"فقط یه اسکل این موقع شب میتونه سرود ملی روسیه رو گوش بده!"🗣
من: moscowwwwwwwwwww~
★𝓡𝓮𝓭 °☆°𝓢𝓽𝓪𝓻★
اما دریغ از حتی ذره ای اطلاعات بدردبخور. زن میخواست دور خودش حلقه شود و سر در گریبان بگیرد و تا میتو
معده اش لرزید و بی صدا برای غذا التماس کرد. گوش هایش تیز شدند و منتظر ماند تا صدای دور شدن آن قدم های نفرت انگیز به گوشش بخورد، آن وقت است که میتواند هر کاری خواست انجام دهد.
با این روند آشناست، خسته میشوند و میروند.
ابتدا صدای بیرون رانده شدن نفس از گلو و سپس خش خش پارچه. کفی کفش هایش جیر جیر کنان روی سطح سیقلی کف کشیده شدند و در نهایت گورش را گم کرد.
چند ثانیه سکوت خفقان آور.
کودک دستش را سمت ظرف دراز کرد و چنگال هایش را درون ماده کف آن فرو برد. صدای چندش بهم خوردنشان اشتهایش را دو برابر میکرد
بوی مطبوعی هم نداشت
همه اینها بخاطر گرسنگی است.
نرمی حال بهم زنشان را بین تیزی دندان هایش حس میکرد، چیز هایی که مزه و مفهومی نداشتند. خیلی وقت بود که زبانش نسبت به این چیز ها بی حس شده بود
نه تندی
نه تلخی
فقط حسی نرم و چسبانک بین دندان هایش.
به زور آن را از گلویش پایین غورت داد. ادامه دادن این روتین تکرار شونده و چندش آور تنها کاری است که میتواند انجام دهد. کاسه فلزی با صدای بلندی کف اتاق پرتاب شد
کودک به آرامی دهانش را لیسید.
اگر این چیزی است که آنها میخواهند او بخورد...
با کمال میل
میخورد، همه اش را.
#oc
★𝓡𝓮𝓭 °☆°𝓢𝓽𝓪𝓻★
معده اش لرزید و بی صدا برای غذا التماس کرد. گوش هایش تیز شدند و منتظر ماند تا صدای دور شدن آن قدم ها
بگذار ببینیم ته این راه باریک و خفه به کجا میرسد.
...
گردنش با تکان خفیفی بالا آمد
+... انتظار داشتم چیزی جز این بشنوم.
دختر جوان انگشتانش را در هم پیچاند. اصلا مگر تقصیر اوست که یک حیوان لجباز را دستش سپرده اند؟ او فقط یک تازه کار است! نه چیزی بیشتر!!
مرد رو به رویش، دستی به آن موهای سیاه کشید. تار های شلی به رنگ خاکستری بین شان پیدا بود
بجای پیری، استرس بنظر میرسید. پوست رنگ پریده و حلقه هایی تیره زیر چشم هایی که خستگی در آنها موج میزند
مسئول این بخش بودن چیزی بیشتر از این ندارد.
+باشه میتونی بری.
دست های لرزان دختر آرام گرفتند و هوای متشنج نرم شد. دفتر این مرد آنقدر هوایی خفه و تیز دارد که انگار هواکش های پر سر و صدا فقط محض سرگرمی آنجا قرار گرفته اند.
زن حین بیرون رفتن کاغذ را در دستان عرق کرده اش فشرد و در را پشت سرش بست. بودن در این جهنم سرد نباید انقدر عذاب آور باشد!
اما او حتی یک درصد از چیزی که دیگران تجربه میکنند را حتی ندیده...
حدس میزنیم این زن جوان فقط باید کمی ناز پرورده باشد
به زودی بیشتر خواهد دید
و چاره ای جز عادت کردن نخواهد داشت.
مگر آنکه دست سرنوشت آن را جای دیگری حل بدهد
#oc