★𝓡𝓮𝓭 °☆°𝓢𝓽𝓪𝓻★
چشم های مرد کمی گشاد شدند ریشخندی روی لب هایش بود. + به عنوان کسی که گرسنه است خیلی سریعی... صدای
و بیاید زمان را نادیده بگیریم، بهرحال اینجا عنصر بی ارزشی محسوب میشود.
خواب شب معنایی ندارد، پنجره ای نور صبح را نوید نمیدهد و هیچ عقربه ای روی ساعت ها نمیچرخد. پس چه اهمیتی دارد به آن فکر کنیم؟ میتوانیم به راحتی چند هفته ای را به جلو برویم بی آنکه نگران روتین های تکراری و ترس لرز های همیشگی کسانی باشیم که پا به اتاق هیولا میگذارند
البته مگر اینکه پس از مدتی واقعا ارزش تماشا کردن پیدا کند...
دختر جوان موهای بافته اش را پشت شانه اش انداخت و ظرف استیل سیقلی را در دستانش جا به جا کرد
میتوانست بگوید به این اتفاقات عادت کرده.
راهت را به سمت اتاق او باز کن، ظرف غذایش را به داخل هل بده و کار هایش را تماشا کن
کودک به طرز عجیبی مطیع شده بود. حتی دیگر آن شیشه محافظ هم سر جایش نبود و فقط هیکل کوچک و ساکتش را میدیدی که با بی حرکتی بیمار گونه مثل یک عروسک بی ذهن و افکار نشسته است
زن دفترچه یادداشتی که هنوز برگه های خالی زیادی داشت را از روی میز قاپید و آماده نوشتن دوباره روتینی از قبل حفظ شده شد
اما...
خب، نباید به جریان غیرقابل پیشبینی اتفاقات اعتماد کرد..
هیولای کوچک به ظرف خیره شد
سپس با آن جفت چشم سرخ و خیره کننده هیکل زن را برانداز کرد
رعشه ای از ستون فقرات او بالا رفت.
چرا بعد از اینهمه مدت حالا باید توجهش به او جلب شود، طوری که انگار به چیز جالبی برخورده؟
_زودباش بخورش، منتظر چی هستی؟
او یقین داشت هیولای کوچک گرسنه است. اینطور نیست که هر روز وعده غذایی داشته باشد
#oc
★𝓡𝓮𝓭 °☆°𝓢𝓽𝓪𝓻★
و بیاید زمان را نادیده بگیریم، بهرحال اینجا عنصر بی ارزشی محسوب میشود. خواب شب معنایی ندارد، پنجره ا
(هشدار ماشه!! خشونت و انسان خواری*)
اما با سکوتی کر کننده تر از همیشه برخورد کرد.
نگاهش... آن نگاه سرخ... بدون حتی ذره ای طفره رفتن به شکل وحشتناک ثابتی روی او مانده بود
درست جایی که قلبش در سینه شروع کرد به لرزیدن
قطره های عرق سرد از روی پیشانی اش پایین لغزیدند، ناگهان هوا سرد و خفه بنظر میرسید
غیرقابل تنفس، تیز و برنده برای ریه هایش.
نه او به چیزی که در ظرفش دارد راضی نیست، معده اش میلرزد و دندان هایی که مدت هاست بی مصرف مانده اند التماس غذا میکنند
اما نه چیزی که قرار است به خوردش بدهند
آنچیزی که خودش میخواهد بخورد
و چه طعمی بهتر از ترس؟
فرصت پلک زدن یا کشیدن آخرین نفس لرزان نبود. در ثانیه ای که زمان یخ زد و قلب برای پمپاژ دوباره خون متوقف شد پوست بین تیزی دندان ها پاره شد و خون بیرون زد
میدانی اولین و بهترین جا برای مزه کردن کجاست؟
... آن گوشت نرم و لطیف درست در گردن.
و با یک کشیدن به عقب آن طعمی که میخواست در دهانش جا گرفت. گوشت تازه و خون خوشبو که از سوراخ غیرقابل پوششی بیرون کشیده شد و از گلو پایین رفت
لعنتی خوشمزه است.
از اعماق ریه های زن جیغ گوش خراشی بلند شد و با وزنی که قرار بود ناچیز باشد به زمین برخورد کرد
کمر اش از شدت ضربه درد میکرد و ریه هایش با هر نفس بیشتر و بیشتر غرق خون میشدند
مردمک چشم هایش وحشیانه به سمت هیولای که او را انداخته بود چرخیدند
چشم هایش روشن و وحشی، حتی از خون روان کف اتاق هم قرمز تر بودند
اما نه کافی نیست، بیشتر میخواهد. خیلی بیشتر!
پس چرا تعمل کند؟ چرا به این انسان فرصت تقلا بدهد؟ بی معطلی دهانش را از هم باز کرد و در گوشت لذیذ گردن زن فرو برد و بیرون کشید
بگذار هرچقدر میخواهد جیغ بکشد، هیچ صدایی لذت بخش تر از این برای گوش های وجود ندارد
استخوان درهم شکست و به درون فرو برده شد. انگشتان نوک تیز اش فرای پوست و رگ را پاره کردند و به داخل حجوم بردند
به آن خون و گوشتی که از قلب اش مراقبت میکند، به آنی که خوشمزه تر از حد تصور است
#oc