eitaa logo
[ࢪایِـحـهـہ‌ےدِلــ⁦ ⁦[♡
419 دنبال‌کننده
909 عکس
305 ویدیو
25 فایل
لطفاً احترام اساتید و فضایی که قرار داریم و حفظ کنید((: @Ggomnnamm به پیام‌های سنجاق شده توجه کنید🖇 چنل اصلی: @Hamin_mahfel
مشاهده در ایتا
دانلود
💬 | متن پیام: در ۹ اسفند ۱۴۰۴، یک سالن ورزشی در لامرد، استان فارس در جنوب ایران مورد حمله دو موشک قرار گرفت که منجر به کشته شدن حداقل ۲۱ نفر، از جمله ۴ کودک، و زخمی شدن ۱۰۰ نفر شد. این حمله اندکی پس از حمله به مدرسه میناب رخ داد. در حالی که فرماندهی مرکزی آمریکا (سنتکام) مسئولیت این حمله را انکار کرد، تحقیقات نیویورک تایمز و بی‌بی‌سی وریفای به این نتیجه رسید که از یک موشک ضربه هدفمند آمریکا در این حمله استفاده شده است چرا لامرد مثل میناب جهانی نشد ؟ که دنیا بدونه اینا چه کثافتایین یه عالمه بچه مچه فلججج شدنن فلججح!!! بخاطر اینکه ۷۲۰ هزاررر تا ترکش فرستادن یجورایی مث هیروشیما بوده ایییین کارشون ➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖ اوووووو این بودهههههه😐😐😐😐😐😐 چرا هیچجا درموردش نگفتن خب
💬 | متن پیام: یکی شبکه خبر و متوقف کنه پیییروووزییی آخهههه😐😐😐😐😐😐😐 ➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖ ولشون کن🚶‍♀
💬 | متن پیام: از ضبط محفل ستاره های ۳ نگم براتون 🙂‍↔️😉 ➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖ قشنگه🥲
💬 | متن پیام: انقد درگیر اخبار مذاکره شدیم که بوی محرم نمیاد💔 ➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖ ⏱ساعت: ۱۳:۱۰:۰۰ ⏰تاریخ: دوشنبه خرداد ۱۴۰۵ ➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖ طراحی و کدنویسی : @Im_Azad 🆔 @harf_n
💬 | متن پیام: عطرین اون یارو دیشب دیگه ادامه نداد ؟🤣 ➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖ نو
💬 | متن پیام: عطرین من ادمین نشم میکشمت ➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖ ادمین کجا
💬 | متن پیام: https://eitaa.com/RayeheyDal/73015 عه سلام بهاره خوبیییییی ➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖ ⏱ساعت: ۱۳:۴۵:۲۰ ⏰تاریخ: دوشنبه خرداد ۱۴۰۵ ➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖ طراحی و کدنویسی : @Im_Azad 🆔 @harf_n
💬 | متن پیام: تلویزیون داارهه رههبریی رو نشونن میدهه دل ادم دااغونن میشهه ➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖ ⏱ساعت: ۱۳:۴۹:۴۲ ⏰تاریخ: دوشنبه خرداد ۱۴۰۵ ➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖ طراحی و کدنویسی : @Im_Azad 🆔 @harf_n
💬 | متن پیام: https://eitaa.com/RayeheyDal/73020 سلام ممنون جسارتا بهاره کیه🥲؟ ➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖ ⏱ساعت: ۱۳:۵۲:۰۷ ⏰تاریخ: دوشنبه خرداد ۱۴۰۵ ➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖ طراحی و کدنویسی : @Im_Azad 🆔 @harf_n
هدایت شده از [𝗦𝗲𝗹𝗲𝗻𝗲|سِلنِـہ‌]
رمان کامل شده آوردم براتون😍👇 "رو به روی آینه نشستم و تور عروسم رو از موهام جدا می‌کردم که تصویر مرصاد توی آینه اتاق افتاد ! با لبخند و ذوق به سمتش رفتم... انتظار داشتم مثل همیشه بـ.غـ.لم کنه اما فقط نگاهم کرد! جلو رفتمو دستامو دور گردنش انداختم:تو این چند ماه که بابام زندان بود، اگه تو نبودی دق می‌کردم.بهم قول دادی کمکم میکنی آزاد بشه!؟ خیره به چشمام گفت : +آره...یادمه چی گفتم. گفتم به زودی به جایی که بهش تعلق داره برمی‌گرده! لبخندم عمیق تر شد: پس می‌تونیم فردا بریم دیدنش؟ دستامو گرفتو از دور گردنش جدا کرد! یک قدم عقب رفت و رو به روی آینه ایستاد.باخونسردی گره کراواتش رو شل کرد : +دیلان پدرت دیگه بر نمی‌گرده توام دیگه حق نداری دیدنش بری! لبخندم محو شد و لرزون گفتم: چی داری میگی مرصاد؟ اصلا شوخی قشنگی نیست. به سمتم اومد که چند قدم عقب رفتم و به دیوار خوردم، فاصله رو به صفر رسوند که بوی عطر تلخش تو مشامم پیچید با انگشتش گونمو نوازش کرد،سرشو جلو آورد و بی رحمانه دم گوشم پچ زد: +من همون کسی‌ام که تمام سندهای جنایات بابات رو دونه‌دونه جمع کرد و با دستای خودش تحویل پلیس داد،من پدرتو لو دادم، عروس خوشگلم! خون تو رگ هام یخ بست و شوکه شده گفتم : نه...نه...داری درو... انگشت گذاشت رو لبم که حرفم قطع شد +هیسسس، امشب با دخترش کار دارم! با تویی که زنمی،عروسمی و وظیفه اته که... https://eitaa.com/joinchat/3414230397Cc90b3d5baa رمان مافیایی وعاشقانه❤️‍🩹 بچه مچه عضونشه 🤨 مخصوص متأهل ها و بزرگسال🚫