eitaa logo
رَدا
784 دنبال‌کننده
91 عکس
90 ویدیو
1 فایل
رَدا:آغوشِ امنِ واژه‌ها،پناهِ آرامِ احساس‌ها🫂 اینجا می‌نویسیم، می‌سازیم، می‌گذاریم ماندنی‌ها بدرخشند🌿 شاهد نمودهای ذهن من باشید✍️ کپی فقط اونایی که آیدی ندارن🌱 جانم؟ @redazy2829
مشاهده در ایتا
دانلود
○بسم الله الرحمن الرحیم○
_
خوش به حال دل فرهاد که در مدت عمر مزه‌ی تلخ ترین خاطره‌اش شیرین بود
4.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
داریم وارد سطح جدیدی از میدون داری میشیم..🤌😂 @Redazy
[بر‌ مدارِ دلتنگی۲] یادِ آخرین دیدارمان مثل خنجری از خاطره در ذهنم برق می‌زد و چشمهٔ اشکم دوباره از همان‌جا می‌جوشید. برای نخستین بار و برای آخرین بار از او خواستم نرود. لبخند بر لب داشت،اما چشم‌هایش از لبخندش غمگین‌تر بودند. حق داشت… گمان نمی‌کرد دخترِ نازپرورده‌اش هنوز به رفتن‌های مردانهٔ او عادت نکرده باشد. صدایش زیباترین اتفاقِ گوش‌های من بود. حیف که آدم دیر می‌فهمد بعضی صداها پناهِ روزهای ویرانی‌اند. کاش می‌شد صدا را نه ضبط، که نگه داشت؛ جایی میانِ نبض و نفس، جایی میانِ جان و دلتنگی. انگار نه خواهشِ شکستهٔ کلامم را شنید و نه التماسِ خیسِ چشم‌هایم را دید؛یا شاید دید و دلش نیامد مرا از تقدیری که در راه بود، بترساند. گفت محکم باشم و گریه نکنم. آن روز این جمله را به حسابِ مأموریتی دیگر گذاشتم؛ غافل از آن‌که بعضی رفتن‌ها بازگشت ندارند و بعضی مأموریت‌ها در آسمان ادامه پیدا می‌کنند. ادامه دارد... "به قلم زهرا یزدیان" @Redazy
○بسم الله الرحمن الرحیم○
_
زندگی تلخ است: از وقتی که رفتی تلخ‌تر...
5.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
|شهید‌محمد‌حسین‌عزیزی| @Redazy
[برمدارِدلتنگی۳] اشک‌هایم را پاک کرد و دلخوریِ خودش را پشتِ مهربانیِ دست‌هایش پنهان کرد. بعد کلامش رنگِ وصیت گرفت. گفت مسیرِ زندگی‌ات را بر مدارِ اهل‌بیت بچین. اگر گم شدی به قرآن پناه ببر. فریبِ عمر را نخور که بهار هم با همهٔ زیبایی‌اش یک‌روزه پیر می‌شود. گفت امامِ زمانت را فراموش نکن و دعاهایت بیش از هر چیز برای فرج و سلامتیِ صاحبِ عصر باشد. دلم لرزید. حس کردم دارد خودش را از میانِ واژه‌ها آهسته از من جدا می‌کند. اما بعد به خودم نهیب زدم که نه، او همیشه این‌ها را می‌گوید… همیشه. مگر «همیشه» چقدر دوام دارد؟ سعی کردم وداع را از چشم‌هایش نخوانم. با صدایی لرزان قول دادم دخترِ حرف‌هایش بمانم. اما چشم‌هایش به تردیدِ صدایم ایمان نیاورده بودند. و من همان‌جا به اشکی که بر گونه‌ام می‌لغزید قسم خوردم که به عهدِ میانِ من و او خیانت نکنم. ادامه دارد... "به قلم زهرا یزدیان" @Redazy
○بسم الله الرحمن الرحیم○
_