[احساس به جامانده]
رفیق…
رفتی و دلم هنوز به رفتنت ایمان نیاورده.
میگویند «شهادت» پرواز است،
اما مگر میشود پرواز را باور کرد
وقتی بالهات را روی شانههای دلم جا گذاشتی؟
هر صبح، نامت را صدا میزنم تا بغضم بیدار شود.
باد میوزد، و بوی خاکِ بهشت را با خودش میآورد…
انگار زمین، هنوز ردّ قدمهای تو را نفهمیده؛
جایی میان خاک و افق،
روزی که رفتی، دلم هم بیصدا به سجده افتاد.
رفیق…
تو رفتی، اما هنوز در کوچههای ذهنم صدای خندهات میپیچد.
میخواهم فراموشت کنم،
ولی هر شب در خوابم برمیگردی،
با لبخندی که بوی جاودانگی میدهد.
میگویند شهید نمیمیرد
درست گفتهاند، اما ما میمیریم از نبودش.
فرقی ندارد چند فصل گذشته؛
هر بار که نسیم میوزد،
لباسم بوی وداع میگیرد.
کاش میدانستی…
بعد از تو، رفاقت هم بیمعنا شد.
هر دستی که میفشارم،
یادِ گرمای دستان تو را به من یادآوری میکند.
رفیقِ آسمانیام…
تو رفتی تا بمانی،
و من ماندهام تا هر لحظه با نبودت بمیرم و دوباره به یادَت زنده شوم.
"بهقلمزهرایزدیان"
#دلنوشته
#مخاطبخاص
#جنگرمضان
@Redazy