سوت ِ قرمز.
زانوها را مثل غم در نظیر ِ زغالهای سرخفام، به گرمیِ آغوش، میسوزانم. همراه؟ دارمش! استخوانم تا ژرف
میبینی؟ به تقابلت:
من، بیرحم به سوزاندنت گوش سپردهام.
استخوان، بیرحم رها نمیکند.
پنجره، بیرحم میتازد.
شمع حتیٰ، بیرحم میایستد..
بیا، اینبار تقابل در تقابل!
گزینههای آخر میز که میسوزند؛
چون جوهر خودکار بر مُصحف زندگیات میچکی.
وَ قطرات ِ آخر..
و آه اگر تمام شوی...