*نوای گنجشک های کوچك؛
گنجشک از این شاخه به آن میپرد،خوشحال و خندان سرمیدهد آوازش را،زندگی گنجشک همین است میپرد و برشاخه مینشیند و با زبان ِخودش حمد میگوید خدای را...
زدیم به دل جاده، مقصد؟ قم. هوا یه جور خاصی بود، انگار خودش میدونست داریم میریم سمت دلِ دلها. رسیدیم به حرم حضرت معصومه (س)، همونجا که دل آدم بیاختیار آروم میگیره. صدای صلوات، نور گنبد، اون حس امنیتی که فقط اونجا پیدا میشه... همهچی قشنگ بود، ولی یه چیزی توی دلهامون قلقل میکرد، یه شوق دیگه.
~
شب شد، و رفتیم جمکران. وای از اون لحظهای که پا گذاشتیم توی صحن. انگار زمین و آسمون یکی شده بودن. امشب، شب وصاله... شب رسیدن دلها به امام زمان (عج). همه با یه حال خاصی اومده بودن، بعضیا آروم گریه میکردن، بعضیا فقط نگاه میکردن به آسمون، دنبال یه نشونه، یه امید.
حس میکردم اون نزدیکیهاست، شاید حتی کنارمون، شاید داره نگاهمون میکنه، شاید لبخند زده به این همه دلتنگی.
ز دشت تیره ظلمت عبور کن مهتاب
به ذهن شبزدهی من ظهور کن مهتاب