"نامهای از دل عملیات"
مادر جانم،
الان که این چند خط را برایت مینویسم، باد داغ دشت بر گونههایم میوزد و بوی خاکِ خوزستان با صدای گلولهها درهم آمیخته.
از صبح تا حالا چندبار آفتاب رفته و آمده، اما زمان دیگر معنایی ندارد.
اینجا همهچیز بوی انتظار میدهد،
انتظارِ دیدنِ پرچمِ پیروزی بالای خاک.
یادت میآید مادر؟
همان روزی که چفیهام را گره زدی دور گردنم و گفتی: «مواظب باش پسرم، زمین هم دل دارد.»
آن جملهات را با هر قدم تکرار میکنم؛ وقتی در دشت پیش میروم، انگار زمین زیر پایم نفس میکشد، با من سخن میگوید.
دیشب باران بارید، نرم و کوتاه. خاک خیس شد و بوی تازهای گرفت بوی زندگی در میان مرگ.
عملیات آغاز شد.
ناگهان زمین لرزید، صدای خمپارهها پیچید، و ما در میان غبار دویدیم؛ در میان فریاد «یازهرا» و «یاعلی» سربازها.
باور کن مادر، هیچکس از مرگ نمیترسید.
همه با دلهایی عاشق، میجنگیدند، گویی این نبرد یک زیارت است.
گلولهای از کنارم گذشت و خاک بر صورتم پاشید. برای لحظهای چشمانم تار شد، اما تصویر تو آمد چهرهات که همیشه در دعا روشنتر از آفتاب است.
انگار گفتی: «بلند شو پسرم، زمین تو را نمیخواهد، آسمان در انتظار توست.»
به خود آمدم، بلند شدم، و ادامه دادم. صدای قلبم با صدای تیرها یکی شده بود.
ما پیش رفتیم، متر به متر، بیوقفه دوستانم در کنارم پرپر شدند مادر
میان دود و غبار چهره هایشان همانند ستاره های آسمان می درخشید
ولی هر نفر که از ما می رفت عزم و ارادهی مان بیشتر میشد
نسیمی خنک بر چهرهام نشست ندای الله اکبر گوشم را پر کرد و فهمیدم، عملیات به پایان رسیده، اما چیزی در من همیشه ادامه خواهد داشت.
الان، روی تپهای نشستهام و آسمان را نگاه میکنم. دستانم بوی خاک و باروت دارد، ولی قلبم آرام است.
اگر روزی این نامه را خواندی، بدان که پسرت، در آن میدان، دنیا را از نو فهمید؛ فهمید که عشق واقعی همان است که در نگاه مادری جاری میشود، و ایمان، همان که در صدای دعای نیمهشب او زنده است.
مادر، اگر نشنیدی صدای قدمهایم که بازگردم، نگران نباش...
من در دل خاک ماندهام، اما هر نسیمی که از جنوب میوزد، سلام مرا برایت میآورد:
سلامی از دل خاک، از پسرَت که رفت تا وطن بماند.
"به قلم زهرا یزدیان"
#دلنوشته
#احساسی
#دفاعمقدس
@Redazy
"تعبیر تنهایی"
دلتنگی،همان صدایی که می بارد اما نه بر خاک تشنه،بلکه بر باغ خشکیدهی خاطرات و من در این چهار دیواری سکوت منتظر آمون کسی هستم که گویی که هرگز نخواهد آمد.
هر نگاه به پنجره تلاقی نور و سایه است؛
نور روز که می آید و می رود و سایه شب که سنگین تر میشود.
گاهی خیال میکنم صدایی شنیدم ،آشنا،دور..
اما هر چه گوش می سپارم،تنها پژواک صدای خود من است که در تاریکی گم می شود.
چقدر سخت است که بدانی هستی اما کسی به نبودنت عادت نکرده باشد،
که نفس می کشی اما دم و بازدمت به گوش هیچ کس نرسد.
زمان ،روی چرخ تند خود می چرخد ،و هر روز لایه نازکی از غبار فراموشی بر روی احساسی که زمانی زنده بود می نشاند.
کاش میشد تمام این بغض های تلنبار شده را فریاد زد.
کاش میشد تمام این اشک هارا شست و شانه کرد و در دل دریایی آرام انداخت.
اما من اینجا در این خلوت غم انگیز تنها با کوله باری از کاشها و ای کاشها به انتظار معجزهای نشستهام که شاید فقط این تنها را بشکافد.
"به قلم زهرا یزدیان"
#دلنوشته
#مخاطبخاص
@Redazy
هر نفس، عمیقتر از قبل، طعمِ انتظار را میکشد.
انگار زمان، در ایستگاهی متروکه، قطارِ آمدنت را معطل کرده است.
پنجرهها را بارها گشودم؛ شاید نسیمی، عطرِ حضورت را بیاورد.
اما جز بویِ خاکِ بارانخورده و خاطراتِ دور، چیزی به مشام نمیرسد.
انگشتانم رویِ شیشهی بخار گرفته، طرحِ مبهمِ نامت را میکشند.
هر عقربهی ساعت که میگذرد، بخشی از صبرم را با خود میبرد.
آیا تو نیز در همین حوالی، در ایستگاهِ زمانِ دیگری، منتظری؟
آیا این فاصلهها، روزی به رسیدن ختم میشوند؟
یا باید در این ایستگاهِ ابدی، به انتظارِ قطاری نشست که شاید هیچوقت نیاید؟
شاید… همین انتظار، خودِ مقصدی باشد؛ جادهای بیپایان که ما را به شناختِ خویشتن میرساند.
اما دل، این موجودِ صبور، هنوز چشم به راهِ آن ایستگاهِ نهایی است.
@Redazy