eitaa logo
رَدا
784 دنبال‌کننده
91 عکس
90 ویدیو
1 فایل
رَدا:آغوشِ امنِ واژه‌ها،پناهِ آرامِ احساس‌ها🫂 اینجا می‌نویسیم، می‌سازیم، می‌گذاریم ماندنی‌ها بدرخشند🌿 شاهد نمودهای ذهن من باشید✍️ کپی فقط اونایی که آیدی ندارن🌱 جانم؟ @redazy2829
مشاهده در ایتا
دانلود
_
رَدا
_
خیال خوبِ تو لَبخند می‌شود بر لبم وگرنه این منِ دلتنگ غصه ها دارد...
[سیگنال گمشده۲] جوابی نداشت؛ فقط نگاهش کرد. پیرمرد با همان طمأنینه ادامه داد: «بیا باباجان… بیا بریم کلبه درویشی ما. یه نفسی تازه کن تا من اهل ده رو خبر کنم.» در را باز کرد و سوار شد؛ نه از سر تعارف، نه از سر انتخاب. انگار جبر مهربانی پیرمرد او را کشاند. ماشین که حرکت کرد، بوی سبزی تازه و چوب نم‌خورده، همراه هم‌نوایی گنجشک‌ها، در فضای تنگ وانت پیچید. همان‌جا بود که برای اولین بار بعد از مدت‌ها نفسی کمی عمیق‌تر کشید؛ آرامشی نرم و گمشده که مدتها دنبالش بود، اما هرچه بیشتر کار می‌کرد، از آن دورتر می‌شد. نگاهش روی دست‌های پیرمرد افتاد؛ دستانی ترک‌خورده، شبیه ریشه‌های درختی کهنسال که سال‌ها بار زندگی را بر دوش کشیده باشد. ناگهان به دست‌های خودش نگاه کرد؛ صاف، تمیز، اما خسته از دویدن بی‌پایان. دست پیرمرد آرام بر پایش نشست؛ لمسش گرم بود و عجیب مطمئن. پیرمرد با نگاهی آرام گفت: «زندگی عجله نمی‌خواد پسرم… هر چیزی وقت خودش رو داره.» ادامه دارد... "به قلم زهرا یزدیان" @Redazy
○بسم الله الرحمن الرحیم○
[به‌امیدِنگاهِ‌او] ای فرزند نور، ای وارث آرامش خدا… گاهی دل آدم، میان پیچه دنیا گم می‌شود؛ خسته، خاکی، بی‌پناه. در همان لحظه‌هاست که یاد تو می‌رسد… مثل نَفَسی تازه، مثل نسیمی که از سمت حقیقت می‌وزد و آدم را دوباره به خودش می‌آورد. یا جعفر بن محمد… در این روزگار پرآشوب، دلم به علم تو تکیه می‌کند؛ به آن نوری که در میان ظلمت‌ها روشن ماند و راه شد. غریبه‌ام شاید… اما دلم با نام تو آشناست. حتی از دور، از همین جا که بقیع چشم انتظارِ داغِ غربتِ توست، دلم هوای تو را می‌کند. ای پناه بی پناه‌ها… دلم را به تو می‌سپارم؛ باشد که راه را گم نکنم، باشد که در این دنیا و آن دنیا، جرعه‌ای از محبتت مرا زنده نگه دارد. و چشم انتظارِ آن روزِ روشناییم، روزِ فرجِ مولایمان، که غبارِ غم از دلِ منتظران پاک شود. "به‌قلم‌زهرا‌یزدیان" @Redazy
○بسم الله الرحمن الرحیم○
_
رَدا
_
من گمان میکردم رفتنش ممکن نیست؛ رفتنش ممکن شد باورش ممکن نیست!
[سیگنال گمشده۳] چیزی در دلش فرو ریخت و همزمان چیزی دیگر در او ساخته شد. به جاده نگاه کرد؛ جایی که کوه همچون پدری مهربان آسمان را در آغوش داشت. همان لحظه فهمید چه فرصت‌هایی را در شتابِ بی‌وقفه سوزانده بود؛ فرصت‌هایی برای نفس کشیدن، دیدن، زندگی کردن. پروژه‌ها، جلسه‌ها و هدف‌ها هنوز در ذهنش بودند، اما جایگاهشان عوض شده بود. چیزی در درونش جابه‌جا شده بود؛ سبک‌تر، روشن‌تر، آرام‌تر. در راه بازگشت به شهر شلوغ و پرهیاهویش فهمید مقصد تغییری نکرده بود… اما خودش چرا. دریافت که گاهی باید از همه چیز فاصله بگیری تا دوباره به خودت برسی. و فهمید که آرامش نه دور است، نه کمیاب؛ در همین نزدیکی‌ست… اگر فقط لحظه‌ای چشم و دل باز کنی. پایان. "به قلم زهرا یزدیان" @Redazy
○بسم الله الرحمن الرحیم○
_