[سمفونی دلتنگی]
عجیب است…
هم دلم آرام میگیرد وقتی یادت میافتم،
هم میلرزد؛
انگار حضورت در خاطرههایم،
هم مرهم است،
هم زخمی که تازه نمیگذارد.
گاهی میخواهم یکباره فراموشت کنم،
از ذهنم پاک شوی،
از دلم برگردی؛
اما همان لحظه دلم میگیرد
و میفهمم نمیتوانم دل بکنم.
عجیبتر اینکه همین ناتوانی،
هم آزارم میدهد
هم دلخوشم میکند.
نبودنت هم شلوغیِ عجیبی در دل من ساخته،
پر از حرفهایی که گفته نشد،
پر از خیالهایی که نصفه ماند؛
و هم سکوتی خفهکننده
که گاهی نفسم را میبرد.
میدانم برنمیگردی،
این را هزار بار برای خودم تکرار کردهام؛
اما نمیدانم چرا
هنوز گوشهای از دلم
بیصدا منتظر است.
هم میخواهم این انتظار را تمام کنم،
هم نمیگذارم که تمام شود.
این تناقضها…
تمام دلتنگی مناند؛
نه رهایم میکنند،
نه میگذارند رها کنم.
"بهقلمزهرایزدیان"
#دلنوشته
#مخاطبخاص
@Redazy