eitaa logo
دانلود
Rayner⁵
سلام چطوریی
شکر خوبم تو چطورییی
Rayner⁵
موظ نسبتا تکمیل(دودبلدنیستم)
وای نوشتهه🤣🤣🤣🤣
هدایت شده از IDK (宮殿 Snakes)
‌ ‌ ‌ ‌ 🍑 ː ᰨ ﹚ ‌ ‌ ‌ ▞ㅤper teㅤ— @shshus ‌ ‌★   IDK (宮殿 Snakes)
هدایت شده از IDK (宮殿 Snakes)
بعدا بهتر عکس میگیرم
Rayner⁵
وای نوشتهه🤣🤣🤣🤣
اره استیکر سم🤣🤣
هدایت شده از ‌‌‌‌‌ ‌‌‌‌‌‌‌‌‌ ‌𝓔ɾ‌‌‌‌‌‌‌ ‌‌‌‌
اسم نداره همون یارو صداش کنید
هدایت شده از Ghazal Aghababaei🖤🇮🇷
خوشم اومد... بیشتر از ۱۰ تا شد☕️
هدایت شده از Ghazal Aghababaei🖤🇮🇷
گل
هدایت شده از ₐ cᵤₚ ₒf cₒffₑₑ ☕
نسیم صبحگاهی از پنجره عبور می کرد و مانند مسافری خسته صورتم را نوازش کرده از من درخواست مکانی برای استراحت می نمود. چشم هایم را برای لحظه ای بستم و به پشتی صندلی سرم را تکیه دادم. آن لحظه همه چیز ناپدید شد. همه احساسات و درد هایم،حتی آن پوچی که همیشه بر دوش می کشیدم. اما فقط آن لحظه بود. آن یک لحظه ی کوچک و گرم... نسیم نیز از من روی برگردانده بود. آن نسیم صبحگاهی که تا قبل از نوازش صورت من،شاخه های نحیف درختان را تکان می داد، از حرکت باز ایستاده و جای خود را به سکون و سردی داده بود. سرم را بلند کردم.چتری هایم روی چشم هایم افتادند به سان اینکه بخواهند غم‌‌ درون آنها را از دنیای مقابل‌شان مخفی نمایند. قلمم را برداشتم.مانده بودم این‌بار چه بنویسم. اگر دم از خوشبختی می زدم مرا انسانی متوهم و سرخوش تصور می کردند،اگر دم از مشکلات دنیا و غم درونی ام می‌زدم میگفتند «دارد بزرگش می‌کند». ناخودآگاه خندیدم.از کی دیدگاه انسان ها برایم مهم شده بود؟دلم می‌خواست خودم باشم،بدون آنکه نقابی بر چهره بزنم و مطابق میل آن‌ها رفتار کنم خودم باشم. حتی این خواسته ام نیز نشدنی بود. من خیلی وقت بود خودم را فراموش کرده بودم. «با خود بیگانه بودن»...شاید این نیز توصیف مناسبی نباشد. فقط نمی توانستم احساساتم را درک کنم. آیا خوشحال بودم یا غمگین...یا اینها فقط احساسات آن «نقاب» بودند؟ نمی‌دانم.من و آن نقاب یک شده بودیم. او من بود و من او. باور کرده بودم که او من است. اما گاه و ناگاه به خود آمده و خود را در خلأیی می‌یافتم؛خلأیی از احساسات. برای مثال بعد از خندیدن از خود می پرسیدم «آیا واقعا شاد هستم؟» یا «چون باید شاد باشم می خندم» یا «این موضوع خنده دار بود» یا «طبق استاندارد انسان ها آن را جزو موضوعات خنده‌دار دسته بندی کردم و واکنشی که از من انتظار می رفت را نشان دادم» و خیلی دیگر از قبیل این‌ها. و در اینجا بود که بیشتر از همیشه پوچی من را در آغوش سرد و بی محبتش می کشید. نمی توانستم جایگاهم را در داستان زندگی پیدا کنم، نمیتوانستم هدفم را از زندگی بفهمم با این حال از مردن نیز واهمه داشتم. آرزویم بود که بعد از رسیدن به اهدافم چشم از این دنیا ببندم. اما از آن نیز می ترسیدم.از آنکه حتی بعد از رسیدن به آرزوی دیرینه ام،این حس همچنان با من بیاید و خوشحالیم از به تحقق پیوستن هدف، تنها لحظاتی اندک عمر کند.از اینکه پوچ زیسته باشم متنفر بودم.از اینکه حتی رسیدن به اهداف با حس پوچی «حالا که چه؟» همراهم شود بیشتر هم متنفر بودم. کاغذ مقابلم را بدون نوشتن متنی مچاله کردم و روی زمین انداختم. می گفتند «نوشتن احساسات درونی به آدمی کمک می کند تا آرام شود»؛ اما من این‌گونه نبودم. اگر درباره خود می نوشتم،اگر درباره آن احساسات مبهم درونی ام می نوشتم، این درد درون سینه ام شدت می‌یافت.شدت می یافت و تمام وجودم را در بر می گرفت. حتی نمی دانستم از چه درد می کشم.حتی نمی دانستم چه کسی خنجرش را در سینه ام فراموش کرده و دردش را برای من باقی گذاشته بود. آن گاه بود که این فکر در ذهنم پدیدار گشت «تو خودت آن خنجر را در سینه ات فرو کردی... هرگاه که خود واقعی ات را نادیده گرفتی ....هرگاه که با لبخند ها و خنده ها رویش را پوشاندی‌ و مانند گیاهان که در زیر برف دفن می شوند، دفنش کردی. آنقدر پیش رفتی که خنجر تا عمق وجودت فرو رفت ...و این تو را کشت. درست است،تو قاتل هستی.قاتل خود واقعیت...قاتل همان چیزی که بیشتر از هرچیز به دنبالش می گشتی... آری،تو قاتل هستی.» -My writings
هدایت شده از ₐ cᵤₚ ₒf cₒffₑₑ ☕
قلم زخم خود را بر سینه ام باقی گذاشته است. با گمان اینکه نویسندگان محدودیتی برای بیان احساساتشان روی کاغذ ندارند،دست به قلم گشتم،اما به جای کاغذ، قلب من سیاه گشت. هر پیچش و خم قلم بر روی کاغذ مانند زخم زدن بر سینه ام بود. نوشتن برایم درد آور بود. هیچ رنجی مانند نوشتن برایم وجود نداشت. هیچکس معنای پشت آنها را درک نمی کرد. تصور می کردند تنها تصورات یک‌ نویسنده است. احساسات پشتش را نمی دیدند. نقد می کردند و زخم خود را بر سینه ام می زدند. در خود فرو رفتم. از بیان احساسات فرار کردم. خندیدم،لبخند زدم،عصبانی شدم و حتی گریه کردم. می‌خواستند راه فرارم را نیز بگیرند. انسان تا کجا پیش می رود؟ هیچ موجودی به خودخواهی و غرورش ندیده ام. تنها به خود فکر می کند. احساسات بقیه را له می کند تا خود را بزرگ کند؛ برایش زجر آن موجود نحیف اهمیتی ندارد.مانند له کردن حشرات در زیر پا،احساساتش را له می کند. چیزی که آن را ایراد نامیدند احساساتش بود. احساساتی که بی پرده روی کاغذ ریخته بود. سبک نوشتارش بود. سبکی که با آن خود را ابراز می نمود. نادیده اش گرفتند. در خود فرو رفت. قصد داشت نوشتن را ترک کند.زجری برایش دردناک تر از نوشتن وجود نداشت.قلم را برداشت و باز بر آن زخم ها نوشت. زخم های قدیمی بازگشتند...از جایشان خون بر زمین چکید اما نویسنده می خندید. نویسنده مضحکانه می خندید. «این تنها راه نجات من است!حتی اگر من را بکشد به نوشتن ادامه خواهم داد.». نویسنده مضحکانه می‌خندید.با این حال... اشک بر صورتش جاری بود. -My writings
هدایت شده از ₐ cᵤₚ ₒf cₒffₑₑ ☕
تلاش می‌کنم خود را جمع کنم. هزاران تکه شده ام. هربار با پتک حرف هایشان مرا شکستند و با کفش هایی از جنس بی رحمی از روی من رد شدند.هزاران تکه شده ام. تکه ها را با چسب امید به هم چسباندم. آن تکه کجاست؟ قلبم را نمی یابم. گویی آنقدر زیر پا لهش کردند که خورد گشته باشد،اثری از آن وجود ندارد. هزاران تکه شده ام. مانند سفالی که با هنر کینتسوگی سر هم‌اش کرده باشند.درد هایم در چشم می‌زند،انسان را تحریک می کند و او از شیار شکستگی ها من را تکه تکه می کند و بر زمین رها می کند.هزاران تکه شده ام.باز هم خود را با امید و لبخند به هم می‌چسبانم. نقابم را می‌زنم،دیگر شکستگی ها به چشم نمی آیند. انسان گول می‌خورد اما باز هم...او انسان است. کاری جز شکستن بلد نیست. هزاران تکه شده ام. به خدا دعا می کنم که من را نجات دهد. من را نجات دهد تا آسایش یابم... -My writings