«باورت میشود؟ روزهایی بود که از آن فنجانِ گلآبیِ مسجد فراری بودم! اما حالا... حالا نوشیدنِ یک چایِ گلابِ گرم در همان فنجان،میانِ طنینِ زیارت عاشورا، برایم به معنای رسیدن به اوجِ حلاوت و آرامش است. تمامِ هفته، چشمبهراهِ چهارشنبهام که از کلاس فارغ شوم و در مسیرِ بازار، به سوی آستانِ زیارت قدم بردارم؛ تا آنجا که در پیشگاهِ آن امام زاده واجب التعظیم عرض ادب نمایم و در کنارشهیدِ گمنام،صلواتی زمزمه کنم. ای کاش میتوانستم بخشی از این فضا باشم؛ یا گلی میانِ نقشِ فرشها، یا برگی بر کاشیهای لاجوردی، یا بلوری هفت رنگ در مهابت چراغ آویز، و یا حتی بخارِ گرمِ سماور،من فقط میخواهم هر چه که به این خانه تعلق دارد، از آنِ من باشد.»
هدایت شده از Maedeh Graphy
مدعی بودم که روزی جان به قربانت کنم
لیک اکنون رفتی و من شاهد ختمت شدم