برق هنوز نیامده،و من گمان کنم که با تاریکی میانه ام خوب شده،تاریکی شب بر دلم چنگ نمی اندازد.من زیر سقف گسترده آسمان خوابیده ام،ستاره ها را می بینم که یکیشان پرفروغ و دیگری کمتر در برق چشمهایم می درخشد.نگاهم را تا آنجا که بشود وسیع می گردانم تا بیشترین ستاره ها را ببینم،نمی خواهم حتی از تماشای یکیشان محروم شوم.
«از سر شب تا به حالا منتظر بودم که ستاره ها را ببینم،اما در تاریکی آسمان تنها ماه بود که ایستاده بود،نزدیک به نظر می رسید با خودم گفتم شاید اگر دست بیاندازم،ماه درون دست هایم خواهد افتاد و خواهد درخشید،اما صد آه و افسوس که همه چیز یک سراب واهی بود و هذیان ِچشم.»
بالاخره این کتابو خوندنم باید بگم که خیلی قشنگ خیلی خیلی خیلی:)
کتاب راجب یه دختر یهودیه که با پدرش حارث، به ظاهر با یه کاروان تجاری کوچک وارد مَرو میشن اما یَرحا متوجه نقشه ها و دسیسه هایی میشه که اونو به جواب کابوس هاش میرسونه
کتاب در حال روایت جامعه عباسیان از دید یک نوجوان در زمان ولایتعهدی امام رئوف ما امام رضا " علیه السلام " هست.
⭐ / کتاب ~> یَرحا
به نوشته قلم ممتازِ خانمِ سمانه خاکبازان.
#از_کتبی_که_خوندم
رازقی🕊~
بالاخره این کتابو خوندنم باید بگم که خیلی قشنگ خیلی خیلی خیلی:) کتاب راجب یه دختر یهودیه که با پدرش
باید اینو بگم که صفحات اول کتاب زیاد نتونستم باهاش ارتباط بگیرم اما بلافاصله بعد از اینکه داستان شکل گرفت انقدری مجذوب و مسخ شدم که در یکی و دو ساعت دویست صفحه از کتاب رو خوندنم و اسم امام رضا " علیه السلام "هم که بین واژه ها و کلمه ها رنگ گرفت بیشتر متوجه روند داستان میشدم، امام سراسر و لبالب از نوره، حتی اسمش بین واژه ها تعیین کننده و مُبَرهَن حق از رذالته.