این قطعه، دفتر صبحهای خاکستری ماست؛ جایی که آینهها حقیقت را برعکس نشان میدهند، قهوهها تفاله میشوند و قلبها بیوقفه میکوبند فقط برای دوام آوردن یک روز دیگر. همهچیز بوی زندان میدهد؛ خانه، خیابان، حتی خودِ تن.
صدای نوید صدر ، صدای انسانیست که از میان اخبار دروغ، لباسهای بی جان و سکوت حاکمان، راهی به بیرون میجوید. اما راهی نیست! نفرت در سینه میماند، خشم در گلو میپیچد، و تنها سلاح، کلمه است؛ شعری که در خیابان فریاد میشود و بهجای گلوله، قلبها را نشانه میگیرد.
این ترانه مثل مرثیهای برای نسلی است که بین خطا و مرگ گرفتار مانده. نسلی که دوستانش را یکییکی از دست داده، از فرودگاه تا گورستان بدرقه کرده، و هنوز با صدای هقهق، اسمها را در تاریکی نجوا میکند.
و با این همه، امید در آخرین سطر میماند: کاش جای مرگ، شعر واحد این مملکت میشد. شاید همین رویای محال، تنها پناه ماست در جهانی که حقیقت را دفن کرده و انسان را به خطای انسانی تقلیل داده...
هدایت شده از ناشناس
📪 پیام جدید
https://eitaa.com/mowjii/992
تابستون کلا دلتنگی نداره
به نظرم خدا بعلاوه بیرون انداختن آدم و حوا تابستونم برای تنبیه بیشترشون در نظر گرفت
#دایگو
باریستاش یه پسر جوون بود خیلی آدم باحالی بود
چون تو کوچه فرعیه خیلی مشتری نداره، بیشتر با اسنپ میفروشه
بیشتر میرم پیشش 😔
MoWji 🦇
کافه داشتنو خیلی دوست دارم. یه کافه کوچولو داشته باشی با مشتریای کم و با کیفیت
دومین قهوه پاییز هم در همون کافه هه خوردم 🙏🏼
اسم پسره متین بود