شما: اسکچ یعنی چی
من: به طرح خام اولیه یه آرت میگن اسکچ 3:
تا جایی که... میدونم؟
#ناشناس
شما: سیلاممم🍓
میای همسایه شیم؟
آگه آره آیدیتو بده
من: سلام عزیزم~
آری چرا که نه🌚❤️
شما اول لطف کن لینک کانالت رو بده
#ناشناس
شما: https://eitaa.com/blue_staar/11011
بیفرما:https://eitaa.com/Sharlot_ad
من: مرسی عزیزم🌚
فقط خانمم، محتوای کانالامون یکی نیستش. بنده با کانالای هنری همسایه ام😄
#ناشناس
شما: https://eitaa.com/blue_staar/11001
نگران نباشید من میرم آدم خفت میکنم میارم
من: هم اکنون شاهد جانفشانی یکی از آدم خفت کن های فوق العاده کانال هستیم.
لوح تقدیر و افتخار خدمت شما عزیزم🤌🏻🎖
(جدیم، یه نقاشی به افتخارت میکشم*)
#ناشناس
تقدیمی دوم، ویکارا
چشم هایت را گشودی و چه دیدی؟
در اصل، چه حس کردی؟
بدنی دردناک، زیری سفت وسری که از درون دارد منفجر میشود.
انگار هر عضله ناتوانی و درد را فریاد میزد.
میخواستی فقط همانجا دراز بکشی و با خودت فکر کنی دیروز چه فعالیتی انجام داده ای که حتی تخت نرم و راحتت هم سفت بنظر میرسد…
و سرد؟
اوه صبر کن.
اخم هایت بهشدت درهم رفتند.
امکان ندارد اینجا اتاق تو باشد.
این سرمای غیر طبیعی، این سقف خاکستری رنگ و نور کم…
مغز ات دارد خیال پردازی میکند؟ باید هنوز خواب باشی…؟
تلاش کردی بلند شوی و به محض جمع کردن حواست، همه چیز مثل یک آجر به سرت برخورد کرد.
داشتی ویکارا را نقاشی میکردی که دستش را از صفحه گوشی بیرون کشید و با خشونت بار ترین حالت ممکن گلویت را گرفت، چهره اش آنقدر نفرت را نشان میداد که نمیتوانستی انکارش کنی.
و چیزی درمورد عوض کردن جاهایتان گفت؟
دست هایت را با وحشت جلوی خودت گرفتی، قلب ات انگار در دهانت میکوبید و سر ات گیج میرفت.
این… امکان نداشت اینطوری باشد!!
پوست رنگ پریده و دست های کوچک و لرزان.
انگشتانت کمی خاکی شده بودند.
داشتی کابوس میدیدی؟ یک کابوس واضح؟؟
باریکه ای از نور روی چشم ات افتاد و باعث شد با ناله ای آزرده آن را ببندی.
چشم دیگر ات خیلی درد میکرد
«ویکارا؟ کارا! بلند شو خوابآلو!»
صدای گرم و شوخ طبعی در گوش هایت پیچید.
هم آشنا بود و هم نبود.
اگر آن اتفاقی که تصورش را میکنی افتاده باشد…
اگر غیرممکن ممکن شده باشد…
این باید وو باشد.
او قابل اعتماد ترین فرد برای شخصیت داستانی توست، و البته درحال حاضر برای تو.
سرت را چرخاندی و از بین موهای قهوه ای که روی صورتت ریخته بود او را تماشا کردی، آنطرف میله ها ایستاده بود و با لبخندی دست تکان میداد.
«بیداری؟ خوبه.»
گلویت درد میکرد و بهشدت گرفته بود، نمیخواستی حتی یک کلمه هم حرف بزنی و فقط خودت را مجبور کردی سری تکان دهی.
وو برای لحظه ای غریبانه به تو خیره شد
مطمئنی فقط عادت داشته سلامی سرزنده از کارا ببیند.
این نیمه فرشته بیچاره چطوری هر روز این درد ها را تحمل میکرده؟ بدون اینکه نگاهی به بازو های لاغر و بدن نحیف ا بیندازی هم میتوانی بگویی زیر پارچه لباسش باید پر از کبودی باشد
خودت را روی آرنج هایت بلند کردی و به تلویزیون مکعب شکل و کوچک اتاق خیره شدی.
قدیمی بود و آن را روی یک چهارپایه شل و ول قدیمی گذاشته بودند
صفحه سیاه اش چهره ویکارا را منعکس میکرد.
این دختر خیلی بدبخت بنظر میرسید…
دختری که حالا تو بدنش را تسخیر کرده ای…
اصلاً چه بلایی سر بدن خودت آمده؟ تو فقط داشتی نقاشی میکردی!
مثل همیشه و هر شب معمولی که اینکار را انجام میدهی!!!
میخواستی سرت را در آغوش بگیری و اشک های روان ات را رها کنی، دعا کنی یک کابوس شفاف باشد و نه چیز دیگری.
صدای وو که با انگشت بین میله های تنگ و تیره میکوبید تو را از افکارت بیرون کرد
«هی کارا، امروز خیلی توی فکری! من یه ایده ای دارم، چطوره بیای یکم تا ته راهرو قدم بزنیم؟»
خب، عالی بود.
شاید کمی ذهن ات باز میشد و میتوانستی درست درمورد اینکه در چه جهنمی سر میکنی فکر کنی.
مرد دستش را با مهربانی سمت ات دراز کرد اما تو فقط به او خیره شدی
تو هرگز دست یک غریبه را نگرفته بودی
وو انگشتانش را تکان داد
«بیا دیگه.»
اما این مرد برای ویکارا یک غریبه نیست.
خودت را مجبور کردی دست کوچک ات را روی کف دست او بلغزانی و اجازه دهی تو را بیرون بکشد.
روی پاهایت تلو تلو خوردی، زمین کف سیقلی و سرد بود
چرا کفش نداشتی؟
حالا وقت آن بود که خودت را بخاطر بدبخت کردن اوسی ات سرزنش کنی.
حتی یک روز هم جای او زندگی کردن ترسناک بود، فکر میکنی موشی هستی که در قفس گیر افتاده
وو با قدم هایی آهسته و گرفته تو را تا انتهای راهرو کشاند.
داشتی همه چیز را پردازش میکردی اما ظاهراً راهرو کوتاه تر از تصور ات بود، به سختی ده قدم رفته بودید که ناگهان مرد خم شد و پشت شانه ات را گرفت
«کارا، گوش کن چی میگم. بدو و فرار کن، قول بده خودتو به روستای برادرم میرسونی باشه؟؟»
چی؟
چرا این حرف اش…
ناگهان کل بدنت مور مور شد.
لعنتی!!
این همان روز است که-
بگیرینشون!!!
افکار ات با صدای وحشیانه برخورد فلز به فلز و بال زدن متوقف شدند.
وو نیزه اش را با حرکتی تند چرخاند و نور کور کننده ای ایجاد کرد
دستت را روی چشم ات گذاشتی و تلو تلو خوردی
دستی محکم تو را به جلو هل داد.
گلو و چشم هایت میسوختند، حال و قدرت فرار نداشتی
اگه اینجا کشته میشدی چی؟؟
«بدو! واینسا!!!»
قبل از اینکه با ضربه ای محکم به عقب بیفتی، او را دیدی که دلاورانه نیزه اش را مقابل صد ها فرشته که با زره های نقره فام و کلاه خود ها پوشانده شدند گرفته.
اما قبل از اینکه بتواند کاری کند دیدی که خون مثل فواره ای از بدنش بیرون ریخت و مورد عصابت تیر ها قرار گرفت
سر ات درد گرفت.
تق!
#تقدیمی
کمر ات بهشدت زمین خورد و کل استخوان های بدنت تکان محکمی خوردند، انگار نفس ات بند آمد.
محکم سرفه کردی و چرخیدی، موهایت روی صورتت و
دور و اطرافت را پوشانده بودند.
پشتت را نگاه کردی، دروازه بسته شده بود.
کف زمین را چمن های کوتاه و خیس پوشانده بود.
پاها و عضلاتت خیلی درد میکردند. میخواستی درجا بمیری!!
کارا بیچاره… تو فکر نمیکردی به جهنم کشاندن زندگی یک شخصیت که قرار بود خیالی باشد چنین عواقبی را به همراه دارد!!!
هق هق کردی و روی آرنج هایت افتادی.
گلویت درد میکرد و نفس ات خفه شد و بالا نمیآمد.
خش خش آهسته و پیوسته نزدیک و نزدیک تر میشد.
دستی کوچک شانه ات را گرفت و با ناملایمتی بالا کشید، احساس کردی عضلاتت تیر میکشند
نمیتوانستی از ما بین موهایت بالا را نگاه کنی، اما صدا را شناختی
+خوبه؟ جای من زندگی کردن حس جالبی داره؟
اخم هایت را درهم کشیدی و هق هق کردی.
اگر خودش باشد واقعاً عصبانی است
-بذار برم…
ویکارا واقعی شانه ات را رها کرد و قدمی عقب رفت. پاهای برهنه اش را میدیدی
+میخواستم طعم اش رو بچشی.
از دست دادن عزیز ات جلوی چشم هات، سردرگمی و درد و ترس… حالا فهمیدی؟
به گلویت که مثل گلوله ای از آتش میسوخت چنگ زدی.
دنیا دور سر ات گیج رفت و معده ات سفت شد، میخواستی هر آنچه خوردی و نخورده ای را بالا بیاری
+باشه… خوش بگذره.
چشم هایت با سرعت باز شدند و دست و پا زنان وزن سنگینی که رویت افتاده بود را دور کردی.
اوه این… پتو است.
بوی خانه به مشام ات خورد و گم گشته اطراف را نگاه کردی.
تخت… ملافه… دیوار ها و از همه مهم تر بدنت.
همه شان برای خودت بودند
گوشی که خاموش کنار ات افتاده بود را برداشتی و روشن کردی.
صفحه اش روی نقاشی نیمه کاره ویکارا مانده بود. حالا
آن تک چشم سالم وحشیانه به تو خیره شده بود
یا شاید فقط تو اینطور فکر میکردی.
برنامه را بستی و نفس نفس زنان موبایل را به کناری
پرت کردی.
خواب بود… یه کابوس.
اوه خدارو شکر…
تموم شد، تو خونه ای. البته با باری از افکار و دانسته ها…
(بخدا جرئت داری یه صحنه بد دیگه به زندگیش اضافه کن*)
#تقدیمی