فاجعهی اصلی این جهان در شکنجه و نظارت آشکار خلاصه نمیشود، بلکه در لحظهای رخ میدهد که انسان دیگر نیازی به اجبار بیرونی ندارد. وقتی ذهن آنقدر تربیت میشود که خودش مراقب افکار خویش باشد، قدرت به کاملترین شکل خود میرسد. در چنین وضعی، حقیقت چیزی نیست که کشف شود، بلکه چیزی است که تحمیل میشود، و انسان نه از ترس مرگ، بلکه از ترس تنها ماندن با فکرِ متفاوت، واقعیت را انکار میکند و به آرامی از درون تهی میشود.
1984
مثل کوهیم و از این فاصلههامان چه غم است؟
لذّت عشق من و تو، نرسیدن به هم است!
ما دو مغرور، دو خودخواه، دو بد تقدیریم
عاشقی کردن ما، شرحِ عدم در عدم است!
مثل یک تابلوی نیمهی نفرینشدهای
دست هرکس که به سوی تو بیاید، قلم است!
عشق را پس زدی ای دوست، ولی پیش خدا
هر که از عشق مبرّا بشود، متّهم است
میروی، دور نرو... قبل پشیمان شدنت
فکر برگشتن خود باش و زمانی که کم است
قبل رفتن بنِشین خاطرهای زنده کنیم
بنِشین چای بریزم، بنِشین تازهدَم است...
هدایت شده از تاسیان.
اگر زنده ماندم و یک روزی باهم در یک خانه چای خوردیم ، برایت تعریف میکنم که این روزها چقدر سخت و دیر و دور گذشت 🙂☕️