هدایت شده از ₐ cᵤₚ ₒf cₒffₑₑ ☕
قلم زخم خود را بر سینه ام باقی گذاشته است. با گمان اینکه نویسندگان محدودیتی برای بیان احساساتشان روی کاغذ ندارند،دست به قلم گشتم،اما به جای کاغذ، قلب من سیاه گشت. هر پیچش و خم قلم بر روی کاغذ مانند زخم زدن بر سینه ام بود. نوشتن برایم درد آور بود. هیچ رنجی مانند نوشتن برایم وجود نداشت. هیچکس معنای پشت آنها را درک نمی کرد. تصور می کردند تنها تصورات یک نویسنده است. احساسات پشتش را نمی دیدند. نقد می کردند و زخم خود را بر سینه ام می زدند. در خود فرو رفتم. از بیان احساسات فرار کردم. خندیدم،لبخند زدم،عصبانی شدم و حتی گریه کردم. میخواستند راه فرارم را نیز بگیرند. انسان تا کجا پیش می رود؟ هیچ موجودی به خودخواهی و غرورش ندیده ام. تنها به خود فکر می کند. احساسات بقیه را له می کند تا خود را بزرگ کند؛ برایش زجر آن موجود نحیف اهمیتی ندارد.مانند له کردن حشرات در زیر پا،احساساتش را له می کند. چیزی که آن را ایراد نامیدند احساساتش بود. احساساتی که بی پرده روی کاغذ ریخته بود. سبک نوشتارش بود. سبکی که با آن خود را ابراز می نمود. نادیده اش گرفتند. در خود فرو رفت. قصد داشت نوشتن را ترک کند.زجری برایش دردناک تر از نوشتن وجود نداشت.قلم را برداشت و باز بر آن زخم ها نوشت. زخم های قدیمی بازگشتند...از جایشان خون بر زمین چکید اما نویسنده می خندید. نویسنده مضحکانه می خندید. «این تنها راه نجات من است!حتی اگر من را بکشد به نوشتن ادامه خواهم داد.». نویسنده مضحکانه میخندید.با این حال... اشک بر صورتش جاری بود.
-My writings
هدایت شده از ₐ cᵤₚ ₒf cₒffₑₑ ☕
تلاش میکنم خود را جمع کنم. هزاران تکه شده ام. هربار با پتک حرف هایشان مرا شکستند و با کفش هایی از جنس بی رحمی از روی من رد شدند.هزاران تکه شده ام. تکه ها را با چسب امید به هم چسباندم. آن تکه کجاست؟ قلبم را نمی یابم. گویی آنقدر زیر پا لهش کردند که خورد گشته باشد،اثری از آن وجود ندارد. هزاران تکه شده ام. مانند سفالی که با هنر کینتسوگی سر هماش کرده باشند.درد هایم در چشم میزند،انسان را تحریک می کند و او از شیار شکستگی ها من را تکه تکه می کند و بر زمین رها می کند.هزاران تکه شده ام.باز هم خود را با امید و لبخند به هم میچسبانم. نقابم را میزنم،دیگر شکستگی ها به چشم نمی آیند. انسان گول میخورد اما باز هم...او انسان است. کاری جز شکستن بلد نیست. هزاران تکه شده ام. به خدا دعا می کنم که من را نجات دهد. من را نجات دهد تا آسایش یابم...
-My writings
هدایت شده از ₐ cᵤₚ ₒf cₒffₑₑ ☕
Kon-Kai: Shūen no Toki
دنیای ارواح:زمان فروپاشی جهان
در اواسط دورهی هیآن ژاپن،ستاره شناسان دربار سلطنتی بر این باور رسیده بودند که آتش از آسمان خواهد بارید و پایان دنیا و سلطنت امپراتوری را رقم خواهد زد.
دیری نپایید که شهابسنگی،تاریکی شب را درید.مردم با دیدن گلوله ی آتش درخشان در آسمان،برای پایان خود آماده میشدند،اما...
گوی آتش هیچگاه زمین را لمس ننمود.گویی میان مرز بین دو دنیا گیر افتاده باشد،در وسط جنگل های انبوه کوه تسوکوموری در میان زمین و آسمان معلق ماند.
انسان ها آن را بخشش خدایان میدانستند،زیرا درست قبل از برخورد با زمین،متوقف شده بود.
چند سال پس از ماجرا،اتفاقات عجیبی به وقوع پیوست. کودکانی که در شهر ها و روستاهای اطراف کوه تسوکوموری متولد میشدند،قدرت های ماورایی پیدا کرده بودند.قدرت هایی فراتر از یک انسان.
برخی قدرت کنترل عناصر، برخی درک حضور مردگان، و برخی بینشهایی داشتند که با عقل بشر سازگار نبود.
مردم، این پدیده را «برکت آسمان» نامیدند و آن کودکان را «فرزندان آسمان» خواندند.
اما قدرت همیشه با وسوسه همراه است.
عدهای از صاحبان قدرت، مغرور شدند و از نیروهای خود برای خونریزی و کارهای پلید خود استفاده کردند.بدین ترتیب روحشان آلوده گشت و به تجسم افکار پلید خویش بدل گشتند.دیگر نمیشد به آنها انسان گفت. بلکه آنان موجوداتی تاریک بودند.
موجوداتی که از روح انسان های پاک تغذیه میکردند-شینرِی
-My writings