کتاب را ورق میزنم؛
دیگر گرمیِ چشمانم میدود برای خواب.
تا آمدم پردهٔ محو کلمات صفحهی جدید را کنار بزنم،
همچون گرگمبههواهای مدرسه و مقنعه از سر کشیدنها،
این مغز ِ یکه خورده رفت به آن روزها.
آن روزها...
بگویم لعنت؟ بد گفتهام.
و بگویم خوشا؟ دروغ!