پرواز گلولهٔ حُب به وطن نمیرسد؛
که گر رسد به پرّ گلپری هم، بهار نخواد سوخت...
کاغذ پارهها چنبره زده؛
منتظر قلماند، که رویشان برقصد.
امّا رقاص، پای کوبیدن میطلبد.
از رقص بر عقربهها و چرخِ گرامافون.
از انتظار بر پلهٔ پیچك ِ تاك و مارپیچِ کهکشان.
از قهقهه بر تلخی تندیِ اخم و سختی کام ِ ناکام.
از تنش بر رونق کساد ِ مرکب و تپههای خاکی نرم.
از غرقه بر تارهای نبافتهٔ عنکبوت و ردهای باز نمانده.
و از دویدن بر تلاطم افکار و بیتابی احوال؛
تا طلوعِ ابعاد، سکونِ اعداد و غروب ِ اعشار.
تا رکوعِ غرور، سقوط ِ شکوك و قیام ِ ایمان.
و تا محنت ِ اصبار، طاقت ِ افکار و غایت ِ وراغ.
به تو وَ برای تو..
نگاهم به تاس،
و فکرم، مشغول به بُرد و باخت،
ارمغانِ اعداد.
تا چقدر؟ دیگر بس نیست؟
اینجا که احتمال؛
لابهاقل آنجا که نیست،
با رعدی،
قطعیت بُرد بر مهره بنشان.