیری ندارید لیلاخانم . . .
شرمنده سری تکان داده و با خداحافظی کوتاهی از درمانگاه بیرون میزند. بعد از رفتن
لیلاخانم من میمانم و علی که هنوز سرجایش ایستاده و با شرمندگی به من خیره شده بود!
نمیتوانستم فعلاً چیزی بگویم. هضم اتفاقاتی که اتفاق افتاده بود کمی برایم سخت بود. نیاز به فرصت داشتم. میدانستم بی گناه ترین فرد این داستان علی بود.
حتی من هم مقصر بودم.کوتاهیهای اول زندگی و بیخیالیها و بی مسئولیتی هایی که
نسبت به زندگی زناشوییام داشتم و خیلی مسائلی که همه در این امر دخیل بودند.
اما خداروشکر میکردم که حداقل اینگونه همه چیز برایم روشن شده بود و دیگر عذاب وجدان حساسیت بیجا نداشتم!
ویلچرم را به حرکت در اورده و سمت درب درمانگاه میروم که یکدفعه از پشت در آغوش علی می روم.
‹.بهقلم: زهرا علیپور.›
- این رمان ادامه دارد 🌿...
𝑹𝒂𝒚𝒆𝒉𝒆 𝒎𝒂𝒉 / @RayeheMah
⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦
⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦
‹.همسر ِطلبه 🥲,💚.›
#پارت_154
حیرت زده دستانم بالا می روند و روی قفل دستای علی می نشینند. علی صورتش را روی
شانهام فرو برده بود و می لرزید. خیس شدن لباسم گواه گریه علی را میداد.
یعنی علی من می گریست؟!
-علی . .
با بغض می گوید.
-همیشه شرمندم میکنی آیه . . .
نفس عمیقی میکشم.
-علی میدونم مقصر نیستی. فقط فرصت میخوام کمی خودم رو آروم کنم.
بغض کرده میگوید.
-میشه یکم تو بغلم بمونی؟
بیاختیار من هم بغض میکنم.
قفل دستانش را میفشارم و میگویم.
-میمونم. ولی بعدش . . .
نفس عمیقی میکشم.
-ولی بعدش اجازه بده کمی فکر کنم!
-قول بده به چیزای منفی فکر نکنی. آیه، اعتراف میکنم تا به حال به هیچ زنی جز تو با عشق و علاقه و تمنا خیره نشدم. قسم میخورم!قلبم از این اعتراف گرم می شود و دلم قرص!
چه میدانستند مردها که زن ها با همین حرف های کوچک یک جنگ را عقب نشینی میدهند؟!
-میدونم علی ، مطمئنم!
سرش را بلند کرده و سرم را میبوسد.
-صبرکن حاضرشم خودم میبرمت بیرون . .
سری به معنای منفی تکان میدهم.
-باید بری مسجد . . .
‹.بهقلم: زهرا علیپور.›
- این رمان ادامه دارد 🌿...
𝑹𝒂𝒚𝒆𝒉𝒆 𝒎𝒂𝒉 / @RayeheMah
⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦
⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦
‹.همسر ِطلبه 🥲,💚.›
#پارت_155
پوفی میکشد و لباس سفیدش را از تنش خارج میکند.
-دیگه از وقت نماز هم گذشته. شب آخری شرمندشون شدم!
سمت اتاقش میرود و با وسایلش برمی گردد. هردو نگاه آخری حواله درمانگاه و مدرسه
جهادی این روستای کوچک می اندازیم و با دنیایی فکر و خیال عجیب و باورنکردنی راهی خانه پایانمان می شویم!
· · ─ ·🍃· ─ · ·
بعد از خداحافظی نفر به نفری که با مردم روستا انجام میدهیم سوار ماشین میشویم.
امروز دیگر این روستای زیبا را ترک میکردیم. روستایی با پر از خاطرههای زیبا وعجیب و
رنگی!
خاطرههای تلخ و شیرین و شور و بی نمک!
اما برجسته ترینش شیرینی های لبخند این مردم بود!
خداروشکر توانستم لیلاخانم را برای بار آخر ببوسم و در آغوشش بگیرم. قول حرم ازش گرفته بودم. هرچند به قدری شرمنده بود که حتی نمیتوانست سفارشی به من بکند!
فقط عذرخواهی میکرد و اظهار پشیمانی!
نگاه آخر را حواله روستا می کنیم و وارد جاده می شویم. من و علی با تفکر به جاده بیابانی و پر از گرد و خاک مقابلهمان خیره می شویم . مثل همیشه باد بود و گرد و خاک!
اصلاً اینجا به طوفانهای طولانی و صد و بیست روزهاش مشهور بود!
طوفان هایی که مردم اینجا را سرسخت ترین میکرد!
راه سختی در پیش داشتیم. راهی پر از چالش و امید و ناامیدی!
تنها باید توکل برخدا میکردیم و توسل به اهل بیت [علیه السلام]!
اما ته دلم روشن بود. میدانستم آخر این جاده خوش است و رنگی!
خدای مهربان، خوب حواسش جمع ما هست!
خوب!
· · ─ ·🍃· ─ · ·
‹.بهقلم: زهرا علیپور.›
- این رمان ادامه دارد 🌿...
𝑹𝒂𝒚𝒆𝒉𝒆 𝒎𝒂𝒉 / @RayeheMah
⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦
‹ رایحۀمـٰاه ›
⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ‹.همسر ِطلبه 🥲,💚.› #پارت_155 پوفی میکشد و لباس سفیدش را از تنش خا
20 پآرت ِناقابل تقدیم شما 🦦💕*
نظرتون درمورد رمان رو میشنوم 🌙🤌🏻:
[ https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_3pzv8l7&btn=رآیحۀماه.؛ ]
‹ رایحۀمـٰاه ›
📍از خانۀ ابدی ِعزیز ایران، جناب ِکشور دوست!
دل خون شد و از معرکه دلدار نیامد 💔..