eitaa logo
رسانه کتاب آکادمی روح‌بخش
21.5هزار دنبال‌کننده
825 عکس
179 ویدیو
20 فایل
خوش اومدید به دنیای کتاب ما🌷 📚 خلاصه میکنیم| میخونیم|معرفی میکنیم|هدیه میدیم 📌اینجا به درد کتابخونا میخوره. زیر نظر آکادمی روح بخش [تبلیغات نداریم] لینک ناشناس: https://punz.ir/message/09Y7qdl ارتباط با ادمین: @rbook_admin
مشاهده در ایتا
دانلود
1.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
مثل اینکه مشهدم خبرائیه... یکمی داره زمین خیس میشه. حتما برا وضعیت آب و بارندگی دعا کنید. 🌺 . https://eitaa.com/Rbook_ir
. 📌دوست دارم هدیه بدم ولی نه الکی.😁 هدیه معوّضه.... در واقع یه جورایی نه ولی آره.
. 📌 سلام و صبح بخیر. روزمون و با این یپام بشروعیم. آره دیگه قربونت، معلوم پیام سین شده را اصلا نخوندی.🫤 . https://eitaa.com/Rbook_ir
رسانه کتاب آکادمی روح‌بخش
#چالش_نماز_باحال 📌#روز_چهاردهم 📖 محدوده ای که باید بخونید: صفحه ۱۳۶ تا صفحه ۱۴۶ (حدود ۹صفحه + ۱ صف
📌 📖 محدوده ای که باید بخونید: صفحه ۱۴۷ تا صفحه ۱۵۲ (حدود 6صفحه) ⏰ زمان تقریبی برای مطالعه: ۱٠ تا ۱۵ دقیقه 📍چه سوالاتی در این محدوده جواب داده میشه؟ ۱. گام های افتادن توی دام شیطان چند تاس؟ ۲. سقوط چطور اتفاق میفته؟ ۳. پادرهز وسوسه های شیطان چیست؟ 🔺تا شب فرصت داری این قدم انجام بدی. 🤝 ببینم چیکار میکنی... https://eitaa.com/Rbook_ir
📌صبح روز ۱۳ آبان ۱۳۵۷، دانش‌آموزان در حالی که مدارس را تعطیل کرده بودند، به سمت دانشگاه تهران حرکت کردند تا صدای اعتراض خود را به گوش همگان برسانند. این جوانان پر شور و خداجو، گروه گروه، داخل دانشگاه شدند و به همراه دانشجویان و گروه‌های دیگری از مردم در زمین چمن دانشگاه اجتماع کردند. ساعت یازده صبح، مأموران، ابتدا چند گلوله گاز اشک‌آور در میان این جمعیت خروشان پرتاب کردند؛ اما، اجتماع کنندگان در حالیکه به سختی نفس می‌کشیدند، صدای خود را رساتر کرده و با فریاد الله‌اکبر، لرزه بر اندام مأموران مسلح شاه افکندند. در این هنگام تیراندازی آغاز شد و جوانان و نوجوانان بی‌گناه، یکی پس از دیگری، در خون خود غلتیدند. در این روز، ۵۶ تن شهید و صد‌ها نفر مجروح شدند. . پ.ن: شاه که آدم نمیکشت.😏😏 https://eitaa.com/Rbook_ir
📌مقام معظم رهبری: . سه حادثه است [که در طول سالهای گوناگون - پیش از انقلاب و پس از پیروزی انقلاب – در سیزده آبان اتّفاق افتاده است] : حادثه‌ی تبعید امام در سال ۴۳، حادثه‌ی كشتار بی‌رحمانه‌ی دانش‌آموزان در تهران در سال ۵۷، و حادثه‌ی حركت شجاعانه‌ی دانشجویان در تسخیر لانه‌ی جاسوسی در سال ۵۸؛ هر سه حادثه به نحوی مربوط میشود به دولت ایالات متّحده‌ی آمریكا. در سال ۴۳ امام (رضوان الله تعالی علیه) به خاطر اعتراض علیه كاپیتولاسیون - كه به معنای حفظ امنیّت مأموران آمریكایی در ایران و مصونیّت قضایی آنها بود - تبعید شدند؛ پس قضیّه مربوط شد به آمریكا. در سال ۵۷ رژیم وابسته‌ی به آمریكا در خیابانهای تهران دانش‌آموزان را به قتل رساند و آسفالت خیابانهای تهران به خون نوجوانان ما رنگین شد، برای دفاع از رژیم وابسته‌ی به آمریكا؛ این هم مربوط شد به آمریكا. در سال ۵۸ ضربتِ متقابل بود؛ یعنی جوانان شجاع و مؤمن دانشجوی ما به سفارت آمریكا حمله كردند و حقیقت و هویّت این سفارت را كه عبارت بود از لانه‌ی جاسوسی كشف كردند و در مقابل چشم مردم دنیا گذاشتند. ۱۳۹۲/۰۸/۱۲ . https://eitaa.com/Rbook_ir
✂️ . بچه‌ها ساکت نمی‌شدند؛ یعنی نمی‌گذاشتیم که ساکت شوند. از ساعت ده که زنگ تفریح خورده بود و به حیاط مدرسه آمده بودیم، یک‌بند شعار می‌دادیم و پا می‌کوبیدیم روی زمین. مدیر و ناظم تا ساعت دو، تحملمان کردند و فقط نگاهمان می‌کردند. ساعت دو، زنگ را زدند؛ یعنی شعاردادن بس است، تعطیل! مدیر مدرسه پای بلندگو گفت: «فردا به مدرسه نیایید! همه تعطیل هستید!» عده‌ای از بچه‌ها هورا کشیدند، عده‌ای کف زدند. حسابی شلوغ شده بود. معصومه بازویم را گرفت و گفت: «می‌خواهند فردا تظاهرات نکنیم.» شکوه گفت: «فردا برویم دانشگاه.» گفتم: «آره، به بهانهٔ مدرسه، از خانه بیرون می‌آییم.» قرار گذاشتیم ساعت هشت صبحِ روز بعد، جلوی مدرسه همدیگر را ببینیم. بعد هم با داد و فریادِ بچه‌ها دویدیم و برای صبح فردا قرار گذاشتیم. صبح روز بعد،‌ رفتن به تظاهرات برایم مصیبت بود. کفش‌هایم را تازه خریده بودم و پایم را می‌زد. روز قبل، آن‌قدر حواسم به تظاهرات و شعار بود که از زخم پایم چیزی نفهمیدم. باز هم مجبور بودم با همان کفش بروم تظاهرات. کفش دیگری نداشتم. کفش را پایم کردم. لنگان‌لنگان راه می‌رفتم؛ چاره‌ای نبود. با هر مصیبتی بود، خودم را به مدرسه رساندم؛ اما هیچ‌کس نبود! گوشه‌ای ایستادم تا بچه‌ها بیایند. فکر کردم خوش‌قول‌ترین آنها خودم هستم. فکر کردم بچه‌ها که جمع شدند، از همین جلوی مدرسه شروع می‌کنیم شعاردادن تا دانشگاه. بهترین راه هم خیابان‌های اصلی بود. هرچند خطرناک بود؛ اما... - برو خانه‌تان! بابا عسگری بود، دم در مدرسه ایستاده بود و نگاهم می‌کرد. قدّ کوتاهی داشت. موهای سرش پُرپشت بود و سفید. با اینکه حدود هفتاد سال داشت، تک‌تک بچه‌ها را می‌شناخت. همان‌طور ایستاده بود و خیره نگاهم می‌کرد. نمی‌دانستم چه‌کار کنم، بروم یا بمانم. در همین فکرها بودم که گفت: «اگر ایستاده‌ای که بچه‌ها بیایند، نمی‌آیند! یکی‌یکی، فرستادیمشان خانه، تو هم برو!» 📚امتحان آبان ماه . https://eitaa.com/Rbook_ir
📚کتاب: امتحان آبان ماه 📌 توضیحات: کتاب درباره فعالیت دانش‌آموزا در اتفاقات زمان انقلابه. . ❓به درد کی میخوره؟ نوجوون (۹ تا ۱۴) . 🛒 از کجا پیداش کنم؟ ادمین راهنماییتون میکنه. 🙋‍♂ @rbook_admin
امروز و فردا اگه یه مقداری حجم معرفی ها زیاد شده، بخاطر اهمیت امروزه. روز بعدش فقط چالش نماز باحال میذارم که خیلی وقتتون گرفته نشه. جمعه هم که تعطیلیم.😬
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا