[برمدارِدلتنگی۳]
اشکهایم را پاک کرد
و دلخوریِ خودش را
پشتِ مهربانیِ دستهایش پنهان کرد.
بعد کلامش رنگِ وصیت گرفت.
گفت مسیرِ زندگیات را
بر مدارِ اهلبیت بچین.
اگر گم شدی
به قرآن پناه ببر.
فریبِ عمر را نخور که بهار هم
با همهٔ زیباییاش یکروزه پیر میشود.
گفت
امامِ زمانت را فراموش نکن
و دعاهایت بیش از هر چیز
برای فرج و سلامتیِ صاحبِ عصر باشد.
دلم لرزید.
حس کردم دارد خودش را از میانِ واژهها
آهسته از من جدا میکند.
اما بعد به خودم نهیب زدم
که نه، او همیشه اینها را میگوید…
همیشه.
مگر «همیشه» چقدر دوام دارد؟
سعی کردم وداع را از چشمهایش نخوانم.
با صدایی لرزان
قول دادم
دخترِ حرفهایش بمانم.
اما چشمهایش به تردیدِ صدایم ایمان نیاورده بودند.
و من همانجا به اشکی که بر گونهام میلغزید
قسم خوردم که به عهدِ میانِ من و او خیانت نکنم.
ادامه دارد...
"به قلم زهرا یزدیان"
#داستان
#احساسی
@Redazy
[برمدارِدلتنگی۴]
قسم خوردم؛که به عهدِ میانِ من و او
خیانت نکنم.
دستهای سردم
وقتی در دستهای او آرام گرفت فهمیدم
گاهی آدم تمامِ دنیا را نه در آغوش،
که در دو دست پیدا میکند.
نگاهم را که به نگاهش دوختم
دلم خواست زمان از حرکت بایستد.
در آغوشش که گم شدم
تازه فهمیدم آدم گاهی در آغوشِ دیگری
خودش را پیدا میکند.
و بوسهاش بر پیشانیام
مُهرِ رفتنی بود بر حکمِ رفتنش.
در ذهنم
سؤالی جوانه زد:
چرا هر بدرقه بوی مرثیه میدهد
وقتی قرار است فقط یک سفرِ ساده باشد؟
قدمهایش که از من دور شد
زمین زیرِ پایم سست شد.
قامتش را که دیدم حتی از دور هم
مردانگی از شانههایش میبارید.
و در ذهنم فقط یک مصرع قد کشید:
با دو چشمِ خویش دیدم
که جانم میرود…
از آن لحظهٔ رفتن تا این لحظهٔ رسیدن ماهها گذشت؛ ماههایی کشدار،
سرد،
بیخبر
و تنها.
سرانجام انتظار تمام شد؛
ادامه دارد...
"بهقلمزهرایزدیان"
#داستان
#احساسی
جناب میـرزاده عشقی میگن که:
جهان را دائما این رسم و این آیین نمی ماند
اگر چندی چنین ماندَست،بیش از این نمیماند...
[آغازراهِنوران]
اینجا، زیرِ همین آسمانِ آشنا که روزی شاهدِ خندههایمان بود، دلِ شهر برایت تنگ میشود. رفتنت، مثلِ نجوایی غریب در گوشِ کوچهها میپیچد و طنینِ غربت را در سینهام میاندازد. گویی در تقویمِ روزگار، روزِ رفتنت، برگِ زرینیست که تلخیاش از شیرینیِ خاطراتمان کمتر نیست.
اما چه کنم با دلِ پرندهای که هوایِ پرواز دارد؟ میدانم که مقصَدت، نه فقط یک نقطه بر روی نقشه، که دریچهایست به سویِ ستارهای دیگر؛ ستارهای که تو را به سکوتِ قصههای ناگفته فرا میخواند. برو و در این سفرِ دور و دراز، چون گوهری تابناک بدرخش.
هر کجا که باشی، بدان که سایهات بر دلِ این شهر کشیده خواهد شد و خاطراتمان، چون نقشی ازلی، بر دیوارِ زمان حک خواهد ماند. این دلتنگی، پلی خواهد شد بر رودِ فاصلهها، تا در ساحلِ آغوشِ همین کوچههای آشنا، دوباره به هم برسیم.
میدانم که هر جا بروی، نوران میشوی؛ چون درخششِ تو، راهِ پیدا کردنِ توست برایِ من.
سفرت پر از ستاره، دلت سرشار از نور و روحت در پناهِ آرامش. تا دیداری دوباره، در این فصلِ دلتنگی.»
"به قلم زهرا یزدیان"
#دلنوشته
#مخاطبخاص
@Redazy
+فقط رفته بود سربازی برای خدمت به کشورش...
-فردای شهادت حضرت آقا با دهان روزه:))
"آنچه را که مشاهده میکنید مدارک خارج شده از لباس شهید علی اصغر خانی،پس از شهادت است."
-شهید علی اصغر خانی;
@Redazy