چُنانت دُوست می دارَم
کِه روزی فِراق اُفتَد
تو صَبر از مَن توانی کرد
و مَن صَبر اَز تُو نَتوانَم...!
[خانهیامنِدل]
بعضی آدمها شبیه خونهان؛
وسطِ این همه راهِ بیانتها،وسطِ این همه آدمِ موقت.
کنار بعضیا که میشینی،اضطرابهات آروم میگیرن،ترسات کوچک میشن،اما آرزوهات بزرگتر.
پیشِ خیلیها مجبوری لبخند بزنی و «خوبم» تکرار کنی،
ولی کنار بعضیا میتونی با همون صورت خسته و چشمِ خیس بنشینی
و مطمئن باشی
دوستداشتنت کم نمیشه،
احترامت نمیریزه.
این آدمها نه مثل شلوغیِ مهمونیاند،که زود تموم بشه و خستگی بذاره؛
شبیه آرامشِ یک اتاقِ ساکت بعد از روزی شلوغاند.
هیچوقت قولِ «همیشه موندن» نمیدن،
اما هر بار که میری،
در رو باز میذارن
تا هر وقت خواستی برگردی.
بین این همه نگاهِ سنگین،
میشن نگاهی که سبکات میکنه؛
بین این همه حرفِ سرد،
میشن جملهای که گرمات میکنه.
کاش قدرِ آدمهایی را که شبیه خونهاند بدانیم؛
در دنیایی پر از رد شدن و رفتن،
هنوز هم هستند
آنهایی که ماندنشان
امید را از دلِ ویرانی جمع میکند
و آرام، آرام، به زندگیمان برمیگرداند.
"بهقلمزهرایزدیان"
#دلنوشته
#مخاطبخاص
@Redazy