[سیگنال گمشده۳]
چیزی در دلش فرو ریخت و همزمان چیزی دیگر در او ساخته شد. به جاده نگاه کرد؛ جایی که کوه همچون پدری مهربان آسمان را در آغوش داشت. همان لحظه فهمید چه فرصتهایی را در شتابِ بیوقفه سوزانده بود؛ فرصتهایی برای نفس کشیدن، دیدن، زندگی کردن.
پروژهها، جلسهها و هدفها هنوز در ذهنش بودند، اما جایگاهشان عوض شده بود. چیزی در درونش جابهجا شده بود؛ سبکتر، روشنتر، آرامتر.
در راه بازگشت به شهر شلوغ و پرهیاهویش فهمید مقصد تغییری نکرده بود… اما خودش چرا.
دریافت که گاهی باید از همه چیز فاصله بگیری تا دوباره به خودت برسی.
و فهمید که آرامش نه دور است، نه کمیاب؛ در همین نزدیکیست… اگر فقط لحظهای چشم و دل باز کنی.
پایان.
"به قلم زهرا یزدیان"
#داستان
#درسزندگی
@Redazy
[سمفونی دلتنگی]
عجیب است…
هم دلم آرام میگیرد وقتی یادت میافتم،
هم میلرزد؛
انگار حضورت در خاطرههایم،
هم مرهم است،
هم زخمی که تازه نمیگذارد.
گاهی میخواهم یکباره فراموشت کنم،
از ذهنم پاک شوی،
از دلم برگردی؛
اما همان لحظه دلم میگیرد
و میفهمم نمیتوانم دل بکنم.
عجیبتر اینکه همین ناتوانی،
هم آزارم میدهد
هم دلخوشم میکند.
نبودنت هم شلوغیِ عجیبی در دل من ساخته،
پر از حرفهایی که گفته نشد،
پر از خیالهایی که نصفه ماند؛
و هم سکوتی خفهکننده
که گاهی نفسم را میبرد.
میدانم برنمیگردی،
این را هزار بار برای خودم تکرار کردهام؛
اما نمیدانم چرا
هنوز گوشهای از دلم
بیصدا منتظر است.
هم میخواهم این انتظار را تمام کنم،
هم نمیگذارم که تمام شود.
این تناقضها…
تمام دلتنگی مناند؛
نه رهایم میکنند،
نه میگذارند رها کنم.
"بهقلمزهرایزدیان"
#دلنوشته
#مخاطبخاص
@Redazy