نه مرگ آنقدر تلخ
است، نه زندگی آنقدر شیرین
که انسان برای این دو شرفش را بدهد..!
- فریدون فرخزاد
چای تلخ عاشقان، خرما نمی خواهد رفیق
مجلس ترحیم ما، حلوا نمی خواهد رفیق
عشق گورستان رویاهای در دل مانده است
زندگی مرده ها، دنیا نمی خواهد رفیق
بیستون دیوان درد است و غزل ها تیشه اش
شرح دلتنگی ما انشا نمی خواهد رفیق
واژه های نانوشته، فهمشان دشوار نیست
اشک چشم و خون دل، معنا نمی خواهد رفیق
ماهی افتاده در قلاب وقت خودکشی
اشتیاق آب دریا را نمی خواهد رفیق
در مسیر عشق هرگز لاف آزادی نزن
حبس بودن در قفس، حاشا نمی خواهد رفیق
یا ببر بال و پرت را، یا تو هم پرواز کن
جلد بودن شاید و اما نمی خواهد رفیق
فصل پیری آمد و دیدیم دست سرنوشت
عشقبازی را برای ما نمی خواهد رفیق...
هدایت شده از خزعبلات؛
واقعأ زندگي دیگه حتی ارزش یک ثانیه نفس کشیدن رو هم نداره، نفس بکشی بویِ خون، بوی موشک، بوی جنگ، بوی مرگ، بوی وطنی کهٔ ویران شدهٔ رو داری استشمام میکنی.
بدتر ازین نمیدونی تا یک ثانیه دیگه زنده ای یا آخرین حرفت میشه همون چیزی که تو اون لحظه گفتی، یا وقتی با عزیزانت خداحافظی میکنی، نمیدونی این آخرین خداحافظیه، این آخرین دیدارِ، این آخرین حرفِ. همه چی سردرگُمه، ازین طرف عیدِ ولی امسال اون عیدی نیست که پارسال بود یا پیارسال. ولی امسال عیدِ خونینِ درست مثل یه شاخه گُلِ رُز که جلوی چشمت پَرپر بشه، مثل وطن، مثل میناب عزیز ، مثل جاوید نامانِ وطن. 🕊
محرمی نیست وگرنه که خبر بسیار است
رمق ناله کم و کوه و کمر بسیار است
ای ملائک که به سنجیدن ما مشغولید
بنویسید که اندوه بشر بسیار است
ساقههای مژهام از وزش آه نسوخت
شُکر! در جنگل ما هیزم تَر بسیار است
سفرهدار توام ای عشق بفرما بنشین
نان ِجو، زخم و نمک، خون ِجگر بسیار است
هر کجا مینگرم مجلس سهرابکُشی است
آه از این خاک، بر آن نعش پسر بسیار است
پشت لبخند من آیا و چرایی نرسید
پشت دلتنگیام اما و اگر بسیار است
اشک ، آبادی چشم است بر آن شاکر باش
هرکجا جوی روانی است کپر بسیار است
سالها رفت و نشد موی تو را شانه کنم
چه کنم دوروبرت شانه به سر بسیار است
- حامد عسکری