محرمی نیست،
وگرنه که خبر بسیار است
رمق ناله کم و کوه و کمر بسیار است
ای ملائک که به سنجیدن ما مشغولید
بنویسد که اندوه بشر بسیار است
[نامهایکِههیچوَقتاِرسالنَشد]
آن شب، باران بر پنجره میکوبید و من، کلماتی را که در گلویم حبس کرده بودم، بر کاغذ رها کردم. نامهای برای تو، که فقط یک کاغذ نبود؛ آیینه دلِ دردمندِ من بود. نوشتم از آن نگاهی که جهانم را رنگی نو زد، از آن خندهای که در تاریکیِ وجودم، نور کاشت. نوشتم از حضورت، حتی وقتی نبودی.
اما ترس، آن هیولای خاموش، پنجه در دل انداخت. «اگر سوءتفاهم باشد؟ اگر عشقِ من، سایهای بیش نباشد؟» همین ترس، نامه را از پرواز بازداشت. پنهان شد در کشوی خاموشِ میز، گواهِ عشقی که جرئتِ فریاد نداشت.
روزها، هفتهها، ماهها گذشتند. نامه، سندی شد بر تردیدِ من. تا آنکه یک روز، نگاهت را دیدم؛ همان مهربانیِ آشنا، اما بیآن جرقهی نابِ آغاز. آن لحظه فهمیدم: حسرت، دردی است که تا ابد با آدم میماند.
دیگر نامه را پنهان نکردم. نه اینکه عشقِ خاموشم را ناگهان فریاد کنم، بلکه
فهمیدم شجاعت، گاهی فقط در بیانِ یک حقیقتِ پنهان است. عشق، اگر در دل بمیرد، ترس را زنده میکند. اما اگر بیرون بیاید، حتی اگر پذیرفته نشود، باز هم خودِ عشق است.
این نامه، نه برای آغاز، که برای پایانِ یک ترس بود. برای زنده کردنِ آن بخشی از من که میخواست دوست داشته باشد، حتی اگر این دوست داشتن، در سکوتِ همین نامه، برای همیشه باقی بماند.
"بهقلمزهرایزدیان"
#دلنوشته
#احساسی
#مخاطبخاص
@Redazy
رَدا
-
-صبح سپید است و شب جامه سیه دارد
دل های بی قرار چشم به انتظار رسیدنت دارد
آلوه;
#سرودههایم