تو ی جادوگر ناشناخته بودی که توی ی مرداب دور افتاده زندگی میکردی، روابطت با حیوانات عالی بود و همیشه به حیوونای اون اطراف غذا میدادی و باهاشون صحبت میکردی.
یروز ی تاجر اونجا تورو پیدا میکنه و ازت میخواد برای مردمی که بیماری طاعون دارن معجون درست کنی،تو حسابی سرت شلوغ میشه و دیگه نمیتونی با حیوانات جنگل وقت بگذرونی اوناهم عصبانی میشن و به خونت حمله میکنن تا بهشون توجه کنی اما اونا تعدادشون خیلی زیاد بود و تو به صورت غیرعمد زیر اوار کشته میشی.
تو توی بند مافیا کار میکردی و اعضای اونجا بهت حسودی میکردن چون هوش بالایی داشتی و خیلی زیرک بودی، بعد از مدتی اعضا برات شایعه درست میکنن و میگن تو ی خائنی!
این شایعه ها بدست رئیس مافیا میرسه و اون برای حفظ امنیت سازمانش تورو توی دریا غرق میکنه و همونجا میمیری. (بعدش رئیس مافیا متوجه میشه شایعه ها کار چه کسی بوده و اونارو توی یک اتاق با چندتا سگ وحشی حبس میکنه و به بدترین شکل ممکن میمیرن)
تو بطرز باور نکردنی ای خوب میتونستی گریه کنی برای همین شغل تو این بود که توی مراسمای عزاداری بیای و گریه کنی که بقیه هم روحیه بگیرن گریه کنن، تو مثل همیشه داشتی میرفتی سر یک مراسم عزاداری که لب پرتگاه بود اونجا میخواست خاکستر کسی که فوت کرده رو توی دریا بریزن
چون تو بهتر از همه گریه میکردی میری جلوتر و شروع میکنی به گریه کردن، مادر مرحوم یهو قلبش اتیش میگیره و میخواد بره خاکستر بچشو بغل کنه که میخوره به تو و تو پرت میشی توی پرتگاه و میمیری.